تو این دوره از زندگيم چیزی پیش نمیره، همه چیز متوقف شده، انگار اون لحظه ی قبل از انفجار بمبه، نه کاری از دستم برمیاد و نه امیدی دارم، فقط منتظر انفجارم.
قبلا دچار تناوب دوره های طولانی غم و بی حسی های کوتاه مدت بودم، اما الان یه بی حسی مدت هاست جای همه چیز رو گرفته، حالا این وسط ها خشمگین میشم، میخندم ولی چیزی درونم تغییر نمیکنه.
روزهایی در پیش دارم که باید به تلاش دوسال پیش خودم یا حتی ده سال پیش خودم برگردم، نیاز به نظم، برنامه شخصی، مقید بودن و انگیزه داشتن دارم و چقدر از این ها دورم.
یه وقتایی میخوام به یه چیز شادی آور فکر کنم، بعد از کلی فکر یه چيزي میاد تو ذهنم و لبخند ميشم ولی فورا اخطار میاد که این شادی وابسته به عوامل بیرونی بود، یا این شادی بعدها موجب غم شد پس قبول نیست و این ميشه که ترجیح میدم به همون غم خو کنم تا اینکه جنگ درونی رو ادامه بدم.
Gabbro
وقتی دوستات رل میزنن و دیگه حرفی برای زدن با تو براشون نمیمونه. :))
چراا میتونه راجب اکسش با تو حرف بزنه، خدایا شکرت. ://
فاصله ام از آدم ها که یه کم زیادتر از قبل میشه مثل پس زدن پیوند به صورت ناخودآگاه پسشون میزنم، حالا هرچقدرم تظاهر و صبوری کنم.
[شب های نسکافه آخر شب و آهنگ های بیدار کننده و رقص های دیوانه وار جلوی در تراس در انتظار جوش اومدن آب]
مهمون داشتیم و منم داشتم بلند درس میخوندم که رسید به "درمان رتینو بلاستوما: اگر یک طرفه باشد چشم بچه را تخلیه میکنند." یهو گفت حالا فهميدم چرا کم میام خونتون و دیگه هم نباید بیام، بزرگوار من که نمیدونستم ادامه جمله چیه بار اولم بود میشنیدم البته از نیومدن شما خرسندیم. :)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حال فریاد درونی
"2 hours sleep is not fair."
"2 hours sleep is not fair."
ولی چون نه تنها دستمون بلکه فریادمونم به جایی نمیرسه، مکالماتمون درونی و نهایتا کانالی میشه.