این روزها کمتر حرف میزنم، انگار منتظرم کسی برود تا من به یک #ممبررفته_ازدست تازه دست یابم، زندگی ام هم همین شده است، تلاش کمی میکنم و در این فاصله منتظر میمانم چیزی از دست برود تا سوگواری اش را به جا آورم.
تو این دوره از زندگيم چیزی پیش نمیره، همه چیز متوقف شده، انگار اون لحظه ی قبل از انفجار بمبه، نه کاری از دستم برمیاد و نه امیدی دارم، فقط منتظر انفجارم.
قبلا دچار تناوب دوره های طولانی غم و بی حسی های کوتاه مدت بودم، اما الان یه بی حسی مدت هاست جای همه چیز رو گرفته، حالا این وسط ها خشمگین میشم، میخندم ولی چیزی درونم تغییر نمیکنه.
روزهایی در پیش دارم که باید به تلاش دوسال پیش خودم یا حتی ده سال پیش خودم برگردم، نیاز به نظم، برنامه شخصی، مقید بودن و انگیزه داشتن دارم و چقدر از این ها دورم.
یه وقتایی میخوام به یه چیز شادی آور فکر کنم، بعد از کلی فکر یه چيزي میاد تو ذهنم و لبخند ميشم ولی فورا اخطار میاد که این شادی وابسته به عوامل بیرونی بود، یا این شادی بعدها موجب غم شد پس قبول نیست و این ميشه که ترجیح میدم به همون غم خو کنم تا اینکه جنگ درونی رو ادامه بدم.
Gabbro
وقتی دوستات رل میزنن و دیگه حرفی برای زدن با تو براشون نمیمونه. :))
چراا میتونه راجب اکسش با تو حرف بزنه، خدایا شکرت. ://