میگه دست بردار، همیشه که زمین مطابق میل تو نمیچرخه، میگم میدونم اتفاقا زمین اگه به میل من بود نباید اصلا میچرخید.
نمیدونم اگه اسلحه حق به جانبیمون زمین بذاریم، چی داریم برای محافظت از خودمون و فکرامون.
ExDa
زمستون هم که داره میاد وقت مناسبی برای کبک بودنه.
واسه اینکه خروس بخونیم یا سرمون رو بکنیم زیر برف؟ مسئله این است!
این روزها کمتر حرف میزنم، انگار منتظرم کسی برود تا من به یک #ممبررفته_ازدست تازه دست یابم، زندگی ام هم همین شده است، تلاش کمی میکنم و در این فاصله منتظر میمانم چیزی از دست برود تا سوگواری اش را به جا آورم.
تو این دوره از زندگيم چیزی پیش نمیره، همه چیز متوقف شده، انگار اون لحظه ی قبل از انفجار بمبه، نه کاری از دستم برمیاد و نه امیدی دارم، فقط منتظر انفجارم.
قبلا دچار تناوب دوره های طولانی غم و بی حسی های کوتاه مدت بودم، اما الان یه بی حسی مدت هاست جای همه چیز رو گرفته، حالا این وسط ها خشمگین میشم، میخندم ولی چیزی درونم تغییر نمیکنه.
روزهایی در پیش دارم که باید به تلاش دوسال پیش خودم یا حتی ده سال پیش خودم برگردم، نیاز به نظم، برنامه شخصی، مقید بودن و انگیزه داشتن دارم و چقدر از این ها دورم.