از اون شب هایی که دلیلی برای ناراحتی نداری ولی جا به جایی غم های ته نشين شده ات رو حس میکنی...
Forwarded from Dark Side of the Moon
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببینین کی با این نشسته داره گریه میکنه،
دارم کتاب
The subtle art of not giving a Fu*k
یا همون هنر ظريف رهایی از دغدغه رو میخونم و بعد از تک تک جملات دوست دارم سر تکون بدم و به روش مانیکایی بگم:
I know!
The subtle art of not giving a Fu*k
یا همون هنر ظريف رهایی از دغدغه رو میخونم و بعد از تک تک جملات دوست دارم سر تکون بدم و به روش مانیکایی بگم:
I know!
Forwarded from That's all folks! (Nima)
من هیچ نمیفهمم دارم چهکار میکنم. از کارهای بقیه هم سردرنمیآورم. انگار همه داریم کارهایی میکنیم که کسی بهمان گفته انجام بدهیم اما مطمئن نیستیم دقیقاً چی شنیدهایم و حالا نمیدانیم چه کارهایی را چهطور باید انجام بدهیم؟! برای همین گیج و ویج یککارهایی میکنیم و نمیدانیم درست بود یا اشتباه بود، خوشحال باشیم که انجامشان دادهایم یا ناراحت باشیم؟ اگر هم کاری نکنیم، جوری نگرانیم که انگار باید به همانی که نمیدانیم چی بهمان گفته، جواب پس بدهیم. این هم شد زندگی؟
کتابی که میخونم دوست دارم مثل نقشه راهم عمل کنه بهم بگه باید چیکار کنم بگه چی کم دارم نشونه هایی که دنبالشم رو واسم روشن تر کنه یا لااقل نویسنده تونسته باشه حرف های آشفته ی ذهن منو بنویسه، باشه وگرنه که میره تو لیست ناتموم ها.
[هیچ راه فراری وجود ندارد: اینطور به نظر میرسد که هرکاری که انسان برای گذران زندگی، زنده ماندن، یا لذت بردن از زندگی انجام میدهد، در نهایت غیرقانونی، غیراخلاقی، چاق کننده و از همه نگران کننده تر، احتمالا سرطانزا است.]
پاتولوژی رابینز
پاتولوژی رابینز
وقتی زمانی که خودم میتونستم هدر بدم رو تلف میکنید، اژدهای خشمگین درونم جوری آتش پراکنی میکنه که بیا و ببین!
یه اخلاقی که دارم اینه که وقتی برنامه هام به دلیل عوامل بیرونی به هم میریزه، دیگه دوست ندارم هیچ کاری کنم. امروز سه تا برنامه داشتم که با شنيدن به تاخير افتادن یکیش کلشون رو کنسل کردم. :))
میگه دست بردار، همیشه که زمین مطابق میل تو نمیچرخه، میگم میدونم اتفاقا زمین اگه به میل من بود نباید اصلا میچرخید.
نمیدونم اگه اسلحه حق به جانبیمون زمین بذاریم، چی داریم برای محافظت از خودمون و فکرامون.