من نوتیفیکیشن هامو خیلی وقت پیش غیرفعال کردم و الان تازه پيامی رو دیدم که یک ماه پیش فرستاده بود و قلبم رو به درد آورد، نوشته بود : ما هروقت همه چی تموم میشه با یه "ضربان قلب دردناک" اینجا پیام میدیم.
تجربه ی این ضربان قلب دردناک دوطرفه بوده لااقل.
تجربه ی این ضربان قلب دردناک دوطرفه بوده لااقل.
«از فکر کردن متنفر شدهام از وضعیتی همکه باعث شود فکر کنم متنفرم، کلا بعد اتفاقاتی از فکر کردن متنفر شدهام، یکی تو بودی که تمام مدت در فکرم بودی، یکی خودم بودم که در ذهنم به تو بالیدم و تو را ساختم و حالا از این که هیچ کاری نکنم میترسم. از اینکه با خودمم تنها باشم میترسم. من از خودِ ملالآورم میترسم! از خودم که هیچکاری ازم ساخته نیست میترسم!»
من ننوشتم ولی انقدر منه که نتونستم اینجا نذارمش.
من ننوشتم ولی انقدر منه که نتونستم اینجا نذارمش.
اگه دنیای اطراف من ساخته ی ذهن خودم باشه چی؟! اگه بخاطر سرگرم کردن خودم اینجارو خلق کرده باشم چی؟ [خودمم نميدونم چی میگم]
میتونید هر روز یه دلیل برای دوست داشتن خودتون بنویسید و آخر سال
365 reasons why I love myself
داشته باشید؟! خوش به حالتون! چون من نميتونم. و اون وقت تصورشم غیرممکن به نظر میاد که بتونم برای یه نفر دیگه اینارو بنویسم.
365 reasons why I love myself
داشته باشید؟! خوش به حالتون! چون من نميتونم. و اون وقت تصورشم غیرممکن به نظر میاد که بتونم برای یه نفر دیگه اینارو بنویسم.
سه نقطه گذاشته آخر حرفش، میگم یعنی چی؟ میگه قدم زنان ازت دور میشم؛ اول یه long shot از دور شدن من ،بعد دوربین میره بالا میگم بیا پایانشو عوض کن سوت زنان به سمتم بیا میگه باو داریم کنار هم حرف میزنیم تو سکانس قبلی، دیگه ازاین نزدیکتر نمیشه مگه بیام تو بغلت، دیگه چیزی نمیگم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
بیرون آمدنِ از رابطه به بیرون آمدنِ از جنگ میماند. همه میدانند که آدم بعد از تجربهی جنگ، تجربهی بمب و خمپاره و خون و آتش و مرگ و میر، تجربهی چشمهای درآمده و دل و رودهی سفره شده، دیگر با زندگی عادی غریبه میشود و از ساز و کارش سر درنمیآورد و انگار دیگر جایی در دنیا برای خودش پیدا نمیکند. با همه غریبه میشود و همه با او غریبهاند. اما همین آدمِ از جنگ برگشتهی بیجا ماندهی غریب، با همهی سختیهای زندگی روزمره از یکچیز مطمئن است: دیگر به جنگ برنمیگردد.
از یادداشتهای روزانهی نیما
از یادداشتهای روزانهی نیما