کودکِ زخم خوردهی درون. جان بردشاور، مجری سمینارهای معروف «بازگشت به خانه» ادعا میکند که همهی ما کودکی زخم خورده در درون خود داریم.
پدر و مادر ما انسانهای بینقصی در تربیت ما نبودهاند، و احتمال زیادی دارد که هر کدام از ما به نحوی زخمی در دل خود از دوران کودکی داشته باشیم، و تا زمانیکه آنها را درمان نکنیم، اجازهی زندگی سعادتمند را از ما میگیرند.
از جمله نشانههایی که میتواند زیر سر کودک درون باشد میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- عدم پذیرفتن خودمان به صورتی که هستیم (تکرار اینکه من در اعماق وجودم مشکل دارم)
- احساس شرم از نشان دادن احساسات
- ترس از انجام کارهای تازه
- تلاش برای راضی نگه داشتن همه
- لجبازی و یاغیگری، حتی با خود
- انبار کردن چیزها و ترس از رها کردن
- ناتوانی در دفاع از خود
- احساس کمبود و پست بودن به خاطر جنسیت
- انتقاد دائمی از خود
- کمالگرایی
- ناتوانی در شروع یا تمام کردن کاری
- بیاعتمادی به همه
- احساس مسئولیت در قبال بقیه و نادیده گرفتن خود
- ناتوانی در پذیرش اشتباهات و کمبودها
- ترس از ترک شدن و چسبیدن به رابطهها
- اعتیاد به مواد، سکس، پورن یا هر چیزی
- گریز از اختلاف و ناسازگاری به هر قیمتی
- ناتوانی در «نه» گفتن
- دوری از مردم به خاطر ترس از آنها
- شرم از وضعیت جسمی
من خودم، با سمینارهای جان بردشاو در حال چنگ زدن به لایهی بیرونی کودک درون هستم. به شما هم توصیه میکنم اگر نشانههایی از کودک زخم خوردهی درون دارید، حتما به یک متخصص مراجعه کنید.
سعی میکنم به زودی نوشتهای در خصوص نقطهنظرات بردشاو و چگونگی التیام بخشیدن به این زخمها را منتشر کنم تا حداقل مسیر برای من و شمایی که کودکی زخم خورده در دل خود داریم روشنتر شود.
پدر و مادر ما انسانهای بینقصی در تربیت ما نبودهاند، و احتمال زیادی دارد که هر کدام از ما به نحوی زخمی در دل خود از دوران کودکی داشته باشیم، و تا زمانیکه آنها را درمان نکنیم، اجازهی زندگی سعادتمند را از ما میگیرند.
از جمله نشانههایی که میتواند زیر سر کودک درون باشد میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
- عدم پذیرفتن خودمان به صورتی که هستیم (تکرار اینکه من در اعماق وجودم مشکل دارم)
- احساس شرم از نشان دادن احساسات
- ترس از انجام کارهای تازه
- تلاش برای راضی نگه داشتن همه
- لجبازی و یاغیگری، حتی با خود
- انبار کردن چیزها و ترس از رها کردن
- ناتوانی در دفاع از خود
- احساس کمبود و پست بودن به خاطر جنسیت
- انتقاد دائمی از خود
- کمالگرایی
- ناتوانی در شروع یا تمام کردن کاری
- بیاعتمادی به همه
- احساس مسئولیت در قبال بقیه و نادیده گرفتن خود
- ناتوانی در پذیرش اشتباهات و کمبودها
- ترس از ترک شدن و چسبیدن به رابطهها
- اعتیاد به مواد، سکس، پورن یا هر چیزی
- گریز از اختلاف و ناسازگاری به هر قیمتی
- ناتوانی در «نه» گفتن
- دوری از مردم به خاطر ترس از آنها
- شرم از وضعیت جسمی
من خودم، با سمینارهای جان بردشاو در حال چنگ زدن به لایهی بیرونی کودک درون هستم. به شما هم توصیه میکنم اگر نشانههایی از کودک زخم خوردهی درون دارید، حتما به یک متخصص مراجعه کنید.
سعی میکنم به زودی نوشتهای در خصوص نقطهنظرات بردشاو و چگونگی التیام بخشیدن به این زخمها را منتشر کنم تا حداقل مسیر برای من و شمایی که کودکی زخم خورده در دل خود داریم روشنتر شود.
Forwarded from playlivst
Lately, my sadness happens from nothing. It comes from nowhere. It feels like having a blackhole inside you, like there's this void in the centre of your chest that denies some of the air you inhale; and the more you try to keep that air, the more you loose.
من نوتیفیکیشن هامو خیلی وقت پیش غیرفعال کردم و الان تازه پيامی رو دیدم که یک ماه پیش فرستاده بود و قلبم رو به درد آورد، نوشته بود : ما هروقت همه چی تموم میشه با یه "ضربان قلب دردناک" اینجا پیام میدیم.
تجربه ی این ضربان قلب دردناک دوطرفه بوده لااقل.
تجربه ی این ضربان قلب دردناک دوطرفه بوده لااقل.
«از فکر کردن متنفر شدهام از وضعیتی همکه باعث شود فکر کنم متنفرم، کلا بعد اتفاقاتی از فکر کردن متنفر شدهام، یکی تو بودی که تمام مدت در فکرم بودی، یکی خودم بودم که در ذهنم به تو بالیدم و تو را ساختم و حالا از این که هیچ کاری نکنم میترسم. از اینکه با خودمم تنها باشم میترسم. من از خودِ ملالآورم میترسم! از خودم که هیچکاری ازم ساخته نیست میترسم!»
من ننوشتم ولی انقدر منه که نتونستم اینجا نذارمش.
من ننوشتم ولی انقدر منه که نتونستم اینجا نذارمش.