Forwarded from رقص درناها
دارند اهمیت رنجهای شخصی را از بین میبرند، با یک سری جملهی قصار. چه میدانم مثلا با رسم شکل نشان میدهند کرهی زمین توی کهکشان راه شیری چقدر ناچیز است: پس ببین بدبخت بیچاره! تو و رنجهایت مطلقا هیچچیز نیستید. یا مثلا وقتی زبالههای نفتی دریاها را دارند به لجن میکشند هیچ اهمیتی ندارد تو برای چه کسی دلت تنگ شده.
من میدانم که خیلی خیلی کوچک و ناچیزم؛ جنازهی ماهیها را هم که روی آب میبینم قلبم مچاله میشود. اما لطفا بگذارید با علم به سوءتغذیهی آفریقاییها و اینکه آمریکا سالیانه چند هزار تن گندم میریزد دور، توی همین دنیایی که جنگلهایش دارند آتش میگیرند و پدرها و مادرها جنازهی خونی بچههایشان را بغل کردهاند و دارند از تانکها فرار میکنند، هر روز خدا یاد انگشتهای دیوانهکنندهات بیفتم و فلج شوم و بنشینم گریه کنم. اجازه میدهید؟ این کار و زندگی من است.
#روزنوشت
#متین_مولوی
@matinmowlavi
من میدانم که خیلی خیلی کوچک و ناچیزم؛ جنازهی ماهیها را هم که روی آب میبینم قلبم مچاله میشود. اما لطفا بگذارید با علم به سوءتغذیهی آفریقاییها و اینکه آمریکا سالیانه چند هزار تن گندم میریزد دور، توی همین دنیایی که جنگلهایش دارند آتش میگیرند و پدرها و مادرها جنازهی خونی بچههایشان را بغل کردهاند و دارند از تانکها فرار میکنند، هر روز خدا یاد انگشتهای دیوانهکنندهات بیفتم و فلج شوم و بنشینم گریه کنم. اجازه میدهید؟ این کار و زندگی من است.
#روزنوشت
#متین_مولوی
@matinmowlavi
کم کم داشتم یاد میگرفتم که زندگیت داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی.
Forwarded from که به رؤیا دیدم
من از شناختن آدمهای جدید میترسم..نه،اینجوری بگم بهتره،من از اینکه آدمهای جدید من واقعی رو بشناسن میترسم.
سخته واسم راحت بودن کنارشون،سخته واسم خودم بودن کنارشون،ميدونين از چه جنس نگرانی ای حرف ميزنم؟!
من آدم آسونی نیستم،نمیتونم راحت ارتباط برقرار کنم با آدما،میدونم باید راحتتر بگیرم به خودم ولی نمیشه.
همش میترسم.
سخته واسم راحت بودن کنارشون،سخته واسم خودم بودن کنارشون،ميدونين از چه جنس نگرانی ای حرف ميزنم؟!
من آدم آسونی نیستم،نمیتونم راحت ارتباط برقرار کنم با آدما،میدونم باید راحتتر بگیرم به خودم ولی نمیشه.
همش میترسم.
انقدر صدای ذهنم بلند و درهم شده که انگار یه آهنگ متال رو با آخرين ولوم پلی کنی و همزمان بخوای درس بخونی.
وقتی به ذهنم اجازه میدم هرکاری دوست داره بکنه دیگه تحت کنترل گرفتنش سخت میشه، میشه اون بچه تخسی که بعد از شهربازی با جیغ و فریاد راضي نميشه برگرده خونه و آبروتو جلو همه میبره. عاصیم کرده.
عاصی: سرکش، طاغی، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، متمرد، ناجم، نافرمان، یاغی، بدرفتار، گناهکار، گنهکار، معصیت کار، به ستوه آمده
Forwarded from فاوانیا
مغزم برای پرکردن خلا چیزی که بهش عادت کرده بود، دست به کارهای عجیبی میزنه.
[من از دست غمت،
من از دست غمت،
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل ببرم جان،
چه مشکل ببرم جان.]
من از دست غمت،
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل ببرم جان،
چه مشکل ببرم جان.]
بیاید تمرکز کنیم روی جمله ی پین شده ی کانال، بیاید سعی کنیم توی ذهنمون زندگی کنیم، در این صورت ذهن شما هم نیاز به گردگیری و شست وشو داره؟ بیاید برام بگید چیکار میکنید برای زندگی در ذهنتون.
Forwarded from فاوانیا
من نمیخواستم «به دیوار خوردم بهم در بده» باشم برات. من میدونستم آسون نیست آدم دیوارهای زندگی یکی رو در کنه براش که بتونه رد شه ازش. تو خودت بین کلی دیوار گیر افتاده بودی. مگه زورت چقدر بیشتر از من بود جلوی دیوارایی که زندگی میساخت برامون؟ بهجاش «تو دیوارو مثل یه آغوش کن» میخواستم. میدونستم میتونی با دیوارا سهکنج درست کنی و بغل بگیری منو. میدونستم بلدی یه کار کنی دیوارا تنگم نیان. لهم نکنن. تو زور برداشتن دیوارا رو نداشتی ولی بغلت همهی خستگیهای دیوار کندنمو میگرفت ازم.
هرچقدر هم که بدوم از حاشیه ها دور شم، با سر ميخورم تو دیوار، آخه فرارکردنی نیستن حاشیه ها، یه دیوارن باید صخره نوردی بلد باشی برای فرار.
آخر شب که شد به خودم برگشتم و اون قسمت کوچیک احساسی مغزم خاموش شد، مکانیسمش ساده بود ولی سخت بهش رسیدم، کافی بود به خودم بفهمونم تو در هر زمان بهترین تصمیم اون زمان رو گرفتی، تو لازم نيست ری اکشن آدم هارو پیش بینی کنی، هرکاری که دوست داری رو انجام بده بدون نگرانی بعدش، حتی اگه قراره بعدش بد پیش بره بذار الانت خوب باشه.
+ چرا شما انقدر ناامید هستید؟
- نمیشه بهش بگم آخه امیدواری بدترین شکل ناامیدیه، نمیشه بهش بگم امید هست ولی نه برای ما، نمیشه بهش بگم چون منم، نمیشه بگم از ملال زندگی، نمیشه بگم که از امید فقط املاشو میدونم، راستی راستی چرا من انقدر ناامیدم؟!
- نمیشه بهش بگم آخه امیدواری بدترین شکل ناامیدیه، نمیشه بهش بگم امید هست ولی نه برای ما، نمیشه بهش بگم چون منم، نمیشه بگم از ملال زندگی، نمیشه بگم که از امید فقط املاشو میدونم، راستی راستی چرا من انقدر ناامیدم؟!