"You broke me
And taught me
To truly hate myself
Unfold me
And teach me
How to be like somebody else"
And taught me
To truly hate myself
Unfold me
And teach me
How to be like somebody else"
دختر که باشی هر وقت دلت خواست نمیتونی دست خودتو بگیری بری یه جایی فریاد بکشی، چون تو یه دختري.
Forwarded from نامحلول
خيلي ساده ناگهان حس كردم به چيز غير ممكني احتياج دارم...
من احتياج به ماه دارم، يا به خوشبختي، يا به ابديّت، شايد به يك چيز كه جنون باشه
كه در هر حال متعلق به اين دنيا نباشه.
كامو
من احتياج به ماه دارم، يا به خوشبختي، يا به ابديّت، شايد به يك چيز كه جنون باشه
كه در هر حال متعلق به اين دنيا نباشه.
كامو
Forwarded from رقص درناها
دارند اهمیت رنجهای شخصی را از بین میبرند، با یک سری جملهی قصار. چه میدانم مثلا با رسم شکل نشان میدهند کرهی زمین توی کهکشان راه شیری چقدر ناچیز است: پس ببین بدبخت بیچاره! تو و رنجهایت مطلقا هیچچیز نیستید. یا مثلا وقتی زبالههای نفتی دریاها را دارند به لجن میکشند هیچ اهمیتی ندارد تو برای چه کسی دلت تنگ شده.
من میدانم که خیلی خیلی کوچک و ناچیزم؛ جنازهی ماهیها را هم که روی آب میبینم قلبم مچاله میشود. اما لطفا بگذارید با علم به سوءتغذیهی آفریقاییها و اینکه آمریکا سالیانه چند هزار تن گندم میریزد دور، توی همین دنیایی که جنگلهایش دارند آتش میگیرند و پدرها و مادرها جنازهی خونی بچههایشان را بغل کردهاند و دارند از تانکها فرار میکنند، هر روز خدا یاد انگشتهای دیوانهکنندهات بیفتم و فلج شوم و بنشینم گریه کنم. اجازه میدهید؟ این کار و زندگی من است.
#روزنوشت
#متین_مولوی
@matinmowlavi
من میدانم که خیلی خیلی کوچک و ناچیزم؛ جنازهی ماهیها را هم که روی آب میبینم قلبم مچاله میشود. اما لطفا بگذارید با علم به سوءتغذیهی آفریقاییها و اینکه آمریکا سالیانه چند هزار تن گندم میریزد دور، توی همین دنیایی که جنگلهایش دارند آتش میگیرند و پدرها و مادرها جنازهی خونی بچههایشان را بغل کردهاند و دارند از تانکها فرار میکنند، هر روز خدا یاد انگشتهای دیوانهکنندهات بیفتم و فلج شوم و بنشینم گریه کنم. اجازه میدهید؟ این کار و زندگی من است.
#روزنوشت
#متین_مولوی
@matinmowlavi
کم کم داشتم یاد میگرفتم که زندگیت داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی.
Forwarded from که به رؤیا دیدم
من از شناختن آدمهای جدید میترسم..نه،اینجوری بگم بهتره،من از اینکه آدمهای جدید من واقعی رو بشناسن میترسم.
سخته واسم راحت بودن کنارشون،سخته واسم خودم بودن کنارشون،ميدونين از چه جنس نگرانی ای حرف ميزنم؟!
من آدم آسونی نیستم،نمیتونم راحت ارتباط برقرار کنم با آدما،میدونم باید راحتتر بگیرم به خودم ولی نمیشه.
همش میترسم.
سخته واسم راحت بودن کنارشون،سخته واسم خودم بودن کنارشون،ميدونين از چه جنس نگرانی ای حرف ميزنم؟!
من آدم آسونی نیستم،نمیتونم راحت ارتباط برقرار کنم با آدما،میدونم باید راحتتر بگیرم به خودم ولی نمیشه.
همش میترسم.
انقدر صدای ذهنم بلند و درهم شده که انگار یه آهنگ متال رو با آخرين ولوم پلی کنی و همزمان بخوای درس بخونی.
وقتی به ذهنم اجازه میدم هرکاری دوست داره بکنه دیگه تحت کنترل گرفتنش سخت میشه، میشه اون بچه تخسی که بعد از شهربازی با جیغ و فریاد راضي نميشه برگرده خونه و آبروتو جلو همه میبره. عاصیم کرده.
عاصی: سرکش، طاغی، عصیانگر، گردنکش، متجاسر، متمرد، ناجم، نافرمان، یاغی، بدرفتار، گناهکار، گنهکار، معصیت کار، به ستوه آمده
Forwarded from فاوانیا
مغزم برای پرکردن خلا چیزی که بهش عادت کرده بود، دست به کارهای عجیبی میزنه.
[من از دست غمت،
من از دست غمت،
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل ببرم جان،
چه مشکل ببرم جان.]
من از دست غمت،
من از دست غمت عزیزم
چه مشکل ببرم جان،
چه مشکل ببرم جان.]
بیاید تمرکز کنیم روی جمله ی پین شده ی کانال، بیاید سعی کنیم توی ذهنمون زندگی کنیم، در این صورت ذهن شما هم نیاز به گردگیری و شست وشو داره؟ بیاید برام بگید چیکار میکنید برای زندگی در ذهنتون.
Forwarded from فاوانیا
من نمیخواستم «به دیوار خوردم بهم در بده» باشم برات. من میدونستم آسون نیست آدم دیوارهای زندگی یکی رو در کنه براش که بتونه رد شه ازش. تو خودت بین کلی دیوار گیر افتاده بودی. مگه زورت چقدر بیشتر از من بود جلوی دیوارایی که زندگی میساخت برامون؟ بهجاش «تو دیوارو مثل یه آغوش کن» میخواستم. میدونستم میتونی با دیوارا سهکنج درست کنی و بغل بگیری منو. میدونستم بلدی یه کار کنی دیوارا تنگم نیان. لهم نکنن. تو زور برداشتن دیوارا رو نداشتی ولی بغلت همهی خستگیهای دیوار کندنمو میگرفت ازم.