Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
چه لحظه هایی که وقتی داری فرار میکنی از آدم ها، دلت میخواد کسی باشه.
تمام اطرافیانم پررو هستن و منم فقط ميتونم حرص بخورم.
[مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم]
[تورا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم]
Forwarded from سَبيدو
کاش می‌دونستم که چیزی نیست، کاش می‌فهمیدم که همه همین حال‌رو دارن، که همه گاهی می‌ترسن از پس زندگی‌کردن بر نیان، که همه گاهی تا یک قدمی تموم‌شدن میرن و قدم از قدم نمی‌تونن بردارن، مدتیه عصرم مهندس، حتی وقتی شیش صبح از خواب پامیشم، بگو همه همینن، بگو هیچی نیست، بگو مهندس
Forwarded from ExDa
«تو از آنِ دگری رو که مرا یاد تو بس ، خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم».
ولی من خودم رو قانع کردم به نرسیدن.
برعکس اونچیزی که فک می کنی ممکنه من نه تنها بد اخلاق نیستم بات آلسو خوش اخلاقم نیستم.
تا حالا کسی رو داشتید که عوضی بودن رو بخواد یادتون بده؟
تو اونی نیستی که بهم بگی واسه اینکه فراموشت کنم باید عوضي بشم، تو اونی هستی که باید دستم رو بگیری ببری ارم تو دسته برگ های نارنجیش بپرم. تو اونی هستی که دستمو بگیری ببری پاتوقت و یه اسپرسوی دوبل واسم بخری تا غم هامون رو توش غرق کنيم. اون وقت اومدی بهم میگی باید عوضي شم ولی نمیتونم؟!
Forwarded from Gabbro
در حالی که آنها معمولا همدردی ندارند می توانند داوطلبانه آن را به منظور اغوا کردن دیگران یا جذابیت و … روشن کنند!
#psychopath
Tired of communicating with people who won't be themselves for a sec.
#ممبررفته_ازدست
انقدر خوش اخلاقم که میگم کاش وقتی بهش گفتم غریبه ی بداخلاق سایکو ازم خوشش بیاد.😑
از بعضي حس ها اگه استفاده نکنی مثل استفاده نکردن از یه اندام کم کم کاراییشو از دست میده و تحليل میره، الانم این اتفاق واسه
Sense of humor
من افتاده. :))
امروز ظهر تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و حس کردم پیر شدم، چون کلی پسر دختر دبیرستانی اونجا بودن و فهمیدم کسی که چهارشنبه ها صبح مدرسه نمیره ینی دیگه بزرگ شده. :))
Tu es ma petite paix, dans une grande gurre.

شما یک آرامش کوچک هستید، در یک جنگ بزرگ.
#ناشناس_جان
پس اینم بگم که من خیلی دوست دارم. :')
دکتر 80 ساله ای که برگرده بهت بگه خوشگلتر شدیا (نسبت به عکس دفترچه ام) رو باید گرفت ماچ کرد.🤗
Forwarded from گذشته*
بارها گفتم، بازم می‌گم بودنت، جای نبودنت و پر نمیکنه
«بگذار کمی
جاده‌های پوشیده از درخت را رویا کنم
و دشت‌های پهناور را
سوار بر اسب وحشی‌ام.»
همیشه دلم میخواست باهات حرف بزنم، همیشه فکر میکردم ساعت ها میتونم برات حرف بزنم، اما الان که هستی و میگی حرف بزنم، سکوت مطلق شدم. همه ی حرفام ته کشیده. چی میخواستم بهت بگم؟ چی باید بهت میگفتم؟