بیاید تصور کنیم یه بی حسی سراسري تزریق کردیم، چیزی رو حس نمیکنیم، بیاید باور کنیم فقط عروسک های این خیمه شب بازی هستیم.
راستش اومدم بنویسم تولدت مبارک دیدم کمه! گفتم بیام هیچی نگم چون گفتی حس خاصی به تولدت نداری دیدم خب من که دارم! ساعت دوازده نگم که نگی چقدر هول بود! دیرتر نگم که فکر کنی یادم نبود هرچند انقدر هستن که من توش گم باشم و انقدر اهميت دارن که نخوای فکر کنی یا حتی این متن رو تا آخرش بخونی! بعدش گفتم برات هرچی که دوس داشتم این مدت بگم رو بنویسم پشت بندش که روم نشد! دیدم که خیلی سخته برای تو نوشتن و هیچی حق مطلب رو ادا نمیکنه و منم فکر میکنم تولدت مبارک تعارفه! پس مرسی که هستی. حتی اگه واسه ما نیستی. :)
Gabbro
راستش اومدم بنویسم تولدت مبارک دیدم کمه! گفتم بیام هیچی نگم چون گفتی حس خاصی به تولدت نداری دیدم خب من که دارم! ساعت دوازده نگم که نگی چقدر هول بود! دیرتر نگم که فکر کنی یادم نبود هرچند انقدر هستن که من توش گم باشم و انقدر اهميت دارن که نخوای فکر کنی یا حتی…
این متن تلفیقی از تبریک هایی که خوندم و ذهنیتم نسبت به تو هست، اینجا فرستادم چون مطمئن نیستم واسه خودت بفرستمش.
یه انفعال شکیبانه ی ناب داشت؛ تو هر موقعیتی یه سکوتی داره انگار همه چیز رو گفته و در عین حال زبان رو به ته رسونده.
من بیست ساله نباید انقدر درگير دوست داشتن میشدم، که ابعاد دیگه ای از زندگی رو تجربه نکنم، نباید انقدر زود باورم به عشق از دست میرفت، شایدم باید. نمیدونم.
وقتی با خودم میگم بهت دیگه حسی ندارم، انگار احساسم به کل جهان رو هم از دست میدم.
❤🔥1
از کمبود اعتماد به نفس، عدم توانایی برقراری ارتباط، نداشتن توانايي صحبت در جمع غریبه ها به ستوه آمده ام. چجوری بگم، من واسه اینکارا ساخته نشدم آقا.
میگن چقدر سخت میگیری، باور کنین سخت نمیگیرم، خیلی بیشتر از چیزی که دارید میبینید سختم هست.
تو اون پازلی هستی که یه زمانی خیلی وقت گذاشتم و با دقت تکه هات رو سر جاش گذاشتم و الان که به هم ریختی دیگه من حوصله ندارم درستت کنم. دیگه من، اون من نیستم. یکی دیگه ام. آدرینای بزرگ شدم. آدرینای خسته شده. آدرینای بی ذوق. شایدم آدرینای از دست رفته.