Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
«اتفاقات بد خودشون اتفاق می افتن،
اما هیچ اتفاق خوبی انقدر باشعور نیست که خودش بیفته.»
[رنج ما را که توان برد به یک گوشه ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی]
فقط وقتی کاری داری پیدات میشه، دوست داشتنمم باعث نمیشه دلم بخواد واست انجامش بدم، ببخشيد. :)
دوست داشتنی که باعث میشه دلم بخواد احمق باشم و بیخیال منفعت طلبیت بشم، دوست داشتن نیست حماقته، خریته.
ولی به کی بگم که دلم برای سیگنال های از سمت تو تنگ شده بود، دلم برای پيام دادنت تنگ شده بود...
چقدر که دلم ميخواست ادامه ی سلامت، از من گفتن باشه.
چقدر دل خوش شدم به سلامی.
ازم کاری رو میخوای که باعث میشه کمتر ببینمت، که باعث میشه محو شی از جلوی چشمام و همین نگاه های دل خوش کن رو هم ديگه نداشته باشیم، از طرفی دلم نمیاد وقتی از بین این همه آدم از من خواستی برات انجام ندم، من چیکار کنم که بعدش پشیمون نشم...
She And Her Darkness
Diary Of Dreams
My heart weights minimum a tone
An army's feet pounding on my head
«اگه دوسم داشتی.»
چیزی واست اهمیت نداره، کسی برات مهم نیست، همین باعث میشه نقطه ضعف نداشته باشی، چقدر دلم ميخواست که منم مثل تو بودم.
Forwarded from Lost Lake
یه چیزی که هست اینه که من وارد رابطه نمیشم وقتی هنوز با خودم درگیرم.
ینی الان حس میکنم سالم نیستم که بخوام وارد رابطه بشم.
میدونین؟ اون ثبات روحیه و خوشحالی‌ای که باید داشته باشمو ندارم و نمیتونم دست یکی دیگه رو بگیرم وارد این جریانش کنم ک نمیدونم اصلا چقد قراره طول بکشه.
چه بسا واقعاً دلم بخواد الان با طرف باشم.
U know?
Forwarded from I sing myself
هر روز حرف هایی هست که لبریزم ازشون ولی نمیزنم، بلد نیستم بنویسم، فایده ای نمیبینم تو نوشتن و خیلی خسته م برای نوشتن.
کلی حرف زدم و آخرشم گفتم به درک که هیشکی دوسم نداره.
تلاش کردم تلاشی نکنم برای چیزی، صبر کردم اتفاقات خودشون بیفتن ولی الان حس میکنم برای چيزي نخواستن باید تلاش کنم، برای فرقی نداشتن های واقعی برای بی تفاوتي های عمیق باید تلاش کنم.
Forwarded from فاوانیا
عزیز از دست رفته‌ی من! می‌خواهم بدانی بعد از رفتنت، انگار که تو یکی از نزدیک‌ترین الکترون‌های هسته‌م باشی، انگیخته شده‌م. حواسم بیشتر از قبل به بقیه‌ی الکترون‌هاست. بیشتر در آغوش می‌گیرم‌شان و بیشتر پای حرف‌هایشان می‌نشینم. حرف از رفتن که می‌زنند، انگار که دوباره تو را از جانم کنده باشند، پرخاش می‌کنم.

عزیز از دست رفته‌ی من! وقتی برایت می‌نویسم، انگار که برای بخشی از خودم می‌نویسم که در کنارم نیست و باید از اوضاع و احوال بقیه برایش بگویم. تو رفته‌ای و بحران نوشیدن چای و این داستان‌ها برقرار است. کمتر باهم چای می‌خوریم که کمتر یاد تو بیفتیم. اما وابستگی‌مان بیشتر شده‌ست. بعد از رفتنت مجبور شدیم وابستگی‌هایمان را به يکديگر معطوف کنیم.

عزیز از دست رفته‌ی من! رفتن تو مهلک‌ترین ضربه‌ای بود که می‌توانست قدر داشتن الکترون‌ها را به من بیاموزد. اما خب تو رفتی. گاهی مهلک‌ترین‌هاهم رخ می‌دهند.

عزیز از دست رفته‌ی من! امروز که این‌ها را می‌نویسم دلم برایت تنگ شده‌ست. در واقع دل‌تنگی شاید توصیف مناسبی برایش نباشد چون دل‌تنگی‌ات همیشه هست، گاهی که از تحمل‌مان خارج است، نامه می‌شود. در هر بار تجربه‌ی دل‌تنگی‌ات، فقدان قسمتی از جانم که با خود برده‌ای را احساس می‌کنم. "سبکی تحمل‌ناپذیر هستی" که کوندرا می‌گفت، همین جای‌خالی‌ای بود که برایم به یادگار گذاشته‌ای.
Forwarded from Vicodin
من خیلی خسته
خیلی تنها
و خیلی ناامیدم
ولی آزادم.
و پس خوشالم.
لعنتی منو نادیده نگیر :(
برای امشب هیچ آهنگى خوب نیست، نیاز دارم گوش هام از سکوت کرکننده ای پر بشه.