هربار که با یه لنگه جوراب میرم آشپزخونه با خودم میگم، این هفته حتما با خودم دستگیره میارم. :))
Forwarded from سَبيدو
ناامیدانه دوست داشتن، یعنی دوستداشتن بدون حاصل و فرجام، فرقی نمیکنه حاصلرو وصل بگیری یا فقط بهتر شدن حال و روزگارش، تو دوستشون داری و میدونی دوست داشتنت فایدهای به حالشون نداره، کسی که تا بحال هیچوقت به درد خودش نخورده چطور قراره به درد یکی دیگه بخوره؟ اوایل فقط مادرمرو ناامیدانه دوست داشتم، ولی الان دیگه اصلا نمیدونم چطور میشه امیدوارانه دوست داشت، نشستم نگاه میکنم، اثری از خودم نیست، میگن انگار یه روزی رفتم ببینم زندگی کدومه، دیگه برنگشتم
حالم خوبه، چون دارم میرم خونه، چون بارون میاد، چون عضو شورای مرکزی کانون فیلم و عکس شدم، چون توی رای گيري بردم و مانیکای درونم خوشحاله، و نمیذارم غم اینکه تو نيستی این شادی های کوچیک رو ازم بگیره.
غم تو مثل پس زمینه ی فکرهام شده که شادی ها مثل لکه های کوچولوی رنگی این وسط پیدا میشن و بعد از یه مدت توی غم محو میشن.
نیازی نیست همیشه قبل و بعد تصمیم هات فکر کنی، گاهی یهویی تصمیم بگیر و بعدشم بیخیال قدم بردار.
ازم پرسید کلاس چندمی؟ :))
روم نشد بگم ترم پنج دانشگاهم.
گفتم چندم بهم میخوره؟
گفت یازدهم اینا. :))
روم نشد بگم ترم پنج دانشگاهم.
گفتم چندم بهم میخوره؟
گفت یازدهم اینا. :))
مامان هميشه عکس های لبخند دار منو دوست داره ولی خودم جدی ترین و غمگین ترین عکس هام رو دوست دارم چون بیشتر منه.
کم حرفیم ناشی از اینه که هیچ چیزی معنی نداره واسم، راجب چیزی فکر نمیکنم، لحظه هارو رد میکنم فقط، قدم میزنم که رفته باشم، نفس میکشم که زنده باشم، خلاصه هستم که بوده باشم.
آخر این دوره از زندگیم ممکنه به خودم بیام و بگم چرا اینکارارو کردم و جوابش این باشه که چون فکر نمیکردی. ولی راضيم از خودم آخه میدونی بدون فکر کردن آسوده ترم.