Forwarded from دال
رومن رولان یهجا میگه "هیچ چیز به اندازه عشقی که منظور معینی نداشته باشد فرساینده نیست. نیروی شخص را میخورد و از میان میبرد. سودای شناخته شده روح آدمی را سخت به خود مشغول می دارد؛ شخص از آن به ستوه میآید؛ ولی دست کم میداند به خاطر چه! هرچیز تحمل پذیر است مگر احساس خلا." اگر واقعا اینطور باشه حداقل میتونم مطمئن باشم كه یه آدم حساس یا بدبین نیستم، که دلایلم کافی بودن و رفتنهام لازم.
نصف انرژيت رو بذاری واسه اینکه فکر نکنی، نصف نصفشم بذاری واسه اینکه نبینی و نشنوی، نصف باقی مونده اش هم بذاری واسه اینکه عکش العمل نشون ندی، بقیشم تقسیم کنی بین کارهای روزمره ات و درس هات. بله زندگي زیباست!
دلم میخواد استوری بذارم ولی وقتی یه کاری رو مدت ها انجام ندی، طریقه انجامش هم یادت میره انگار، هر چیزی یا به نظرم سخیفه یا به بقیه چه یا حرفی نیست که با فالورهام بخوام بزنم و اینجوری میشه که اون بخش از مغزم که دلش میخواد استوری بذاره به مراد دلش نمیرسه و ما رو هم از درس و زندگی انداخته، چی استوری میذارید که در جوابش نشه گفت به بندکفشم؟! :)
برگشتم به دوستام خیلی جدی گفتم ینی شما وقتی رد میشه نفس عمیق نمی کشید؟ انگار همه عاشق تو هستن. :)
امروز روي خط جدایی سایه از نور راه میرفتم و کلی تحلیل فلسفی کردم نيمه تاریک وجود رو و ميدونی بیشترین چیزی که فهميدم این بود که نمیتونم حتی یه راه رفتن بدون فکر داشته باشم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
دورههای زندگی آدم اگر آدم باشد، متفاوت است و حتا خودش هم نمیفهمد کی از این دوره به دورهی بعدی لغزیده است. پیش میآید که برای چیزهایی دلتنگی کند اما دیگر قرار نیست برگردد بهشان. نمیشود برگشت چون برگشتن یعنی پنج دقیقهی رویایی و یک عمر ملال! در کتاب تاریخ زیستمحیطی کروموزمهای دودوزهباز میخوانیم «بیهودگی از در و دیوار میبارد، اما چرا؟» و جواب این است: «دقیقا!»
از یادداشتهای روزانهی نیما
از یادداشتهای روزانهی نیما
داشتم فکر میکردم که چرا کسی دلش واسه صدام تنگ نمیشه که دیدم خب کسی صدامو نمیشنوه اصلا که بخواد تنگ بشه.
Forwarded from I sing myself
یک نوع بیقراری هست که همواره و پیوسته آدم حسش میکنه. یعنی با دوستت پشت یه میز نشستین و دارین از کروسانی که لاش پر از توت فرنگی و موز و نوتلاست لذت میبرید ولی احساس بیقراری هم میکنید، سر کار پشت سیستم نشستید و به کاراتون رسیدگی میکنین و همزمان احساس بیقراری میکنین، دارید تو پارک از هوای تمیز و درختای سبز براق پیاده روی میکنید و باز هم احساس بیقراری میکنید.
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه
اگه تا الان مورنینگ پرسن نبودید و یهو دیدید هفت صبح چشماتون بازه خوشحال نشید که وای من یه مورنینگ پرسن شدم، شما احساس بیقراری میکنید.
میدونین چی میگم؟ یه جایی تو دل و مغز هست که اونجا مشغول هر کاری باشید بازم احساس بیقراری میکنید، حتی وقتی رو توالت فرنگی نشستین و چی پر آرامش تر از اونجا؟ بازم احساس بیقراری میکنین.
احساس بیقراری که همواره هست، دلیلشم باید حتما چیز بزرگی باشه که با چشم غیرمسلح دیده نمیشه