باید درس بخونم، باید ساعت استفاده از مجازی رو کاهش بدم، باید فرسایشی درس بخونم جوری که بعدش از خستگی مغزی خوابم ببره نه اینکه بشینم به هزار و یک روش سامورایی اعصاب خودمو با فکرام بدرم.
Forwarded from دال
رومن رولان یهجا میگه "هیچ چیز به اندازه عشقی که منظور معینی نداشته باشد فرساینده نیست. نیروی شخص را میخورد و از میان میبرد. سودای شناخته شده روح آدمی را سخت به خود مشغول می دارد؛ شخص از آن به ستوه میآید؛ ولی دست کم میداند به خاطر چه! هرچیز تحمل پذیر است مگر احساس خلا." اگر واقعا اینطور باشه حداقل میتونم مطمئن باشم كه یه آدم حساس یا بدبین نیستم، که دلایلم کافی بودن و رفتنهام لازم.
نصف انرژيت رو بذاری واسه اینکه فکر نکنی، نصف نصفشم بذاری واسه اینکه نبینی و نشنوی، نصف باقی مونده اش هم بذاری واسه اینکه عکش العمل نشون ندی، بقیشم تقسیم کنی بین کارهای روزمره ات و درس هات. بله زندگي زیباست!
دلم میخواد استوری بذارم ولی وقتی یه کاری رو مدت ها انجام ندی، طریقه انجامش هم یادت میره انگار، هر چیزی یا به نظرم سخیفه یا به بقیه چه یا حرفی نیست که با فالورهام بخوام بزنم و اینجوری میشه که اون بخش از مغزم که دلش میخواد استوری بذاره به مراد دلش نمیرسه و ما رو هم از درس و زندگی انداخته، چی استوری میذارید که در جوابش نشه گفت به بندکفشم؟! :)
برگشتم به دوستام خیلی جدی گفتم ینی شما وقتی رد میشه نفس عمیق نمی کشید؟ انگار همه عاشق تو هستن. :)
امروز روي خط جدایی سایه از نور راه میرفتم و کلی تحلیل فلسفی کردم نيمه تاریک وجود رو و ميدونی بیشترین چیزی که فهميدم این بود که نمیتونم حتی یه راه رفتن بدون فکر داشته باشم.