Forwarded from For Now I'm Winter
بعضی تیکههات رو دلت میخواد بچسبونی سر جاش ولی نمیشه. یا جا نمیفته یا دو روز بعد میبینی باز شل شد افتاد. ولی آخه حیفه هیچ کاری نکنی. درسته تَرَک خورده، خراب شده، جا نمیشه، ولی حیفه جاش خالی بمونه. نهایتا که قبول میکنی کاریش نمیشه کرد، اما امیدوارم درک کنی این لزوما چیز بدی نیست. و یه روزی در آینده، وقتی به خودت و جای خالیشون نگاه میکنی، امیدوارم بتونی بگی "That's how the light got in".
وقتی حالم خوبه میام بنویسم، میشه اورتینکینگ راجب حالم و پیرامونش و خب میبینم وات د فاک اینم خوشحالی داره و تمام بدبختی ها رخ مینمایند که یه وقت خدایی نکرده یادم نره وجود دارن و خب کل قضيه نوشتن منتفی میشه.
راه رسیدنم تموم شد یعنی رسیدم ولی به بن بست حالا باید همه ی راهو برگردم بعد باز بیاید بگید امید داشته باش.
عکسش رو بدید بکشن، کنارش یه چیزی که هنر خودتون باشه بذارید مثلا یه قطعه موسیقی بزنید، از این ماشین فلزی های کوچولو یا اتوبوس های قرمز دوطبقه براش بخرید.
[همینارو گفتید فعلا]
من دنبال یه کار متفاوتم، ساز زدن، نقاشی کشیدن، کارهایی بوده که انجام شده قبلا، یه چیز تازه تر میخوام.
[همینارو گفتید فعلا]
من دنبال یه کار متفاوتم، ساز زدن، نقاشی کشیدن، کارهایی بوده که انجام شده قبلا، یه چیز تازه تر میخوام.
باید درس بخونم، باید ساعت استفاده از مجازی رو کاهش بدم، باید فرسایشی درس بخونم جوری که بعدش از خستگی مغزی خوابم ببره نه اینکه بشینم به هزار و یک روش سامورایی اعصاب خودمو با فکرام بدرم.
Forwarded from دال
رومن رولان یهجا میگه "هیچ چیز به اندازه عشقی که منظور معینی نداشته باشد فرساینده نیست. نیروی شخص را میخورد و از میان میبرد. سودای شناخته شده روح آدمی را سخت به خود مشغول می دارد؛ شخص از آن به ستوه میآید؛ ولی دست کم میداند به خاطر چه! هرچیز تحمل پذیر است مگر احساس خلا." اگر واقعا اینطور باشه حداقل میتونم مطمئن باشم كه یه آدم حساس یا بدبین نیستم، که دلایلم کافی بودن و رفتنهام لازم.
نصف انرژيت رو بذاری واسه اینکه فکر نکنی، نصف نصفشم بذاری واسه اینکه نبینی و نشنوی، نصف باقی مونده اش هم بذاری واسه اینکه عکش العمل نشون ندی، بقیشم تقسیم کنی بین کارهای روزمره ات و درس هات. بله زندگي زیباست!