2.
من از اون آدماییم که همیشه رها می کنم و میرم این ریشه در کودکیم هم داره ،هر کاری رو شروع کردم رها کردم،اینا اصلی تریناش بودن که چند سالم واسشون زحمت کشیدم: نقاشی ،طراحی ،ژیمیناستیک، المپیاد زیست اینا هدف هم بودن تازشم ،
سُ رها کردن آدم ها ،فکرا ،غصه ها نات عه بیگ دیل
یک رها کننده اعظم :-"
#خود_پراکنی
من از اون آدماییم که همیشه رها می کنم و میرم این ریشه در کودکیم هم داره ،هر کاری رو شروع کردم رها کردم،اینا اصلی تریناش بودن که چند سالم واسشون زحمت کشیدم: نقاشی ،طراحی ،ژیمیناستیک، المپیاد زیست اینا هدف هم بودن تازشم ،
سُ رها کردن آدم ها ،فکرا ،غصه ها نات عه بیگ دیل
یک رها کننده اعظم :-"
#خود_پراکنی
این ترم رو با این دیدگاه شروع کردم که دانشگاه نیست ،میدون جنگه
حقیقتا جواب میده ،البته اگه تصمیم نگیری بجنگی ،سه ترم جنگیدم تا به این نقطه رسیدم ،این ازون جنگاس که باید وایسی یه گوشه و تماشا کنی،بازم زخمی میشی ولی لااقل کمتر چون وقتی نمی جنگی و سپرت پایینه توجها کمتر به تو جلب میشه
یک جنگجوی کنار کشیده 🧟♀
حقیقتا جواب میده ،البته اگه تصمیم نگیری بجنگی ،سه ترم جنگیدم تا به این نقطه رسیدم ،این ازون جنگاس که باید وایسی یه گوشه و تماشا کنی،بازم زخمی میشی ولی لااقل کمتر چون وقتی نمی جنگی و سپرت پایینه توجها کمتر به تو جلب میشه
یک جنگجوی کنار کشیده 🧟♀
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
#تکرار_پراکنی
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
به آنچه اطراف تو رخ می دهد بی تفاوت باش
#تکرار_پراکنی
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
-سعدی-
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بترویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟
-سعدی-
سعدیمون
همه دانند که سودازدهی دلشده را چاره صبر است، ولیکن چه کند؟ قادر نیست.
همه دانند که سودازده ی دل شده را چاره نیست :')
کاری می کنم که غرق در غمیم کنه که ازش راه فراري نیست ،لعنتی تو دوست منی یا دشمنم؟😑
Gabbro
Being worry about someone who is completely unrelated to you 🙃
مرسی که نگرانی
ولی بهش فکر نکن
ولی بهش فکر نکن
شناور سوی ساحل های نا پیدا
دو موج رهگذر بودیم دو موج همسفر بودیم
گریز ما نیاز ما ، نشیب ما فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پاک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود
روی پرده دریا
شبی در گردابی تند
روی قله خیزآب
رها شد او از آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان بر آب
از آن پس در پی همزاد نا پیدا ،
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می روم نالان
به هر سو می دوم تنها
گریز ما ، نیاز ما
نشیب ما ، فراز ما
شبی در گردبادی تند
روی قله خیزآب
رها شد او از آغوشم ، جدا ماندم ز دامانش
به هر ره می روم نالان
به هر سو می روم تنها
دو موج رهگذر بودیم دو موج همسفر بودیم
گریز ما نیاز ما ، نشیب ما فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پاک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود
روی پرده دریا
شبی در گردابی تند
روی قله خیزآب
رها شد او از آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوندمان بر آب
از آن پس در پی همزاد نا پیدا ،
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می روم نالان
به هر سو می دوم تنها
گریز ما ، نیاز ما
نشیب ما ، فراز ما
شبی در گردبادی تند
روی قله خیزآب
رها شد او از آغوشم ، جدا ماندم ز دامانش
به هر ره می روم نالان
به هر سو می روم تنها