روز اول گذشت و من هیچ حسی نداشتم، خواب زیادی اینجا میطلبد و ما از این بابت خرسندیم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
آنگاه که غمگین میشوند
سکوت میکنند
حرف مفت نمیزنند
مردم.
تازه میتوانی بفهمی
گاهی میشود دوستشان داشت.
سکوت میکنند
حرف مفت نمیزنند
مردم.
تازه میتوانی بفهمی
گاهی میشود دوستشان داشت.
نیام بگم که فهمیدم ترم یک ،که البته صدها سال ازش گذشته یک نفر دیگه هم روم کراش داشته تو دلم میمونه ،آره دیگه. اینجوریاس. :)))
بدانید و آگاه باشید کراش چیزی فانیست.
بدانید و آگاه باشید کراش چیزی فانیست.
ازم خواسته شده سفر ایده آل یا رویدادی که همیشه دوست داشتم برام اتفاق بیفته رو توصیف کنم ومواد لازم برای این کار تجسم خلاقه.
اینجا بود که فهمید تجسم خلاقم رو وقتی بارهام زیاد بوده انداختم بیرون و حالا از فقدانش رنج میبرم. شما بیاید توصیف هاتون رو بگید تا منم ایده بگیرم.
اینجا بود که فهمید تجسم خلاقم رو وقتی بارهام زیاد بوده انداختم بیرون و حالا از فقدانش رنج میبرم. شما بیاید توصیف هاتون رو بگید تا منم ایده بگیرم.
با استادی رو به رو شدیم که میگه از بیرون در رو رومون قفل کنند، بین دیوونه خونه و زندان بودن اینجا شک دارم.
تا الان فکر میکردم مزین کردن دفتر روزانه نويسيم موجب انگیزه برای نوشتن میشه ولی از وقتی چالش رو فقط با یه خودكار مشکی نوشتم و تا الانم بخاطر وقت گیر نبودنش رهاش نکردم ،طرز فکرمو تغییر دادم، سادگی میتونه مشوق شما باشه وقتی باعث میشه توی زمان کوتاه تری به همه کارات برسی.
مثلا دغدغه ام فقط رنگ stethoscopeم باشه و نه اینکه دو میلیون باید پول بدم و نگران این باشم که قراره بیشتر هم بشه.
دوست دارم رو سر در دانشگاه بنویسم لاشی بازیاتون بقیه رو آزار میده، کمتر لاشی باشید. لاشی رو نمیشه نوشت لااقل به جاش بگم عوضي.
وقتی محیط مسمومه ،وقتی در مقابل محیط مصونیت نداری، وقتی آسیب پذیری، فرقی نمیکنه چیکار کنی، سم بهت وارد میشه و راه فراری نیست.
با خودت راه میری و منطقی تمام ناراحتی هات رو بررسی میکنی و یکی یکی توضيحشون میدی، با خودت میگی که تو اینا رو پذیرفتی و پشت سر گذاشتی بازم غم تو چشمات سر میخوره.
وقتی میخوام به بقیه توضيح بدم چه اتفاقی افتاده ناتوانم، چون انقدر اتفاق افتاده که الان فقط با یه تلنگر میفتم تو همون باتلاقی که بودم.
این بار برای قضاوت شدن کسی که حتی روحشم خبر نداره ناراحت شدم، از اینکه تو جامعه ی قضاوت کننده ای زندگی میکنم که حتی دو قدمی خودمه، از اینکه آدم هارو با چیزهایی که دست خودشون نبوده می سنجند، از اینکه ارزش خود آدم ها انقدر پایینه، دوست ندارم عضوي از این جامعه باشم.
من با شنیدن دوتا حرف الفبای پشت سر هم که مفهومش تو باشي فرو میریزم ولی مگه من زیر آوار تو بار نمردم و باز زنده شدم.
حالم کی خوب میشه وقتی اوضاع ایران بهتر بشه، ربط زیادی به هم ندارن ولی از نظر احتمال وقوع برابری میکنن.
الان همون زمانی هست که باید دوست خودم باشم، باید همون حرف هایی رو بزنم که دوتا دوست در دلداری بهم میزنن ولی من از اون دوست هاییم که میشینم باهاش گریه میکنم.