چالش امروز بخشیدن بود، که یحتمل معنی forgive مدنظر هست، انقدر این مفهوم واسم غیرقابل درک بود که معنیش رو سرچ کردم، آمرزیدن، عفو کردن و... ، بالفرض که ببخشم با لحظه هایی که از مواجه باهاشون صرف نظر میکنم و مغزم آلارم میده دور بمون و متنفر باش چیکار کنم، فرضا که ببخشم با اون باورهای از دست رفته چیکار کنم. بخشیدن معنی خودش رو از دست داده واسم.
یعنی تو زندگی ای که اجازه دیوارهای اتاقمونم دست خودمون نیست به چی دلخوش باشیم، تابلوی اهداف من از میز به تخت و از تخت به میز منتقل میشه چون اجازه ندارم کاغذ دیواری هارو خراب کنم.
دانشگاهی که درس خوندن توش جرم به نظر بیاد و شما آزادي خوندن نداشته باشید و بشید انگشت نما رو باید گل گرفت. :))
فقط غر میزنم، چون اینجارو نساختم که پز بدم و از کمالاتم بگم، هرچی من بگم شما باکمالات ترید آخه.
یه گام بلند میخوام بردارم و از این بابت خوشحالم چون اینجوری میتونم به خودم ثابت کنم اراده امو هنوز از دست ندادم.
دنیا بهم هر روز یه نشونه جدید میده از اینکه چرا از اونجا متنفرم و من هر روز باید یه انگیزه جدید برای ادامه پیدا کنم.
اون لبخندی که امشب رو لبام ماسید رو بارها تجربه کردم، چیز جدیدی نیست ولی درد، هربار تجربه اش جدیده.
تو زندگي یه تجربه هایی واستون میشه مقیاس و از اون به بعد آدم ها و موقعیت هارو با اونا میسنجید و دیگه این من ساده ای که دیدید رو لولو برد. :))
مدام با خودم میگم اگه نمیتونی مثبت گرا باشی لااقل منفی گرا نباش ولی از حرف تا عمل یه دیوار چین فاصله است.
یاد گرفتم اسباب دووم آوردن تو جامعه، عوضي بودن، طلبکار بودن، خودخواه بودن، دورو بودن، یک دروغگوی ماهر بودن و در صدر همه ی این ها، متظاهر بودن هست. خصوصا جامعه فرهیخته ی دانشگاهی.
یه زمانى اگه تبديل شدم به هیولای بی بدیلی که الان ازش متنفرم ،میام حرف های اینجارو مرور میکنم و بعدش به خودم حق میدم و یه دمت گرم که داشتی سعی میکردی دووم بیاری هم میگم.