اگه بخوام مثالي واسه از دست دادن اهميت ها بزنم، یکیش میشه اینکه من دوسال پیش کنکور دادم ولی هیچ وقت کارنامه سبزم رو ندیدم فقط مامانم چنتایی از انتخابای بعدیم رو اونم تلفنی بهم گفت، الان که همه دارن راجب کارنامه سبزشون میگن تازه دلم خواست میدونستم چیا بوده، اون موقع واسم مهم نبود چون نتیجه اصلی رو دیده بودم و چیزی نبود که میخواستم دیگه هیچی اهمیت نداشت من محکوم شده بودم به زندگی دور تر از رویاهام.
مردم به دنیا می آیند که زندگی کنند، درست؟ اما هرچه بیشتر زندگی کردم، بیشتر آنچه را درونم بود از دست دادم و کارم به آن جا رسيد که خالی شدم.
[کافکا در کرانه]
[کافکا در کرانه]
چالش امروز بخشیدن بود، که یحتمل معنی forgive مدنظر هست، انقدر این مفهوم واسم غیرقابل درک بود که معنیش رو سرچ کردم، آمرزیدن، عفو کردن و... ، بالفرض که ببخشم با لحظه هایی که از مواجه باهاشون صرف نظر میکنم و مغزم آلارم میده دور بمون و متنفر باش چیکار کنم، فرضا که ببخشم با اون باورهای از دست رفته چیکار کنم. بخشیدن معنی خودش رو از دست داده واسم.
یعنی تو زندگی ای که اجازه دیوارهای اتاقمونم دست خودمون نیست به چی دلخوش باشیم، تابلوی اهداف من از میز به تخت و از تخت به میز منتقل میشه چون اجازه ندارم کاغذ دیواری هارو خراب کنم.
دانشگاهی که درس خوندن توش جرم به نظر بیاد و شما آزادي خوندن نداشته باشید و بشید انگشت نما رو باید گل گرفت. :))
فقط غر میزنم، چون اینجارو نساختم که پز بدم و از کمالاتم بگم، هرچی من بگم شما باکمالات ترید آخه.
یه گام بلند میخوام بردارم و از این بابت خوشحالم چون اینجوری میتونم به خودم ثابت کنم اراده امو هنوز از دست ندادم.
دنیا بهم هر روز یه نشونه جدید میده از اینکه چرا از اونجا متنفرم و من هر روز باید یه انگیزه جدید برای ادامه پیدا کنم.