Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
من نه به شهری و نه به رشته ای و نه به تیم فوتبالی و نه به رنگی و نه به خواننده ای و نه به مرجع تقلیدی و نه به موجودی و نه به هیچ چیز دیگه ای تعلق خاطر ندارم، من یک بی هویتم که به هر چيزي چنگ زده ولی چیزی نصیبش نشده.
تمام چیزهایی که فکر میکنم واسم اهميت دارن ،در لحظه ای اهميت خودشون رو از دست میدن ،انگار فریب ساده کوچکی بودن که با نسیمی از واقعیت از بین میرن.
دوام حال خوب من به اندازه موندگاری عطری میمونه که ازقضا فیک هم بوده.
وضعيت جوریه که نه جامعه نازتو میخره اگه ناله و زاری کنی و نه اطرافیانت اونقدر بی مشغله هستن که بخوای درگیر دغدغه هات بکنیشون و نه خودت میتونی بپذيري که ضعیف و بزدلی.
به هر چیزی محکوم باشیم ،محکوم بودن به امید رو اصلا بر نمیتابم.
جایی که تعداد زیادی حیوان وحشى زندگی می کنند بزرگترین امتیاز این است که مزه بدی بدهی و حتی بهتر است زهرآلود هم باشی. ولی بهتر از همه این است که مغز داشته باشي و آن را به کار بندازی.

[سلام، کسی اینجا نیست؟]
[که تو ماهی و تعلق به شب سیاه داری]
وقتی انتظار میکشی و انتظار میکشی و انتظار میشکی و استرست جمع میشه و جمع میشه و جمع میشه فقط دوست داری فرار کنی.
چه بگویم،ترجمان چه باشم؟
#ممبررفته_ازدست
اگه بخوام مثالي واسه از دست دادن اهميت ها بزنم، یکیش میشه اینکه من دوسال پیش کنکور دادم ولی هیچ وقت کارنامه سبزم رو ندیدم فقط مامانم چنتایی از انتخابای بعدیم رو اونم تلفنی بهم گفت، الان که همه دارن راجب کارنامه سبزشون میگن تازه دلم خواست میدونستم چیا بوده، اون موقع واسم مهم نبود چون نتیجه اصلی رو دیده بودم و چیزی نبود که میخواستم دیگه هیچی اهمیت نداشت من محکوم شده بودم به زندگی دور تر از رویاهام.
اونی که میگه تلقین کن شادی، شاد میشی، چوپان دروغگویی بیش نیست.
هرچه بیشتر به خودش فکر می کرد، وجودش کمتر واقعی می نمود.

[کافکا در کرانه]
مردم به دنیا می آیند که زندگی کنند، درست؟ اما هرچه بیشتر زندگی کردم، بیشتر آنچه را درونم بود از دست دادم و کارم به آن جا رسيد که خالی شدم.

[کافکا در کرانه]
چالش امروز بخشیدن بود، که یحتمل معنی forgive مدنظر هست، انقدر این مفهوم واسم غیرقابل درک بود که معنیش رو سرچ کردم، آمرزیدن، عفو کردن و... ، بالفرض که ببخشم با لحظه هایی که از مواجه باهاشون صرف نظر میکنم و مغزم آلارم میده دور بمون و متنفر باش چیکار کنم، فرضا که ببخشم با اون باورهای از دست رفته چیکار کنم. بخشیدن معنی خودش رو از دست داده واسم.
اگه انقدر در جستجوی شادی و معنی زندگی نباشیم و فقط سطحی و سخیف زندگي کنیم چی؟
گاهی دلم میخواد سکوت آدم ها رو رمزگشایی کنم...
روشنایی چیزی جز همين واقعیت های تاریک نیست.
یعنی تو زندگی ای که اجازه دیوارهای اتاقمونم دست خودمون نیست به چی دلخوش باشیم، تابلوی اهداف من از میز به تخت و از تخت به میز منتقل میشه چون اجازه ندارم کاغذ دیواری هارو خراب کنم.
-phobia.