نمیدونم هدف اصلیم از ساختن این کانال چی بود ولی میدونم اگه نبود زمان خيلي سخت تر به من میگذشت، میدونم که اعتماد به نفس و آرامش زیادی واسم به ارمغان آورده، تجربه حس شنیده شدن. با وجود همه ی اینا من آدم هایی داشتم که وجودشون تو کانال واسم دلگرمی بود، متاسفانه منم آدمم و آدمیزاد به نقطه های اتکا زنده است و حالا که اکثرشون رو از دست دادم، حالا که انگیزه ای برای ادامه ندارم و با حس ناکافی بودن احاطه شدم، شاید وقتش باشه برگردم به غارتنهایی خودم. این که من چه احساسی دارم، چه کارهایی انجام میدم، چه شعر و کتابی دوست دارم... کلا دنیای من دليلي برای شنیده شدن نداره و شاید بهتره از کانال نویسی دست بکشم.
تظاهر میکنم شادم، ببینن مردم و انگ افسردگی و شکست خوردگي ازم پاک بشه، بعد برمیگردم پیش خودم گریه هامو تنهایی می کنم، چرا؟ کس از سوخته خرمن نپرسه و این حرفا، انقدر دلیل هست که خودش به اندازه لغت نامه دهخدا کتاب میشه، نمیدونی که.
من از اون آدم هام که انقدر با غم هاش آشناس که میدونه فقط باید به قدر اشکی صبر کنه و بعد با یه نفس عمیق برگرده به زندگی.
حالم خوب نیست و هیچ وقت هم خوب نمیشه ،نهایت تلاشم هم کافی نیست ،یه وقت هایی هیچی کافی نیست.
من نه به شهری و نه به رشته ای و نه به تیم فوتبالی و نه به رنگی و نه به خواننده ای و نه به مرجع تقلیدی و نه به موجودی و نه به هیچ چیز دیگه ای تعلق خاطر ندارم، من یک بی هویتم که به هر چيزي چنگ زده ولی چیزی نصیبش نشده.
تمام چیزهایی که فکر میکنم واسم اهميت دارن ،در لحظه ای اهميت خودشون رو از دست میدن ،انگار فریب ساده کوچکی بودن که با نسیمی از واقعیت از بین میرن.
وضعيت جوریه که نه جامعه نازتو میخره اگه ناله و زاری کنی و نه اطرافیانت اونقدر بی مشغله هستن که بخوای درگیر دغدغه هات بکنیشون و نه خودت میتونی بپذيري که ضعیف و بزدلی.
جایی که تعداد زیادی حیوان وحشى زندگی می کنند بزرگترین امتیاز این است که مزه بدی بدهی و حتی بهتر است زهرآلود هم باشی. ولی بهتر از همه این است که مغز داشته باشي و آن را به کار بندازی.
[سلام، کسی اینجا نیست؟]
[سلام، کسی اینجا نیست؟]
وقتی انتظار میکشی و انتظار میکشی و انتظار میشکی و استرست جمع میشه و جمع میشه و جمع میشه فقط دوست داری فرار کنی.
اگه بخوام مثالي واسه از دست دادن اهميت ها بزنم، یکیش میشه اینکه من دوسال پیش کنکور دادم ولی هیچ وقت کارنامه سبزم رو ندیدم فقط مامانم چنتایی از انتخابای بعدیم رو اونم تلفنی بهم گفت، الان که همه دارن راجب کارنامه سبزشون میگن تازه دلم خواست میدونستم چیا بوده، اون موقع واسم مهم نبود چون نتیجه اصلی رو دیده بودم و چیزی نبود که میخواستم دیگه هیچی اهمیت نداشت من محکوم شده بودم به زندگی دور تر از رویاهام.