یه مسیرهایی هست که باید انقدر بر ذهن خودت مسلط باشی که هیچ زمزمه یا فریادی نتونه نظرت رو جلب کنه و اینجا همونجاست.
با هر قدمی که روی پله ها میذاشتم، صداها و رنگ ها و هرچيز مربوط به اونجا بهم میگفتن که تو از ما متنفری و تمام چیزی که تو ذهنم تکرار میکردم این بود که من هیچ حسی به اینجا ندارم ،برای دووم آوردن باید بشم بی حس ترین.
Forwarded from سَبيدو
هر حالی دنبالهای داره که با حال دیگهای ادامه پیدا میکنه، امید و انتظار، عشق و بیصبری، دلتنگی و شرم، و این آخری تنها برای کسیه که در اعماق وجودش خودشرو سزاوار نمیدونه، کسی که هنوز دلش با خودش صاف نشده، که به خودش حق نمیده شاید چون میترسه شبیه کسی بشه که دوستش نداره، چراکه دنیا پره از آدمایی که روزگاری نه سزاور بودن و نه حق داشتن، و در آخر، تنها میراثی که ازشون بجا موند پارههای قلب و لاشهای از زندگی اطرافیانشون بود
پیوستگی ،دست نکشیدن و به کمتر از بهترین راضي نشدن رمز موفقیتم بوده توی هر مرحله ای از زندگيم ،گفتم که یادم نره.
فکر کردن به وقت هایی که از پیله امنت خارج شدی و احساس ناامنی کردی بهت نشون میده چقدر قوی بودی و دووم آوردی.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
یک بلیط یک طرفه، بی بازگشت، به مقصد جهانی موازی که " ای کاش" های آدمی واقعیتی بی نقص بشوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمانش میچکد.
[شل سیلور استاین]
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمانش میچکد.
[شل سیلور استاین]
از وقتی قدم تو کوچمون گذاشتی، هربار توی کوچه راه میرم کوچه رو بو میکنم و گاهی بوی تورو حس میکنم هرچند میدونم نیستی.
بهش میگم چوبکاری نفرمایید.
میگه شما رنگ و لعاب و انگیختارهای تراشکاری رو چوب مایین. :/
میگه شما رنگ و لعاب و انگیختارهای تراشکاری رو چوب مایین. :/
درگیر این موضوعم که زندگی کردن شجاعت میخواد یا زندگي نکردن، خودکشی خودش شجاعت ميخواد، تموم کردن دنیایی که از بعدش خبر نداری و از طرفی زندگی کردن هم شجاعت میخواد حتما شنيديد که میگن ترسوها خودکشی میکنن. :))
هاروکی موراکامی توی کتاب هاش، برای اولین بار حسادت کردن آدم ها رو به تصوير میکشه و برام جالبه بدونم اولين باری که خودم حسادت رو تجربه کردم کی بوده. شما میدونید اولين باری که خواستید جای کس دیگری باشید کی بوده؟
Forwarded from ردپای آبی
You see, when I feel at my lowest, I really can't talk about it with acquaintances. They do not care enough, and I'll be a burden, or worse, I'll end up giving them weaknesses which they won't hesitate to use. I can't talk about it with the people close to me, because I don't want them to worry. Or maybe, I'm afraid to find out that they, as well, do not care.
So, here I am.
So, here I am.