حال که کلیت ما نیست نمیشود، ميخواهم قدم در جاودانگی گذارم و چیزی به یادگار بگذارم که نمود من در دنیای پس از من باشد تا از پوچی حضورم بکاهم.
چی رویا و آرزوهام رو دزدیده که از دیدنشون ناتوان شدم و هرچی توی ذهنم میگردم جای خالی میبینم؟
منم مثل شما از آدم های پر انگیزه و شاد خوشم میاد و نه از آدم های گرفته و عبوس ،اما از آدم های متظاهر متنفرم پس نمیخوام تبدیل بشم به چیزی که ازش متنفرم. به همین فکرهای هدفمند در حین ناامیدی دلخوشم.
عمق وجودم همونجایی که بغض و اشک میسازه فهمیده قرار نیست چیزی عوض بشه، پشت کرده بهم داره کار خودشو میکنه.
Forwarded from نگار🌊 (Negar)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید قبل از اینکه دیر می شد، قسمت های از دست رفته مو به خودم بر می گردوندم.
جنوبِ مرز، غرب خورشيد
جنوبِ مرز، غرب خورشيد
...میخوام تا فرصت بقا باقیست همواره رهرو این راه باشم و در نهایت روح امانتی رو که در کالبدم دمیده شده رو در بهترين جای ممکن و درحالی که سهم بودنم رو در حد توان ادا کردم به صاحبش برگردونم.
[شهاب حسینی]
[شهاب حسینی]