بیشتر آسیب هایی توی روابط میبینیم از آدم هایی هست که مبتلا به انزوا در تفکرند یعنی نمیتوانند خودشان را جای دیگری بگذارند.
از اون چشم های تختشون که کش نمیاد معلومه، اگه با چشم ها نشه حرف زد، دیگه اونقدرا به کار نمیان.
[این عشق که میگویند چیست؟]
[این عشق که میگویند چیست؟]
عشق مفهومي انتزاعی است پس وقتی از بین میرود ،نباید احساس کرد چیزی واقعی از دست رفته است.
Forwarded from ناپیرو (ABAN)
چرا من از توضیح دادن ریشهی ناراحتی و عصبانیتم پرهیز میکنم!؟ چون به محض اینکه به یه نفر میگی من از فلان چیز ناراحت یا عصبانی هستم شروع میکنه به توجیه کردن که اشتباه برداشت کردی و منظور من این نبود اون بود و یادته خودتم فلان جا فلان و بهمان جا بیسار!؟ همهمون مدعی هستیم که بیا به من بگو، بیا با من حرف بزن، بیا با من در میون بذار، تو خودت نریز، بیا بریز تو من، بیا من گوش شنوا دارم، من خیلی روشنفکر و روانکاو و فهمیده و بزرگسالم، ولی گه میخوریم! میخوایم طرف بهمون بگه از چی ناراحته تا بتونیم بهش ثابت کنیم حق نداره از اون چیز ناراحت باشه؛ خب اینو که خودم به خودم میتونم ثابت میکنم اینهمه حرف زدن لازم نداره! شده تا حالا در واکنش به ابراز ناراحتی یه نفر دستشو بگیریم و صادقانه ازش معذرت بخوایم!؟ نه! نشده! چون اگه یه کم کمتر خودخواه باشیم و لاشی، توی بازی کثیفی که اسمش "روابط انسانی"ـه سه امتیاز عقب میافتیم، و زیر دلمون درد میگیره.
میگه بارها تو اخبار شنیدیم یه جايي بر اثر زلزله (یا اتفاقاتی که از حیطه اختیار ما خارجه)تعداد زیادی آدم مرده؛ غایی ترین اتفاق واسه انسان مرگه، وقتی غمگین میشیم یاد خدا میفتیم. پس خدا مرگ رو دوست داره، خدا غم رو دوست داره پس چرا ما غم و مرگ رو دوست نداشته باشيم.
حال که کلیت ما نیست نمیشود، ميخواهم قدم در جاودانگی گذارم و چیزی به یادگار بگذارم که نمود من در دنیای پس از من باشد تا از پوچی حضورم بکاهم.
چی رویا و آرزوهام رو دزدیده که از دیدنشون ناتوان شدم و هرچی توی ذهنم میگردم جای خالی میبینم؟
منم مثل شما از آدم های پر انگیزه و شاد خوشم میاد و نه از آدم های گرفته و عبوس ،اما از آدم های متظاهر متنفرم پس نمیخوام تبدیل بشم به چیزی که ازش متنفرم. به همین فکرهای هدفمند در حین ناامیدی دلخوشم.