من اصلا با نمک نیستم، جملاتم صرفا تخلیه خشم نهفته در مغز بیدارمه، تقاص اینکه خواب منو نمیبره رو هم شما خواننده ی گرامی باید بدی، که واقعا انصاف نیست ولی در جریانید که
Nothing is fair.
Nothing is fair.
Forwarded from دال
کاش بزرگواری که میگفت " بهتره الان آسیب ببینی و همه چیز تموم شه "یک راهحل احتمالی برای مواقعی که بعد از گذشت مدتها همهچیز تموم نشده بود هم ارائه میداد.
میگن مثبت اندیش باش، حرفای مثبت بزن ،بهش فکر میکنم، جمله هایی که میاد تو ذهنم، میگم خب این که دروغه ،اینجوریم که نیست، اینم که توهمه ،جمله بعدی که بولشیط محضه و اینجوری بیخیال مثبت اندیشی میشم.
نمیدونم بتونم تغییر رشته بدم یا نه، حس رهایی از تمام این مزخرفات و رنجش ها باعث تسلی قلبم میشه ولی نمیدونم تصمیم احساسی و فرار از وضعيت هست یا تصميم منطقی و درست، نیاز به مشورت دارم ،نمیتونم از چاله بیفتم توی چاه چون هیچ کس موافق نیست و اگرم شدنی باشه همش پایه خودمه. هم میترسم و هم خوشحالم. فک کن بتونی آینده ات رو تغییر بدی ،کاش بشه و کاش درست باشه.
اینجا کسی راجب تغییر رشته از پزشکی به دندون پزشکی چیزی میدونه؟ شرایطش چیه؟ باید قبل از علوم پایه باشه یا بعدش؟
توی ذهنم این فکر چشمک میزنه که میتونم یک جای جدید یک آدم جدید باشم و دیگه لازم نیست پنج سال واسش صبر کنم.
در حین دفاع از فکرم بغضم ترکید، چه حمایت بشم چه نشم ،خودمم نمیتونم از خودم حمایت کنم چون من یک ترسوعم ،من میترسم خودم تصمیم بگيرم، همین ترس باعث شد که به جای دندون بیام پزشکی ،چون گفتن بهتره و الان کی بهم میگه چی بهتره ،فک نکنم از پسش بربیام ،چون قماره و دلیلم فقط فراره.
Forwarded from متَّکی به خود
نه انقدر دربارهی من میدونستن که بخوان چیزی بگن و نه اونقدر فهم داشتن که چیزی نگن.
#صدروزباهم
روز اول،
تمرین های امروز:
۱.اهدافم را نوشتم و خواندم.
۲.تصورم از من ایده آل در 10 سال آینده نوشتم.
۳.کتاب خواندم.
۴.پستی در کانال گذاشتم، این یکی پایه ثابت همه ی تمرین هاست.
روز اول،
تمرین های امروز:
۱.اهدافم را نوشتم و خواندم.
۲.تصورم از من ایده آل در 10 سال آینده نوشتم.
۳.کتاب خواندم.
۴.پستی در کانال گذاشتم، این یکی پایه ثابت همه ی تمرین هاست.
داداشم برایم کلیپ هایی با مضمون «وقتی احمق ها دست به کار میشوند» «وقتی خیلی بدشانسی» «به فنارفتگان» میفرسته که به غایت خنده دارند و باید خندید ولی من فکر میکنم هرکدام از این ها ميتواند تیتر زندگی من باشد.
روزگاری در زندگیام یک جنجگوی پارهوقت بودم.
حالا نیزهام را گذاشتهام کنارم و خاطرات روزهایی را در ذهنم مرور میکنم که با یوزپلنگها دویدهام.
[هویج بنفش]
حالا نیزهام را گذاشتهام کنارم و خاطرات روزهایی را در ذهنم مرور میکنم که با یوزپلنگها دویدهام.
[هویج بنفش]
«گفتارت فرش ایرانیست
و چشمانت گنجشککان دمشقی
که میپرند از دیواری به دیواری
و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آبهای دستانت
و خستگی در میکند در سایهی دیوارها
و من دوستت دارم
میترسم اما که با تو باشم
میترسم که با تو یکی شوم
میترسم که در تو مسخ شوم
تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم
و از موجهای دریا
اما با عشقت نمیجنگم
که عشق تو روز من است
با خورشید روز نمیجنگم
با عشقت نمیجنگم
هر روز که بخواهد میآید و هر وقت بخواهد میرود
و نشان میدهد که گفتوگو کی باشد و چگونه باشد.»
و چشمانت گنجشککان دمشقی
که میپرند از دیواری به دیواری
و دلم در سفر است چون کبوتری بر فراز آبهای دستانت
و خستگی در میکند در سایهی دیوارها
و من دوستت دارم
میترسم اما که با تو باشم
میترسم که با تو یکی شوم
میترسم که در تو مسخ شوم
تجربه یادم داده که از عشق زنان دوری کنم
و از موجهای دریا
اما با عشقت نمیجنگم
که عشق تو روز من است
با خورشید روز نمیجنگم
با عشقت نمیجنگم
هر روز که بخواهد میآید و هر وقت بخواهد میرود
و نشان میدهد که گفتوگو کی باشد و چگونه باشد.»