"تو دنبال چیزی می گردی، اما در عین حال از همه ی چیزهایی که برایت ارزش دارند می گریزی."
اگر هاروکی موراکامی مي خواست مرا توصیف کند.
اگر هاروکی موراکامی مي خواست مرا توصیف کند.
با تصور کردن آينده ی نزدیک، ميتونم زمان باقی مونده رو هم مثل زمان پیش رو در خشم و نفرت و غم به سر ببرم.
میگم باید آماده شی که کم نیاری، آخه چجوری میتونم واسه حمله های غیر منتظره که هرلحظه و هرجا احتمال وقوع دارن آماده شم، دوره پیشگویی سراغ دارید؟
واقعیت چیزی نیست که بشه ازش فرار کرد، چون واقعیت دنبالت میکنه و هروقت ببینه بهش پشت کردی با یه پس گردنی تورو برمیگردونه سرجات، واقعیت ترسناکه و دردناک.
11.
شمارش معکوس برای ورود به جهنم زميني که باید یک من ترسوی فرارکننده رو مجبور کنم توش لبخند بزنه.
شمارش معکوس برای ورود به جهنم زميني که باید یک من ترسوی فرارکننده رو مجبور کنم توش لبخند بزنه.
تلقین به بهشت بودن اونجا باعث نمیشه گرمای سوزنده ی جهنمیش رو حس نکنم و اگه حس میکنید اغراق میکنم باید بگم که جای من زندگی نکردید و اگه عنصر تلقین و مثبت اندیشی که باعث میشه وامیتینگ کنم رو حذف کنیم میمونه فاصله گرفتن همین الانشم کهکشان ها فاصله دارم و از این فاصله هم تاثير جاذبه ی جهنم رو روی خودم حس میکنم ،دیگه چیکار میشه کرد برای دوام آوردن؟!
به یک نفر برای با هم پریدن در تمام چاله های پرآب اولین بارون تقریبا پاییزی نیازمندیم.🙇🏻♀
امروز با غم عمیقی خونه رو ترک کردم، پیاده روی تند کردم و با صدای بلند اهنگ گوش دادم تا به فکرهام اجازه ی جولان ندم و میدونید تمام حسم تنهایی بود و تمام سعیم لذت بردن از این وضعيت، آخرش خودمو روی یک پل هوايي پیدا کردم که میتونستم هزاران هزار آدم رو ببینم که میرن و میان و هیچ کدوم توی زندگی من هیچ تاثیری ندارن میدونید آخرش آروم شده بودم ،ارتفاع ،هواي پس از بارون ،خالی شدن فکر و کلی چیز دیگه که من بهش میگم جادوی پل هوایی و خب یه جایی رو پیدا کردم که نوشیدنی به دست برم و بگم FML.
امشب وسط غم خوردنم، بهم چنتا غم دیگه هم تعارف کردن، آشنا بود ما هم برداشتیم، الان که فکر میکنم هضم غم خودمون سخت بود اینم شد دردی بر دل.
باورتون بشه یا نشه یه مدت مدیدی داشتم تلاش میکردم سیگار رو دوست بدارم، بگذریم که هیجان انگیز ترین کار زندگيم دیدن سيگار روشن با فاصله نیم متری بوده، ولی میدونید با سیگار نمیتونم ارتباط برقرار کنم نه بخاطر خانمان سوز بودنش و نه بخاطر بوی خفه کننده اش و نه حتی بخاطر مرگبار بودنش بلخره مرگ حقه و شتر ،بخاطر اسارتش ،ما يعني من دم از نبود اختيار و جبر حاکم بر زندگی میزنم ،بعد بیام خودمو اسیر کنم و وابسته ،اصلا منطقی نیست بعدشم یه جایی باید به زندگی نشون بدم ببین همه اشم دست تو نیستا ،سیگار نکشیدم پس سیگاری هم نشدم که تو کیف کنی که اسیر تر شدم، آها، یه سری دوستان هم میگن تفریحی و واسه فانش میکشیم که اون دوستان از مرحله پرتن ،اینجا هیچی فان نیست ما صرفا اومدیم عذاب بکشیم و اسیر بشیم و بمیریم. والسلام!