سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
[حافظ]
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
[حافظ]
همیشه توی کله ماست،اينجا پر از اعتقادات فراموش شده است ،جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داریم بی آنکه به یاد بیاوریم چه کسانی بوده اند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاری است، خاکسپاری رویاهای ما.
[یوزپلنگانی که با من دويده اند]
[یوزپلنگانی که با من دويده اند]
Forwarded from سَبيدو
شریفترین کاری که از دست آدم برمیاد، احترام گذاشتن به چیزیه که زندگی ازش ساخته، پذیرفتن چیزی که بهش تبدیل شده، اونم بدون هیچ انکار و توجیهی، ناقص بودنی اصیل به جای کامل بودنی جعلی، جایی نوشته بود معصومیت انکار نکردنه، حتی گرگ هم وقتی توجیه نمیکنه معصومه، ولی انگار تو دنیای کبکها مقصر اونیه که میبینه
خواب، واژه غریبی شده برام، انگار ماهیت خودش رو از دست داده، تخت خوابم بوی هر چیزی میده به جز خواب، اوایل بهش پناه میاوردم برای خواب از وقتی فهمیدم قرار نيست شبا بخوابم دیگه حتی تلاش هم نمیکنم، وقتی از ظهر تا شب رو میخوابم و ناهار و شام رو از دست میدم، وقتی ساعت های زندگیم وارونه شده، دیگه هیچ خوابیدنی پناه نيست، لذت نیست.
توی ساعت های وارونه نمیشه زندگي کرد، باید نور بیرون رو به کمی نور درون در بیارم، باید صداها رو درونی کنم، نمیشه ساز زد و کتاب خوند و قرار بود اینا پناه من بشه.
تا آخر ماه آزادي زمانمو از دست میدم و تنها کاری که این روزها دارم با زمان باقی مونده انجام میدم ،قایم موشک بازی با خوابه، شبا اون قایم میشه و روزها من و هميشه هم برنده اونه، تمام ساعت هایی که باید زندگي کنم رو ازم میدزده.
برای هم آهنگ بفرستید، حتی اگه مقدور نیست حرف زدنتون، نمیدونید این یهویی های کوچیک چه لبخند گرمی به همراه داره، حتی اگه بی جواب بمونه.
فیلمی که دیدنش رو توصیه میکنم، به جز ۵ دقیقه ی آخرش که چیزی نبود که من بخوام باورش کنم، توی بقیه ی فیلم خود گم شده ام رو میدیدم، منی که فریاد میکشه که به تغییر نیاز داره.
#EatPrayLove
#EatPrayLove
"تو دنبال چیزی می گردی، اما در عین حال از همه ی چیزهایی که برایت ارزش دارند می گریزی."
اگر هاروکی موراکامی مي خواست مرا توصیف کند.
اگر هاروکی موراکامی مي خواست مرا توصیف کند.