Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
Forwarded from زیواتِنو
#پند_شب

زمانی که همه ی راه ها به شکست منتهی می شود، فلسفه بافی کن.

#کتاب ننگ از #جان_مکسول

@zivateno151
به وقت بیکاریام؛
فکر میکنم، با ذهن محدود و بی دانش خودم فلسفه بافی میکنم، علت یابی میکنم، مسائل رو زیر سوال میبرم، و این میشه زندگي رو سخت گرفتن!
میخواهم به سکوت حرف زدن تو گوش کنم ولی صدای نگاه ديگران از تو بلندتر است.
Dark-Rooms-I-Get-Overwhelmed-2017-Single_35973449
<unknown>
Can't sleep at night
Can't convince myself
To turn it off
To let go
Gotta make sense
Of the fucking war
War
#AGhostStory
فیلمی با دیالوگ های کم که زمان درونش گاهى کش میاد و گاهي متوقف میشه، فیلمی که زندگی کسالت بارمون رو یادمون میاره، فیلمی که نشون میده وجود ما چقدر وابسته به امید و انتظاره و وقتی این هارو از دست میدیم به معنای واقعی از بین میریم فیلمی که یادآور آوارگی و سرگرداني خودمون در زندگیه و در نهایت فیلمی که میتونه نشون بده حتی اگه بتهون هم باشی، نابودی در انتظارته.
#AGhostStory
Forwarded from دال
حال من بد نیست و یعنی هیچ جای بدنم درد نمی‌کند ولی اگر بخواهی حالم را عمیق‌تر جویا شوی باید به تو بگویم که به هیچ‌وجه از زندگی خوشم نمی‌آید. زندگی برایم بی‌معنی و غیرقابل تحمل شده. برعکس تو من حالم با خواندن کتاب‌های روانشناسی خوب نمی‌شود. من آدم احساساتی و دیوانه‌ای هستم و مثل تو نمی‌توانم به اعصابم ملسط باشم...
دردهایم بزرگ‌تر از آنچه هست در نظرم جلوه می‌کند و هیچ‌وقت قدرت روبه‌رو شدن با حقایق زندگی را ندارم بارها آرزو کرده ام که مثل تو باشم اما گویی خدا نمی‌خواهد که من روی خوشبختی را ببینم. اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرد. محیطی که در آن زندگی می‌کنم برای من کشنده و رنج‌آور است و پیوسته به ضعف و تزلزل روحیه‌ی من کمک می‌کند. همیشه فکر می‌کنم که فقط برای مردن خوب هستم. زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را تقویت کند. هیچ کاری را نمی‌توانم با ایمان و اعتماد انجام بدهم. تزلزل و تردید مثل سایه‌ی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی می‌کند و شخصیتم مثل یخی آب می‌شود. هیچ کس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک کند فقط مرا همان‌طور که هستم بشناسد. آه حالا می‌فهمم که درد بیگانگی چه درد بزرگی است. چه کسی می تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ چیز وجود ندارد و من جسمم را کشته ام... جسمم را با همه ی شور و احساسی که جوانی در آن به وجود آورده کشته‌ام...
#فروغ
Forwarded from وهمِ سبز
«فراموشی را بستاییم.» چون «یاد، انسان را بیمار می‌کند.»
مصداق زندگي ماها این جمله است،
"چون مراد نیافت از حقیقت برمید". 
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

[حافظ]
همیشه توی کله ماست،اينجا پر از اعتقادات فراموش شده است ،جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داریم بی آنکه به یاد بیاوریم چه کسانی بوده اند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاری است، خاکسپاری رویاهای ما.

[یوزپلنگانی که با من دويده اند]
توی تاریکی قدم های کوتاه تری بر میداری حتی اگه مسیر رو بدونی.
من یقین دارم کسی به اندازه ی من جزييات تو را نمی داند...
آدم ها تصمیم میگیرند لبخند بزنند.
"احساس کرد یک لایه یخ روی سفیدی چشمانش دارد آب میشود."
Forwarded from سَبيدو
شریف‌ترین کاری که از دست آدم برمیاد، احترام گذاشتن به چیزیه که زندگی ازش ساخته، پذیرفتن چیزی که بهش تبدیل شده، اونم بدون هیچ انکار و توجیهی، ناقص بودنی اصیل به جای کامل بودنی جعلی، جایی نوشته بود معصومیت انکار نکردنه، حتی گرگ هم وقتی توجیه نمیکنه معصومه، ولی انگار تو دنیای کبک‌ها مقصر اونیه که میبینه
خواب، واژه غریبی شده برام، انگار ماهیت خودش رو از دست داده، تخت خوابم بوی هر چیزی میده به جز خواب، اوایل بهش پناه میاوردم برای خواب از وقتی فهمیدم قرار نيست شبا بخوابم دیگه حتی تلاش هم نمیکنم، وقتی از ظهر تا شب رو میخوابم و ناهار و شام رو از دست میدم، وقتی ساعت های زندگیم وارونه شده، دیگه هیچ خوابیدنی پناه نيست، لذت نیست.
توی ساعت های وارونه نمیشه زندگي کرد، باید نور بیرون رو به کمی نور درون در بیارم، باید صداها رو درونی کنم، نمیشه ساز زد و کتاب خوند و قرار بود اینا پناه من بشه.
تا آخر ماه آزادي زمانمو از دست میدم و تنها کاری که این روزها دارم با زمان باقی مونده انجام میدم ،قایم موشک بازی با خوابه، شبا اون قایم میشه و روزها من و هميشه هم برنده اونه، تمام ساعت هایی که باید زندگي کنم رو ازم میدزده.
بوی کاراملی که داره درست میشه رو میشه در آغوش کشید...