تصمیم گرفتم به راه او بروم ، تصمیم گرفتم پیامبرم باشد ، تصمیم گرفتم مثل رویا او را ببینم ،دور از دسترس من ،برای دیگران مهيا ...
این شهر
شهر قصه های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام.
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد !
شهر قصه های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام.
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد !
فکرهام با مکانیسم فیدبک مثبت عمل میکنن، هرچه بیشتر فکر میکنم فکرهای غم ناک بیشتری می یابم و هرچه بیشتر و بیشتر فکر میکنم این چرخه بیشتر و بیشتر غم ایجاد می کنه ،باید پروسه فکر کردن رو متوقف کنم.
چرخه باطل فکرام به این صورته که ، فکر اینکه باید چیکار کنم باعث میشه هیچ کاری نکنم !
میگه حالت دستات که قفل میشه جلوت خیلی مظلوم گونه هست ،اما همین حالت دستا از پشت ابهت میده بهت