"آمده بود دل ببرد
و به احساسش جانی تازه بخشد ،
فانوسی روشن کند و همان فانوس را برای ادامه ی راهش بردارد..
مسافر بود دیگر..
رهگذر، آمده بود که برود..."
و به احساسش جانی تازه بخشد ،
فانوسی روشن کند و همان فانوس را برای ادامه ی راهش بردارد..
مسافر بود دیگر..
رهگذر، آمده بود که برود..."
من چیز زیادی نمیخوام ،
فقط میخوام تجربه هایی که تو ذهنم با تو ساختم رو تجربه کنم ، بعدش... تا حالا به بعدش فکر نکردم.
فقط میخوام تجربه هایی که تو ذهنم با تو ساختم رو تجربه کنم ، بعدش... تا حالا به بعدش فکر نکردم.
تو تنها چیزی بودی که من خاكستري رو رنگی میکرد ،حالا فقط طیف خاکستریمو تغییر میدی از سفید به سیاه نزدیکم میکنی.🌫
[Foggy mood]
[Foggy mood]
Forwarded from خیلی دور | خیلی نزدیک
دارم یه تد تاک میبینم و دختره میگه از یه جایی فهمیدم به حقیقت نپیوستن رویام خیلی غمانگیز نیست. خیلیها چیزای غمگینتری براشون اتفاق افتاده. فهمیدم که تنها هدف رویا، واقعی شدنش نیست. مهمترین هدفش در تماس بودن با جاییه که رویاها ازش ناشی میشن. جایی که عشق و علاقه و اشتیاق و شادی از اون میان.
تصمیم گرفتم به راه او بروم ، تصمیم گرفتم پیامبرم باشد ، تصمیم گرفتم مثل رویا او را ببینم ،دور از دسترس من ،برای دیگران مهيا ...