ديروز ماشين دوستمو کنار خيابون ديدم
رفتم جلو ديدم فقط خانومش تو ماشينه
سلام عليک کردم گفتم رضا کجاس ؟
گفت رفته داروخونه الان مياد
منم گفتم من ميرم صندلی عقب قايم
ميشم اومد سوپرايزش کنم . . .
آقا چشمتون روز بد نبينه دوستم
تا نشست تو ماشين گفت :
اکرم يه کاندوم خاردار گرفتم
امشب تورو چنان پاره کنم که حظ کنی
آقا خانومش که همونجا تبخير شد
منم الان سه ساعته تو اتوبانم
تخم نميکنم سوپرايزش کنم 😂😂
رفتم جلو ديدم فقط خانومش تو ماشينه
سلام عليک کردم گفتم رضا کجاس ؟
گفت رفته داروخونه الان مياد
منم گفتم من ميرم صندلی عقب قايم
ميشم اومد سوپرايزش کنم . . .
آقا چشمتون روز بد نبينه دوستم
تا نشست تو ماشين گفت :
اکرم يه کاندوم خاردار گرفتم
امشب تورو چنان پاره کنم که حظ کنی
آقا خانومش که همونجا تبخير شد
منم الان سه ساعته تو اتوبانم
تخم نميکنم سوپرايزش کنم 😂😂
🤣107👍5❤2
در الرساله الدخول اِبن حشر آمده است که روزی پستانداری از شیخی پرسید :
یا شیخ!!
اگر در بیابان، مار آلتِ پستانخواری را گزید و آن بگا رفته به بیمارستان نزدیک نبود؛
آیا مکيدن آلت آن پستانخوار نا محرم جایز است!؟
شیخ پاسخ داد :احتیاط باید کرد!
زن گفت :یعنی چه!؟
شیخ گفت :یعنی به میزانی مکیده شود تا زهره مار خارج شود نه آن زهره ماری.... 😂😂😂
یا شیخ!!
اگر در بیابان، مار آلتِ پستانخواری را گزید و آن بگا رفته به بیمارستان نزدیک نبود؛
آیا مکيدن آلت آن پستانخوار نا محرم جایز است!؟
شیخ پاسخ داد :احتیاط باید کرد!
زن گفت :یعنی چه!؟
شیخ گفت :یعنی به میزانی مکیده شود تا زهره مار خارج شود نه آن زهره ماری.... 😂😂😂
🤣86👍2❤1
پسر و دختری مجنون یکدیگر بودند ؛
پسر به خواستگاری دختر رفت که تا ابد با او باشد ولی پدر دختر شرطی عجیب برای ازدواج با دخترش گذاشت،
ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺷﺮﻁ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ؛
ﺍﯾﻦ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺭﻭ از ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ بیاری من بخورم
ﭘﺴﺮ بدونِ معطلی این کار را انجام داد؛
او ﺭفت و ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ از ﺩﯾﺪن ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ و اونو خورد.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.
مدت ها بعد عده ای ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ: ﻣﺎ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ﻭﻟﯽ بازم ﭘﺮ ﺑﻮﺩ!
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﮑﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ؛
ولی چون کافی نبود،شاشیــــدم توش.
آری آن پسرک عاشق رید به داستان آموزنده و عاطفی ما
کیر تو کونش ...
پسر به خواستگاری دختر رفت که تا ابد با او باشد ولی پدر دختر شرطی عجیب برای ازدواج با دخترش گذاشت،
ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺷﺮﻁ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ؛
ﺍﯾﻦ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺭﻭ از ﺑﺎﻻﯼ ﮐﻮﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯﺵ ﮐﻢ ﺑﺸﻪ بیاری من بخورم
ﭘﺴﺮ بدونِ معطلی این کار را انجام داد؛
او ﺭفت و ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ از ﺩﯾﺪن ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭘﺮ و اونو خورد.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.
مدت ها بعد عده ای ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ: ﻣﺎ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ ﻭﻟﯽ بازم ﭘﺮ ﺑﻮﺩ!
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻋﺸﻘﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ
ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺷﮑﻬﺎﻡ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﯾﺨﺖ؛
ولی چون کافی نبود،شاشیــــدم توش.
آری آن پسرک عاشق رید به داستان آموزنده و عاطفی ما
کیر تو کونش ...
🤣95👍8❤2🌚1
یکی از واقعیتایی که وجود داره اینه که:
مردا هر چقدم که زنشون خوشگلترین زن دنیام باشه
بازم به یه میمون چشمک میزنن!
مردا هر چقدم که زنشون خوشگلترین زن دنیام باشه
بازم به یه میمون چشمک میزنن!
👍101👎42❤1
یکی از بدی های ازدواج اینه که وقتی یچیزی تو خونه گم میکنی مامانت نیست پیداش کنه
تازه هرچیم شوهرت گم میکنه تو باید پیدا کنی😕
تازه هرچیم شوهرت گم میکنه تو باید پیدا کنی😕
🤣90👍11🌚2
فحش جدید یاد گرفتم "کصدغدغه"
به افرادی گفته میشه که
دغدغه های بسیار پایین و عجیبی دارند 😂😂
به افرادی گفته میشه که
دغدغه های بسیار پایین و عجیبی دارند 😂😂
🤣98👍11👎1
'
چجوری تو تاریکی سکس میکنید؟
من یه بار لامپ خاموش بود
شارژرو اشتباهی کردم تو ک ون داداشم 😂
چجوری تو تاریکی سکس میکنید؟
من یه بار لامپ خاموش بود
شارژرو اشتباهی کردم تو ک ون داداشم 😂
🤣116🌚6👎3👍1
.
نمیدونم شما دخترا چجوری لخت میخوابید
من دیشب برای اولین بار لخت خوابیدم
هی احساس میکردم الان یکی کونم میذاره
ساعت ۴ بلند شدم لباسمو پوشیدم
نمیدونم شما دخترا چجوری لخت میخوابید
من دیشب برای اولین بار لخت خوابیدم
هی احساس میکردم الان یکی کونم میذاره
ساعت ۴ بلند شدم لباسمو پوشیدم
🤣129👍6
جنگ نرم یعنی :
با جاهای نرم بدنش ،
جای نرم بدنت را سفت کند !
تا اطلاعاتی دیگر بدرود
با جاهای نرم بدنش ،
جای نرم بدنت را سفت کند !
تا اطلاعاتی دیگر بدرود
🤣81👍6
نقل است دختری شاکی نزد قاضی رفت !
معترض از تجاوز دوست پسرش به او بود !
به دستور قاضی نخ و سوزنی را آوردند ...
نخ در دست قاضی و سوزن در دست دختر بود .
قاضی به راحتی نخ را در داخل سوزن کرد .
سپس نخ را به دختر داد و سوزن در دست خودش .
دختر هر وقت میخواست نخ را داخل سوزن کند قاضی آن را تکان میداد و مانع میشد !
قاضی به دخترک کص کیری گفت : چرا نخ را به داخل سوزن نمیکنی جقی؟
دختر گفت : خب تو نمیزاری
سپس قاضی کصخندی زد و گفت :
خب توام نمیزاشتی جنده خانوم...!
معترض از تجاوز دوست پسرش به او بود !
به دستور قاضی نخ و سوزنی را آوردند ...
نخ در دست قاضی و سوزن در دست دختر بود .
قاضی به راحتی نخ را در داخل سوزن کرد .
سپس نخ را به دختر داد و سوزن در دست خودش .
دختر هر وقت میخواست نخ را داخل سوزن کند قاضی آن را تکان میداد و مانع میشد !
قاضی به دخترک کص کیری گفت : چرا نخ را به داخل سوزن نمیکنی جقی؟
دختر گفت : خب تو نمیزاری
سپس قاضی کصخندی زد و گفت :
خب توام نمیزاشتی جنده خانوم...!
🤣81👎31👍5🌚3