Forwarded from ๋𝗐ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶
𝗅︎𝗂𝗍𝗍ᜳ𝗅︎᳤𝖾 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 𝗂𝗇︎ 𝗍ꩌ𝗁︎𝖾ᜳᜳ 𖫲𝗌݀𝗍𝗈ᜳ𝗋𖫲𝗒
𝟣𝟫𝟩𝟧—𝟣𝟪𝟫𝟪 💋ᩛ݁ꨲ
𝟣𝟫𝟩𝟧—𝟣𝟪𝟫𝟪 💋ᩛ݁ꨲ
Forwarded from اُقیانوسِ مِشکی؛(Rest) (𝐴𝑟𝑛𝑖𝑎)
داری به چی نگاه میکنی تهیونگ؟
جونگ کوک این سؤال را با لبخند پرسید، اما تهیونگ هنوز جواب نداد.
چند لحظه قبل، وقتی همه مشغول حرف زدن بودند و صدای خندهها فضای اتاق را پر کرده بود، تهیونگ بیاختیار ساکت شده بود. نگاهش آرام روی چهرهی جونگ کوک مانده بود؛ نه از روی کنجکاوی، نه برای پیدا کردن چیزی، فقط انگار میخواست لحظهای را که در آن بودند، بهتر بفهمد.
جونگ کوک دوباره پرسید:
«واقعاً داری به چی نگاه میکنی؟»
تهیونگ نفس آرامی کشید و لبخند کوچکی زد.
«به چیزی که شاید خودشم ندونه چقدر ارزشمنده.»
جونگ کوک کمی متعجب شد.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
«آدمها معمولاً دنبال چیزهای بزرگ میگردن. دنبال لحظههای خاص، اتفاقهای عجیب، چیزهایی که همه ببیننشون... ولی بعضی وقتها چیزی که واقعاً مهمه، همون لحظههای سادهست.»
جونگ کوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
«مثل همین الان. اینکه چند دقیقه هیچکس عجله نداره. اینکه لازم نیست کسی چیزی رو ثابت کنه. اینکه میشه فقط بود.»
جونگ کوک آرام گفت:
«تو خیلی به چیزای کوچیک فکر میکنی.»
تهیونگ لبخند زد.
«چون چیزای کوچیک معمولاً زودتر از بقیه فراموش میشن.»
این جمله باعث شد جونگ کوک دیگر چیزی نگوید.
بعضی سکوتها خالی نبودند. بعضی سکوتها پر از حرفهایی بودند که هیچوقت به زبان نمیآمدند؛ حرفهایی دربارهی لحظههایی که آدم دوست دارد نگهشان دارد، حتی اگر بداند زمان همیشه جلو میرود.
جونگ کوک بعد از چند لحظه گفت:
«پس تمام این مدت داشتی به یه لحظه نگاه میکردی؟»
تهیونگ آرام خندید.
«شاید.»
«و فکر میکنی یه لحظه انقدر مهمه؟»
تهیونگ نگاهش را برای چند ثانیه به پنجره دوخت؛ به نورهای دور، به شب آرام، به شهری که بدون توجه به فکرهای آدمها به حرکتش ادامه میداد.
بعد گفت:
«بعضی لحظهها نه به خاطر اتفاقی که توشون میافته، بلکه به خاطر حسی که به آدم میدن مهم میشن.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«و این لحظه چه حسی بهت میده؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«حس اینکه بعضی آدمها باعث میشن آدم یادش بیاد هنوز چیزهای قشنگی توی دنیا وجود داره.»
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
اما این بار سکوتشان سنگین نبود.
مثل یک آهنگ آرام بود که لازم نبود کسی کلماتش را بداند تا معنیاش را بفهمد.
جونگ کوک این سؤال را با لبخند پرسید، اما تهیونگ هنوز جواب نداد.
چند لحظه قبل، وقتی همه مشغول حرف زدن بودند و صدای خندهها فضای اتاق را پر کرده بود، تهیونگ بیاختیار ساکت شده بود. نگاهش آرام روی چهرهی جونگ کوک مانده بود؛ نه از روی کنجکاوی، نه برای پیدا کردن چیزی، فقط انگار میخواست لحظهای را که در آن بودند، بهتر بفهمد.
جونگ کوک دوباره پرسید:
«واقعاً داری به چی نگاه میکنی؟»
تهیونگ نفس آرامی کشید و لبخند کوچکی زد.
«به چیزی که شاید خودشم ندونه چقدر ارزشمنده.»
جونگ کوک کمی متعجب شد.
«منظورت چیه؟»
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
«آدمها معمولاً دنبال چیزهای بزرگ میگردن. دنبال لحظههای خاص، اتفاقهای عجیب، چیزهایی که همه ببیننشون... ولی بعضی وقتها چیزی که واقعاً مهمه، همون لحظههای سادهست.»
جونگ کوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
«مثل همین الان. اینکه چند دقیقه هیچکس عجله نداره. اینکه لازم نیست کسی چیزی رو ثابت کنه. اینکه میشه فقط بود.»
جونگ کوک آرام گفت:
«تو خیلی به چیزای کوچیک فکر میکنی.»
تهیونگ لبخند زد.
«چون چیزای کوچیک معمولاً زودتر از بقیه فراموش میشن.»
این جمله باعث شد جونگ کوک دیگر چیزی نگوید.
بعضی سکوتها خالی نبودند. بعضی سکوتها پر از حرفهایی بودند که هیچوقت به زبان نمیآمدند؛ حرفهایی دربارهی لحظههایی که آدم دوست دارد نگهشان دارد، حتی اگر بداند زمان همیشه جلو میرود.
جونگ کوک بعد از چند لحظه گفت:
«پس تمام این مدت داشتی به یه لحظه نگاه میکردی؟»
تهیونگ آرام خندید.
«شاید.»
«و فکر میکنی یه لحظه انقدر مهمه؟»
تهیونگ نگاهش را برای چند ثانیه به پنجره دوخت؛ به نورهای دور، به شب آرام، به شهری که بدون توجه به فکرهای آدمها به حرکتش ادامه میداد.
بعد گفت:
«بعضی لحظهها نه به خاطر اتفاقی که توشون میافته، بلکه به خاطر حسی که به آدم میدن مهم میشن.»
جونگ کوک لبخند محوی زد.
«و این لحظه چه حسی بهت میده؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«حس اینکه بعضی آدمها باعث میشن آدم یادش بیاد هنوز چیزهای قشنگی توی دنیا وجود داره.»
برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدند.
اما این بار سکوتشان سنگین نبود.
مثل یک آهنگ آرام بود که لازم نبود کسی کلماتش را بداند تا معنیاش را بفهمد.
تـاجـِ یـاقـوتـِ کـبـود
فور میکنید چنل های جدید رو پیدا کنم و گستره ی حمایتم رو افزایش بدم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from LOTUS
𖤝⠀⠀Sꫀթtꫀო𝛃ꫀr 𝟵 - 𝟏𝟵𝟲𝟵
خاکستری همیشه غمگین نیست
گاهی فقط رنگِ چیزهاییست که نمیدانی باید نگهشان داری یا رهایشان کنی.
رنگِ حرفهایی که نگفتی، آدمهایی که نه ماندند و نه واقعاً رفتند
و خاطرههایی که هرچقدر هم ازشان دور شوی، باز یک جایی از روز پیدایشان میشود. شاید خاکستری شدن همین باشد.
اینکه یک روز چشم باز کنی و ببینی
دیگر هیچچیز آنقدر خوب نیست که دلت بخواهد بمانی، و هیچچیز آنقدر بد نیست که بتوانی با خیال راحت بروی.
فقط میمانی در جایی بینِ چیزی که بود و چیزی که دیگر قرار نیست باشد.
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞
سه نفرو میان اینجا 500 شیم ومپایرز؟ عدد بزارید فور کنم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝖲𝗎𝗇𝖣𝖺𝗋𝗄
_ میدونی که درگیر مادیات نیستم.
+ پس بیا بیخیال اون نیمچه دی ان ای بشیم. هوم؟
_ جرأت داری ازم دریغش کن.
+ میخوای چیکار کنی؟
_ کاری میکنم از نیمچه بودن فراتر بره.
+ پس باید لذتشو پذیرا باشم؟
Forwarded from @ 𝗄𝗂𝗆 𝗎𝗌𝖾𝗋
「 @ 𝖪𝖨𝖬 𝖴𝖲𝖤𝖱 」𝟢𝟣
🍷 # 𝗍𝖾𝖺𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀
🍷 # 𝗍𝖾𝖺𝗁𝗒𝗎𝗇𝗀
Forwarded from @ 𝗄𝗂𝗆 𝗎𝗌𝖾𝗋
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
@ 𝗄𝗂𝗆 𝗎𝗌𝖾𝗋
این پست + کپشنش رو فور کنید و آیدی بزارید + نیم رولتون تا وایبشو تقدیم کنم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from فـرمانده نـعنا
نمیدانم از کدام روز، زندگی از آن مسیری که برایش در خیال خویش ساخته بودم، منحرف شد.
«تو از پسش برمیآیی.»
و من، هر بار، لبخندی زدهام و گفتهام:
«میدانم.»
چه دروغ غمانگیزی.
من نمیدانستم.
نمیدانم کدام صبح بود که چشم گشودم و دیدم دیگر هیچچیز شبیه آن چیزی نیست که روزی آرزویش را داشتم.
همهچیز، آرام و بیصدا، از میان انگشتانم لغزید.
پلهایی که پشت سر گذاشته بودم، فرو ریختند؛ و آنهایی که هنوز پیش رویم بودند، پیش از آنکه فرصت کنم قدمی بر آنها بگذارم، در غبار ویرانی ناپدید شدند. گویی سرنوشت، با حوصلهای شگفتانگیز، راه بازگشت را از من میگرفت و هر بار که میخواستم به سوی فردا قدم بردارم، تکهای دیگر از دیروز را بر سرم آوار میکرد.
من اما مینویسم.همیشه گفتهاند:
چه کار دیگری از آدمی برمیآید، وقتی زبانش سالهاست از گفتن آنچه در سینه دارد عاجز مانده؟
مینویسم، شاید کلمات بتوانند آنچه را که لبهایم هیچگاه جرئت اعترافش را نداشتند، به جای من بگویند. شاید این چند سطر، پناهگاهی باشند برای تمام احساساتی که سالها در تاریکترین گوشههای وجودم دفنشان کردم؛ برای بغضهایی که بلعیدم، اشکهایی که نریختم و حرفهایی که هر بار تا آستانهی گفتن آمدند و دوباره به سکوت برگشتند.
من همیشه ایستادهام.
نه از آن رو که نترسیدهام؛
از آن رو که کسی نبود دستم را بگیرد.
از کودکی آموختم که زمین خوردن، دلیلی برای ماندن بر زمین نیست. آموختم اگر چیزی شکستم، خودم جمعش کنم؛ اگر راهی بسته شد، خودم راه دیگری پیدا کنم؛ و اگر دلم گرفت، آن را چنان در سینه پنهان کنم که گویی اندوه نیز همچون بسیاری از چیزهای دیگر، حقی برای دیده شدن ندارد.
«تو از پسش برمیآیی.»
و من، هر بار، لبخندی زدهام و گفتهام:
«میدانم.»
چه دروغ غمانگیزی.
من نمیدانستم.
فقط نمیخواستم کسی بفهمد که گاهی، پشت تمام این ایستادگی، دختری ایستاده که دلش میخواست برای یک بار هم که شده، دیگری به جای او بگوید:
«این بار لازم نیست خودت از پسش بربیایی.»
اما ظاهراً بعضی آدمها محکوماند زودتر از موعد بزرگ شوند؛ چنان زود که حتی خودشان هم فراموش میکنند زمانی کودکی بودهاند که حق داشته بترسد، گریه کند و کسی را صدا بزند.
برای من، خواستن همیشه شبیه خطایی نابخشودنی بوده است.
هرچه خواستهام، پیش از آنکه به دستم برسد، هزار دلیل برای نداشتنش پیدا شده؛ اما همان خواسته، اگر از لبان دیگری جاری شود، ناگهان ساده و ممکن و پذیرفتنی میشود.
و من ماندهام با این پرسش قدیمی که هیچگاه پاسخی برایش نیافتم:
چرا سهم من همیشه فهمیدن است، نه فهمیده شدن؟
چرا من باید همیشه آن کسی باشم که صبر میکند، کوتاه میآید، درک میکند و خودش را عقبتر میکشد تا مبادا جایی برای دیگری کم بیاید؟
گاهی دلم میخواهد برای یک بار، تمام آنچه را که سالها در خود فرو بردهام، بر سر دنیا فریاد بزنم.
بگویم که من هم خسته میشوم.
که من هم میشکنم.
که من هم گاهی دلم میخواهد کسی نگران من باشد، بیآنکه مجبور باشم نخست ثابت کنم سزاوار نگرانیام.
اما چه فایده؟
آدمی که سالها سکوت کرده، حتی هنگام فریاد زدن نیز صدایش شبیه نجواست.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛
اینکه آنقدر به تنها ماندن خو گرفتهام که دیگر نمیدانم اگر روزی دستی به سویم دراز شود، باید آن را بگیرم یا از ترسِ پس گرفته شدنش، وانمود کنم که هیچ نیازی به آن ندارم.
من از قوی بودن خستهام.
از اینکه همه به ایستادنم عادت کردهاند، بیآنکه بپرسند چند بار در خلوت خودم فرو ریختهام.
از اینکه هیچکس صدای شکستن مرا نشنید؛
شاید چون سالهاست آموختهام
چگونه بیصدا فرو بریزم.
و اکنون، در میان این همه ویرانی، تنها چیزی که برایم مانده، همین چند صفحه است.
کاغذی سفید، قلمی خسته،
و دختری که هنوز، با تمام زخمهایش، به طرز غمانگیزی ایستاده است.
نه چون امیدی مانده؛
بلکه چون هنوز کسی به او نگفته است
که میتواند برای یک لحظه،
فقط برای یک لحظه،
دست از جنگیدن بردارد.
Forwarded from 𝖴𝗇𝗍𝖺𝗆𝖾𝖽
عجیب خسته بود؛
خسته از تمام آن نگفتههایی که سنگینیشان مدتها بود که بر شانههایش جا خوش کرده بود.
گویی سنگینترین وزنهی جهان را بر دوشش نهاده بودند و او ناچار بود، به تنهایی، آن بار را با خود حمل کند که مبادا لحظهای آن را بر زمین بگذارد و فرو ریختنش، زخمی عمیق بر پیکرش به جا بگذارد.
زخمی که شاید سالها طول میکشید تا ترمیم شود؛
و شاید هم هیچگاه، آنگونه که باید، التیام نمییافت.
او فقط خسته بود؛
نه از راهی که پیموده بود،
که از بار سنگینی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.