که گرچه رنج به جان میرسد، اُمید دواست..
- سعدی
- سعدی
🕊3❤3
پدرم می گفت:
مردم دو دستهاند
بخشنده و گیرنده.
گیرنده ها بهتر میخورند،
اما بخشندگان بهتر میخوابند.
مردم دو دستهاند
بخشنده و گیرنده.
گیرنده ها بهتر میخورند،
اما بخشندگان بهتر میخوابند.
❤4🕊2
Forwarded from وَژیـن | بـانـوامـیـری
تاحالا دردی را احساس کردهای که از گوشت و پوست عبور کند؟ تا حالا شده شبها با خودت حرف بزنی، اما هیچکدام از حرفهایت به صدای بلند نرسد؟ فقط در سرت بچرخد و بچرخد، مثل پرندهای که راه خروج را گم کرده باشد...
#بـانـو
#بـانـو
❤8🕊2👎1
این روزها خیلی خوشحالم🤍
چون مزاحم کسی نیستم..
انلاین میشوم چند چیزی تماشا میکنم.
و داستانی در عصیان پست میکنم
و سپس افلاین میشوم.
چون مزاحم کسی نیستم..
انلاین میشوم چند چیزی تماشا میکنم.
و داستانی در عصیان پست میکنم
و سپس افلاین میشوم.
❤7🕊3
می دانم زندگی می گذرد، می دانم دردهایمان کمرنگ میشود، ولی عزیز من جوانیمان را از که پس بگیریم؟
این کشور ویرانتر از تصور است.
این کشور ویرانتر از تصور است.
❤4🕊3
آیا مایل به برقراری گفتگویی کوتاه هستید؟
👍👎
👍👎
👍6🕊3❤2
Sunday Brunch
Peggie Ullrich
❤5👍3🕊2👎1
من اما زنی هستم
که دنیا را
روی نوک انگشتانم می چرخانم
ولی از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم
که دنیا را
روی نوک انگشتانم می چرخانم
ولی از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم
❤10👍3🕊2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و آنجا که دختری در چیزهای کوچک دلش خوش بود، چه بنیاد محکمی بر پوچی بنا نهاد! همانگونه که نوشته شده است: «کسی که به چیزی که دارد قناعت کند، خوشبخت است.»
❤9👍4🕊1👎1
سفر پدر به کابل برای شفا، سفری نیکو نبود؛ حال پدرم چون گیاهی پژمرده بود و دلش به دیدار جاذبههای کابل نمی ساخت ، بلکه به خانه و به من و مادرم گره خورده بود. گفتن برایش چون کوهی سنگین بود و تنها در سکوت فرو رفته، مانند عبادتگاری که در بیابان میایستد، نماز میخواند و لفظی بر زبان نمیآورد، جز آنکه دعا میکرد. و خداوند فرموده است: «در هر سختی، رحمتی از جانب او نهفته است»، اما دل پدر در این روزها تنها به دعا تکیه داشت.
روزگار من و پدرم
❤8👍3🕊2👎1
و اینک روزی فرا رسید که او برای نخستین بار از من جدا شد و به سوی کابل برای شفای بیماری روانه گردید؛ اما چون روز جمعه فرارسید، با نخستین پرواز به خانه بازگشت. دستهایش را گشود و مرا در آغوش کشید؛ دلش به شوق دیدار آب شده بود و توانی برای چشیدن نان و آب نداشت. بار دیگر بر بستر افتاد و بر او پانزدهم شد. از ناحیه شکم لولهای بزرگ برای طعام و از ناحیه بینی لولهای دیگر برای آب بر او نهادند، و زندگی بر او چون کوهی سنگین گشت. اما او با صبر تحمل کرد و من نیز اشک ریختم تا هنگام شب؛ و پیش چشمهای من جان سپرد، همانگونه که نوشته شده است: «خداوند نزدیک است به شکستگان دل.»
❤7🕊4👍1👎1
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
نمیتوان بدون خلوت این شرایط را تاب آورد.
این هفته را با نیش و کنایهها و تمسخرهای اشخاصی گذراندم که بخاطر ناامنیها میگفتند، چه شد!
دیگر برای پیادهروی به کوه و دشت نمیزنی،
عجب دل تنگی داری.
سخت است در زندگی به جایی برسی و توقعت را از دیگران آنقدر کم کرده باشی که فقط آزارت ندهند، برایت کافی باشد.
خیر و منفعت و محبت و فهمیدن که بماند.
این هفته را با نیش و کنایهها و تمسخرهای اشخاصی گذراندم که بخاطر ناامنیها میگفتند، چه شد!
دیگر برای پیادهروی به کوه و دشت نمیزنی،
عجب دل تنگی داری.
سخت است در زندگی به جایی برسی و توقعت را از دیگران آنقدر کم کرده باشی که فقط آزارت ندهند، برایت کافی باشد.
خیر و منفعت و محبت و فهمیدن که بماند.
❤4
معنا اندیشی
نمیتوان بدون خلوت این شرایط را تاب آورد. این هفته را با نیش و کنایهها و تمسخرهای اشخاصی گذراندم که بخاطر ناامنیها میگفتند، چه شد! دیگر برای پیادهروی به کوه و دشت نمیزنی، عجب دل تنگی داری. سخت است در زندگی به جایی برسی و توقعت را از دیگران آنقدر کم کرده…
من آوارههایی اسیر هراتم، هما عزیزم.
👍4🕊2❤2
Forwarded from •پستچیِ واژههایِ سبز•
این چنل: محوطهی امنِ یک بانو، ساکت و نشسته در تماشای ناهنجاریهای روزگار؛ خسته اما دوام آورده، کتاب دوست، علم دوست، در پیِ یک جرعه آرامش.
👍7❤3🕊3
هوس نوشتن داستانک عاشقانه کردم امشب.
❤7