عصیان
1.23K subscribers
356 photos
90 videos
5 files
53 links
گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Download Telegram
که گرچه رنج به جان می‌رسد، اُمید دواست..

- سعدی
🕊3❤3
پدرم می گفت:
مردم دو دسته‌اند
بخشنده و گیرنده.
گیرنده ها بهتر می‌خورند،
اما بخشندگان بهتر می‌خوابند.
❤4🕊2
تاحالا دردی را احساس کرده‌ای که از گوشت و پوست عبور کند؟ تا حالا شده شب‌ها با خودت حرف بزنی، اما هیچ‌کدام از حرف‌هایت به صدای بلند نرسد؟ فقط در سرت بچرخد و بچرخد، مثل پرنده‌ای که راه خروج را گم کرده باشد...

#بـانـو
❤8🕊2👎1
این روزها خیلی خوشحالم🤍
چون مزاحم کسی نیستم..
انلاین میشوم چند چیزی تماشا میکنم.
و داستانی در عصیان پست میکنم
و سپس افلاین میشوم.
❤7🕊3
می دانم زندگی می گذرد، می دانم دردهایمان کمرنگ میشود، ولی عزیز من جوانیمان را از که پس بگیریم؟
این کشور ویرانتر از تصور است.
❤4🕊3
آیا مایل به برقراری گفتگویی کوتاه هستید؟

👍👎
👍6🕊3❤2
Sunday Brunch
Peggie Ullrich
❤5👍3🕊2👎1
عصیان
آیا مایل به برقراری گفتگویی کوتاه هستید؟ 👍👎
لطفاً در اینجا با من صحبت کنید. سپاسگزارم.
🕊6❤6👍2
…..(….)
❤7👍5🕊2
من اما زنی هستم
که دنیا را
روی نوک انگشتانم می چرخانم
ولی از پس دلتنگی هایم بر نمی آیم
❤10👍3🕊2👎1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و آنجا که دختری در چیزهای کوچک دلش خوش بود، چه بنیاد محکمی بر پوچی بنا نهاد! همان‌گونه که نوشته شده است: «کسی که به چیزی که دارد قناعت کند، خوشبخت است.»
❤9👍4🕊1👎1
سفر پدر به کابل برای شفا، سفری نیکو نبود؛ حال پدرم چون گیاهی پژمرده بود و دلش به دیدار جاذبه‌های کابل نمی ساخت ، بلکه به خانه و به من و مادرم گره خورده بود. گفتن برایش چون کوهی سنگین بود و تنها در سکوت فرو رفته، مانند عبادت‌گاری که در بیابان می‌ایستد، نماز می‌خواند و لفظی بر زبان نمی‌آورد، جز آنکه دعا می‌کرد. و خداوند فرموده است: «در هر سختی، رحمتی از جانب او نهفته است»، اما دل پدر در این روزها تنها به دعا تکیه داشت.










روزگار من و پدرم
❤8👍3🕊2👎1
و اینک روزی فرا رسید که او برای نخستین بار از من جدا شد و به سوی کابل برای شفای بیماری روانه گردید؛ اما چون روز جمعه فرارسید، با نخستین پرواز به خانه بازگشت. دست‌هایش را گشود و مرا در آغوش کشید؛ دلش به شوق دیدار آب شده بود و توانی برای چشیدن نان و آب نداشت. بار دیگر بر بستر افتاد و بر او پانزدهم شد. از ناحیه شکم لوله‌ای بزرگ برای طعام و از ناحیه بینی لوله‌ای دیگر برای آب بر او نهادند، و زندگی بر او چون کوهی سنگین گشت. اما او با صبر تحمل کرد و من نیز اشک ریختم تا هنگام شب؛ و پیش چشم‌های من جان سپرد، همان‌گونه که نوشته شده است: «خداوند نزدیک است به شکستگان دل.»
❤7🕊4👍1👎1
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
نمی‌توان بدون خلوت این شرایط را تاب آورد.
این هفته را با نیش و کنایه‌ها و تمسخرهای اشخاصی گذراندم که بخاطر ناامنی‌ها می‌گفتند، چه شد!
دیگر برای پیاده‌روی به کوه و دشت نمی‌زنی،
عجب دل تنگی داری.

سخت است در زندگی به جایی برسی و توقعت را از دیگران آنقدر کم کرده باشی که فقط آزارت ندهند، برایت کافی باشد.
خیر و منفعت و محبت و فهمیدن که بماند.
❤4
روز کتاب است؟ (:
❤4👍3🕊2
این چنل: محوطه‌ی امنِ یک بانو، ساکت و نشسته در تماشای ناهنجاری‌های روزگار؛ خسته اما دوام آورده، کتاب‌ دوست، علم‌ دوست، در پی‌ِ یک جرعه آرامش.
👍7❤3🕊3
آه، آب آسمان.
❤3🕊3
هوس نوشتن داستانک عاشقانه کردم امشب.
❤7