روزهای بهاری هرات با نسیم ملایم و عطر گلهای تازه، حال و هوای خاصی دارند.
مردم در کوچهها قدم میزنند و صدای آواز پرندگان فضای شهر را پر کرده است.
من هم در این شهر کوچک حضور دارم؛ امروز را با خریدن مواد خوراکی آغاز کردم.
چشمانم در جاده دنبال گل میگشت؛ میخواستم گلی بخرم و در گلدانی خشکیده که متعلق به پدرم است، بکارم تا جان بگیرد. سه سال است که گلخانه پدر خشکیده و خبری از گل و گیاه نیست.
در پیادهرو دنبال گل گشتم، اما خبری نبود و من ناامید با خریدن وسایل خانه برگشتم.
زندگی من همینطور بیهوده سپری میشود.
آرزو داشتم در این روزها اتفاقات شیرین را تجربه کنم، اما انگار خوشحالی با من رفیق نیست.
گاهی کتاب «بامداد خمار» را ورق میزنم. کتاب سیصد صفحهای را فقط میتوانم روزی بیست صفحه بخوانم.
چند تار از موهایم سفید شدهاند و من با خودم فکر میکنم: ظاهر جوان، اما باطن پیر و خسته.
متوجه شدم که
چقدر کم در بدنم زندگی میکنم؛
و چقدر زیاد در ذهنم...
از روزمرگیهای خودم یا شاید از سرنوشت خودم.
مردم در کوچهها قدم میزنند و صدای آواز پرندگان فضای شهر را پر کرده است.
من هم در این شهر کوچک حضور دارم؛ امروز را با خریدن مواد خوراکی آغاز کردم.
چشمانم در جاده دنبال گل میگشت؛ میخواستم گلی بخرم و در گلدانی خشکیده که متعلق به پدرم است، بکارم تا جان بگیرد. سه سال است که گلخانه پدر خشکیده و خبری از گل و گیاه نیست.
در پیادهرو دنبال گل گشتم، اما خبری نبود و من ناامید با خریدن وسایل خانه برگشتم.
زندگی من همینطور بیهوده سپری میشود.
آرزو داشتم در این روزها اتفاقات شیرین را تجربه کنم، اما انگار خوشحالی با من رفیق نیست.
گاهی کتاب «بامداد خمار» را ورق میزنم. کتاب سیصد صفحهای را فقط میتوانم روزی بیست صفحه بخوانم.
چند تار از موهایم سفید شدهاند و من با خودم فکر میکنم: ظاهر جوان، اما باطن پیر و خسته.
متوجه شدم که
چقدر کم در بدنم زندگی میکنم؛
و چقدر زیاد در ذهنم...
از روزمرگیهای خودم یا شاید از سرنوشت خودم.
❤6
سمیه عزیز،
تو برای من نه فقط یک زن شجاع، بلکه نمادی از قدرت، امید و پشتکار هستی.
در هر لحظه از زندگی، با ارادهی آهنین و قلبی سرشار از مهربانی، مسیر را هموار کردی و موانع را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشتی.
تو به من نشان دادی که شجاعت یعنی ایستادن به پا خواستن، حتی وقتی زمین خوردن تلخ است. تو آموختی که معنای واقعی موفقیت در تلاش مستمر و ایمان به خود نهفته است.
سمیه، تو برای من یک الگو هستی؛ کسی که نه تنها برای خود، بلکه برای اطرافیانش روشنایی و انگیزه میآفریند.
افتخار میکنم که تو را میشناسم و هر روز از تو میآموزم که با عشق و اراده میتوان هر دشواری را پشت سر گذاشت و به قلههای بلند دست یافت.
با تمام وجودم برایت آرزوی موفقیتهای بیپایان دارم و میدانم که راهت سرشار از روشنایی و افتخار خواهد بود.
تو برای من نه فقط یک زن شجاع، بلکه نمادی از قدرت، امید و پشتکار هستی.
در هر لحظه از زندگی، با ارادهی آهنین و قلبی سرشار از مهربانی، مسیر را هموار کردی و موانع را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشتی.
تو به من نشان دادی که شجاعت یعنی ایستادن به پا خواستن، حتی وقتی زمین خوردن تلخ است. تو آموختی که معنای واقعی موفقیت در تلاش مستمر و ایمان به خود نهفته است.
سمیه، تو برای من یک الگو هستی؛ کسی که نه تنها برای خود، بلکه برای اطرافیانش روشنایی و انگیزه میآفریند.
افتخار میکنم که تو را میشناسم و هر روز از تو میآموزم که با عشق و اراده میتوان هر دشواری را پشت سر گذاشت و به قلههای بلند دست یافت.
با تمام وجودم برایت آرزوی موفقیتهای بیپایان دارم و میدانم که راهت سرشار از روشنایی و افتخار خواهد بود.
❤11
صحفه انیستا عصیان را می خواهید دنبال کنید
👍👎
👍👎
👍7❤4
👍6❤3
همت و وطنداری
هفته گذشته بیرون از خانه، در دهکده جلالآباد هرات، همراه خواهر بزرگم در کوچههای آن قدم میزدیم. مسجد قدیمی آنجا هنوز برایم یادآور خاطراتی است. در روزهای زلزله، پدرم برای ادای نمازهایش به آن مسجد پناه میبرد. او تنها کسی بود که در آن سال، در مسجد حضور داشت. اوضاع هرات چندان خوب نبود.
هنگام قدم زدن، یکییکی خاطرات را مرور کردیم و به سمت مسجد خالی رفتیم. چند قدم آنطرفتر روی دیوار نوشتهای با رنگ مغازه دیده میشد. وقتی نزدیک شدم، متوجه شدم آنجا مغازهای نیست، بلکه چهار دیواری تاریک و سقفاش با خارخاشه پوشیده بود. دختر نوجوانی مشغول کسب و کار بود و آن مغازه خراب تنها محل کارش بود. نام فروشنده نادیه بود. دختر خوبی بود، اما چهرهاش سیاه شده و پوست دستهایش زبر و سخت بود. وقتی با او دست دادم، صورتم جمع شد چون پوست دستهای نادیه مانند جسمی سخت و خشک بود.
نادیه سه خواهر داشت؛ به گفته خودش، خواهر سوم را نزد خاله کوچکش فرستادهاند تا از گرسنگی تلف نشود. پدرش کارگر کشاورز مردم است و مادرش مریض میباشد. خواهر دیگرش در صنف دوم مکتب است. نادیه خودش درس نخوانده و خواهر بزرگ خانواده است. برادر ندارند و در خانه پدربزرگ زندگی میکنند.
پدر نادیه پیر و خسته است. او در کنار پدرش به کسب و کار مشغول است؛ از آبیاری مزارع تا دور کردن گندمها و برنجهای مردم. دستمزد او خرج خانواده را تامین میکند و آنها شکمشان سیر است. این محل کسب و کار من است، این دکان از دایی بزرگم به ارث رسیده است. خدا از او راضی باشد. روزهای جمعه کسب و کار خوب است و مردم از شهر به اینجا میآیند و پول خوبی نصیب من میشود.
من درس را ادامه ندادم؛ من تنها ناجی این خانواده هستم و میخواهم در کنار پدرم باشم و لحظهای از او غافل نشوم.
به او گفتم: "به خودت افتخار کن." او به من گفت: "دختر عموهای من مرا مسخره میکنند و میگویند تو گدا و شلخته هستی." من گفتم: "اهمیت نده و راه خودت را ادامه بده." نادیه گفت: "چارهای ندارم، اگر من نباشم این خانواده از هم خواهد پاشید."
بعد از خداحافظی، در راه برگشت به خودم گفتم: "کسانی هستند که از دختر بودن متنفرند و همیشه اولویت را به پسران میدهند، اما شهامت و شجاعت یک دختر و زن را نباید نادیده گرفت."
اسم این متن را گذاشتم:همت
هفته گذشته بیرون از خانه، در دهکده جلالآباد هرات، همراه خواهر بزرگم در کوچههای آن قدم میزدیم. مسجد قدیمی آنجا هنوز برایم یادآور خاطراتی است. در روزهای زلزله، پدرم برای ادای نمازهایش به آن مسجد پناه میبرد. او تنها کسی بود که در آن سال، در مسجد حضور داشت. اوضاع هرات چندان خوب نبود.
هنگام قدم زدن، یکییکی خاطرات را مرور کردیم و به سمت مسجد خالی رفتیم. چند قدم آنطرفتر روی دیوار نوشتهای با رنگ مغازه دیده میشد. وقتی نزدیک شدم، متوجه شدم آنجا مغازهای نیست، بلکه چهار دیواری تاریک و سقفاش با خارخاشه پوشیده بود. دختر نوجوانی مشغول کسب و کار بود و آن مغازه خراب تنها محل کارش بود. نام فروشنده نادیه بود. دختر خوبی بود، اما چهرهاش سیاه شده و پوست دستهایش زبر و سخت بود. وقتی با او دست دادم، صورتم جمع شد چون پوست دستهای نادیه مانند جسمی سخت و خشک بود.
نادیه سه خواهر داشت؛ به گفته خودش، خواهر سوم را نزد خاله کوچکش فرستادهاند تا از گرسنگی تلف نشود. پدرش کارگر کشاورز مردم است و مادرش مریض میباشد. خواهر دیگرش در صنف دوم مکتب است. نادیه خودش درس نخوانده و خواهر بزرگ خانواده است. برادر ندارند و در خانه پدربزرگ زندگی میکنند.
پدر نادیه پیر و خسته است. او در کنار پدرش به کسب و کار مشغول است؛ از آبیاری مزارع تا دور کردن گندمها و برنجهای مردم. دستمزد او خرج خانواده را تامین میکند و آنها شکمشان سیر است. این محل کسب و کار من است، این دکان از دایی بزرگم به ارث رسیده است. خدا از او راضی باشد. روزهای جمعه کسب و کار خوب است و مردم از شهر به اینجا میآیند و پول خوبی نصیب من میشود.
من درس را ادامه ندادم؛ من تنها ناجی این خانواده هستم و میخواهم در کنار پدرم باشم و لحظهای از او غافل نشوم.
به او گفتم: "به خودت افتخار کن." او به من گفت: "دختر عموهای من مرا مسخره میکنند و میگویند تو گدا و شلخته هستی." من گفتم: "اهمیت نده و راه خودت را ادامه بده." نادیه گفت: "چارهای ندارم، اگر من نباشم این خانواده از هم خواهد پاشید."
بعد از خداحافظی، در راه برگشت به خودم گفتم: "کسانی هستند که از دختر بودن متنفرند و همیشه اولویت را به پسران میدهند، اما شهامت و شجاعت یک دختر و زن را نباید نادیده گرفت."
اسم این متن را گذاشتم:همت
❤6🕊1