من میتونم ۲۴ ساعت بهت فکر کنم بعد که دیدمت نگات نکنم
من میتونم همه عکساتو چاپ کنم بزنم به دیوار اتاقم اما پی امتو سین نکنم
من میتونم هنوزم عاشقت باشم ولی تو فکر کنی متنفرم
میتونم وقتی گریه میکنی بهت بخندم و بعد به یاد گریهات تب کنم
من میتونم جالب نباشم؛ منو از چیزی نترسون.
من میتونم همه عکساتو چاپ کنم بزنم به دیوار اتاقم اما پی امتو سین نکنم
من میتونم هنوزم عاشقت باشم ولی تو فکر کنی متنفرم
میتونم وقتی گریه میکنی بهت بخندم و بعد به یاد گریهات تب کنم
من میتونم جالب نباشم؛ منو از چیزی نترسون.
یا من باشم بزرگترین اولویتِ زندگیت، یا انقدر باهام بد شو تا حالم ازت بهم بخوره؛ جز اینا راهی نیست میدونی؟
شاید امروز همه بتونن با کشیش گاساندی همراه شن و با اندوه بگن: "من زاده شدم بیآنکه بدانم چرا، زیستم بیآنکه بدانم چطور. میمیرم بیآنکه بدانم چرا و چطور"
بعضیاتون باعث میشین آدم دلش بخواد خم شه تا عمق خاطرات و خداحافظیها و رفتارها و برخوردها و اتفاقات و تلخ و شیرینها رو بالا بیاره و دیگه هیچی ازش نمونه؛
نه از خودش نه از شما.
نه از خودش نه از شما.
اما اینها همه رویاهای من هستن، رویاهایی منسوخ شده در آب راکد؛ زندگیای که به مرگ تدریجی شبیه تره.
برای شناخت آدما فقط کافیه یه تلنگر به اعصابشون بزنید؛ چون تا زمانی که مطابق میلشون رفتار میکنی همه خودشونو رفیقت نشونت میدن.
یه شب بهم زنگ میزنی و ازم میخوای هنوزم دوستت داشته باشم ولی من شب قبل تورو با همه قشنگیات سوزوندم.
میدونی چرا اطرافیانم همش فک میکنن حق با اوناس؟ چون من واقعا حوصله توضیح دادن راجب کارایی ک میکنم رو ندارم.
اين كه يه نفر رو دوست نداشته باشی كاملا عاديه؛ اما اينكه يه نفر رو "ديگه" دوست نداشته باشى يه انقلاب درونيه.