پارسال یه جایی بود خوندم که:
تو فکر میکنی توانایی توصیف و بیان خوبی داری، تا اینکه یک روزی باید پاییز رو برای یه نابینا توصیف کنی!
خیلیی جمله عمیقی بود و بعد اون شروع کردم به تجسم کردنش
تو فکر میکنی توانایی توصیف و بیان خوبی داری، تا اینکه یک روزی باید پاییز رو برای یه نابینا توصیف کنی!
خیلیی جمله عمیقی بود و بعد اون شروع کردم به تجسم کردنش
💘3
چون من از رنگا مینوشتم، از آسمان از چهره شهر...
و اون هیچکدومو نمیفهمید چون ندیده بود🥲
و اون هیچکدومو نمیفهمید چون ندیده بود🥲
💘3
اولین قطره های باران بر صورت یخ زده اش میخورد، گویی دیگر با دیدن پاییز ترسی از مرگ نداشته باشد
گویی یقین آورده بود که پس از مرگ باز هم زندگی خواهد کرد، لبخندی بر گوشه لبش نشست آمده بود که شاید برای آخرین بار پاییز را ببیند و برای همیشه برود.
در این هوا برای دل گرفته اش همنشینی میخواست تا با او درباره زیبا ترین صحنه روبرویش حرف بزند اما چه کسی جز او حاظر بود در این باران و باد سردی که میوزید به پارک برود چشمانش را بست و به برگ ها فکر میکرد زرد نارنجی قهوهای قرمز ناگهان حظور کسی را کنار خود حس کرد مردی با یک کلا و بارانی قهوای که پیش او نشست و به رو به رو خیره شده بود گویا میخواهد تا ابد برگ های خشک و رنگارنگ را به خاطر بسپارد
آیا او از طرف خدا برای شنیدن حرفهایش آمده بود؟
پس سر بحث را باز کرد و پرسید :پاییز زیباست نه؟
مرد بدون آنکه نگاهش را بگیرد به او گفت مگر چه شکلی است اصلا این پاییز چه دارد که همه از زیباییهایش میگویند
با تعجب گفت مگر میشود دو چشم بینا داشته باشی و اینگونه درباره اش صحبت کنی!!
مرد گویا بعد از شنیدن حرف های او ناراحت شده بود سرش را پایین انداخت و گفت من سالهاست که نابینا هستم و هربار از کسی درباره پاییز میپرسم چیزی برای گفتن ندارد
دلش برای مرد به تنگ آمده بود نه به او که آمده بود پاییز را ببیند و نه به مرد که تا این سن آنرا ندیده بود
آهی کشید، چشم هایش را بست و گفت میدانی دیدن پاییز فقط بخشی از زیبایی هایش است پایز را باید با تمام وجود حس کرد، لمس کرد و حتی بویید
و بعد هر دو شروع به قدم زدن کردند او گفت پاییز یعنی همین بارانی که می بارد و صورتت را از غم میشوید
پاییز یعنی بوییدن عطر خوشبوی خاک شاید نبینی اما به خوبی آنها را میفهمی
و روی برگ های خشک زمین راه رفتند و او ادامه داد پاییز یعنی پریدن روی برگ های خشک و شنیدن صدای خش خششان
پاییز یعنی چکمه های پر شده از آب باران و لباس های گرم
میدانی چهره آسمان در پاییز همچون دلی است که میگیرد اما امید دارد صدای پرندگانی که دیار خویش را رها میکنند
پاییز یعنی خوردن چای داغ در سرما
مرد پرسید برگ ها چه رنگی اند
کمی مکث کرد و گفت :رنگ هایش قرمز مثل حس هیجان
زرد مثل حس خوشبختی نارنجی مثل حس امنیت و قهوه ای مانند حس داشتن یک پشتیبان است
سپس نگاهی به مرد کرد که اشک از گوشه چشمش جاری شد
پرسید چه اتفاقی افتاد؟
مرد گفت واقعا زیباست واقعا نفس را در سینه حبس میکند
تا کنون هیچ کس اینگونه برایم از پاییز نگفته بود هرگز
حال احساس میکنم که پاییز را میبینم
اعصایش را از کیفش بیرون اورد و تشکر کرد و رفت...
گویی یقین آورده بود که پس از مرگ باز هم زندگی خواهد کرد، لبخندی بر گوشه لبش نشست آمده بود که شاید برای آخرین بار پاییز را ببیند و برای همیشه برود.
در این هوا برای دل گرفته اش همنشینی میخواست تا با او درباره زیبا ترین صحنه روبرویش حرف بزند اما چه کسی جز او حاظر بود در این باران و باد سردی که میوزید به پارک برود چشمانش را بست و به برگ ها فکر میکرد زرد نارنجی قهوهای قرمز ناگهان حظور کسی را کنار خود حس کرد مردی با یک کلا و بارانی قهوای که پیش او نشست و به رو به رو خیره شده بود گویا میخواهد تا ابد برگ های خشک و رنگارنگ را به خاطر بسپارد
آیا او از طرف خدا برای شنیدن حرفهایش آمده بود؟
پس سر بحث را باز کرد و پرسید :پاییز زیباست نه؟
مرد بدون آنکه نگاهش را بگیرد به او گفت مگر چه شکلی است اصلا این پاییز چه دارد که همه از زیباییهایش میگویند
با تعجب گفت مگر میشود دو چشم بینا داشته باشی و اینگونه درباره اش صحبت کنی!!
مرد گویا بعد از شنیدن حرف های او ناراحت شده بود سرش را پایین انداخت و گفت من سالهاست که نابینا هستم و هربار از کسی درباره پاییز میپرسم چیزی برای گفتن ندارد
دلش برای مرد به تنگ آمده بود نه به او که آمده بود پاییز را ببیند و نه به مرد که تا این سن آنرا ندیده بود
آهی کشید، چشم هایش را بست و گفت میدانی دیدن پاییز فقط بخشی از زیبایی هایش است پایز را باید با تمام وجود حس کرد، لمس کرد و حتی بویید
و بعد هر دو شروع به قدم زدن کردند او گفت پاییز یعنی همین بارانی که می بارد و صورتت را از غم میشوید
پاییز یعنی بوییدن عطر خوشبوی خاک شاید نبینی اما به خوبی آنها را میفهمی
و روی برگ های خشک زمین راه رفتند و او ادامه داد پاییز یعنی پریدن روی برگ های خشک و شنیدن صدای خش خششان
پاییز یعنی چکمه های پر شده از آب باران و لباس های گرم
میدانی چهره آسمان در پاییز همچون دلی است که میگیرد اما امید دارد صدای پرندگانی که دیار خویش را رها میکنند
پاییز یعنی خوردن چای داغ در سرما
مرد پرسید برگ ها چه رنگی اند
کمی مکث کرد و گفت :رنگ هایش قرمز مثل حس هیجان
زرد مثل حس خوشبختی نارنجی مثل حس امنیت و قهوه ای مانند حس داشتن یک پشتیبان است
سپس نگاهی به مرد کرد که اشک از گوشه چشمش جاری شد
پرسید چه اتفاقی افتاد؟
مرد گفت واقعا زیباست واقعا نفس را در سینه حبس میکند
تا کنون هیچ کس اینگونه برایم از پاییز نگفته بود هرگز
حال احساس میکنم که پاییز را میبینم
اعصایش را از کیفش بیرون اورد و تشکر کرد و رفت...
💘4
無料💕
اولین قطره های باران بر صورت یخ زده اش میخورد، گویی دیگر با دیدن پاییز ترسی از مرگ نداشته باشد گویی یقین آورده بود که پس از مرگ باز هم زندگی خواهد کرد، لبخندی بر گوشه لبش نشست آمده بود که شاید برای آخرین بار پاییز را ببیند و برای همیشه برود. در این هوا…
خببب
این همون متنه
میدونم طولانیه اما دوسش دارم و بنظرم ارزش اینجا بودنشو داره🙃🫠
این همون متنه
میدونم طولانیه اما دوسش دارم و بنظرم ارزش اینجا بودنشو داره🙃🫠
💘3
کلاس عکاسی🥹😌
یه علاقه جدید 🫠چراا؟
چون امروز ماه جدید رو توی آسمان دیدم که یه ستاره بالاش بود و نتونستم اون عکسی که میخوام و ازش بگیرم (چون من عکس عاشق ماهم🥹🫠)
یه علاقه جدید 🫠چراا؟
چون امروز ماه جدید رو توی آسمان دیدم که یه ستاره بالاش بود و نتونستم اون عکسی که میخوام و ازش بگیرم (چون من عکس عاشق ماهم🥹🫠)
💘3