بلوط تازه
289 subscribers
772 photos
176 videos
83 files
245 links
‌ آرشیو کوچکی از حیات، زیست‌شناسی، مورچه‌ها، موسیقی، کتاب، یادداشت‌ها، ترجمه‌هایم و آنچه به من حس زنده بودن می‌دهد.
🍃

ارتباط با همراهان محترم کانال👇
@nasr_z

📨 ارسال پیام به طور ناشناس از طریق لینک زیر👇
https://bit.ly/2WS0e1b
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اگر نوع بشر از روی سیارهٔ زمین ناپدید شود، چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ بر سر ساختمان‌ها، حیوانات خانگی، کارخانه‌ها و جاده‌ها چه خواهد آمد؟
این کلیپ جالب را ببینید.
🍃 @FreshQuercus
🌎 ویدیوی چند دقیقه‌ای بالا👆 خلاصه‌ای کوتاه یا شاید بتوان گفت جان کلام کتاب «جهان بدون ما» نوشتهٔ الن وایزمن روزنامه‌نگار آمریکایی است. اگر انسان ناپدید شود، تقریباً هیچ حیوانی، شاید به غیر از سوسکها و موشهای صحرایی و احتمالاً گربه‌ها و سگ‌ها، در فقدان او به سوگ نمی‌نشینند. ویرانه‌های آنچه را که ما ساخته‌ایم تنها برای مدتی بر روی کرهٔ زمین باقی می‌ماند و زمین بعد از سال‌های طولانی به حالت عدنی خویش باز می‌گردد.
در واقع این ما هستیم که به زمین نیازمندیم.
بیایید فرزندان بهتری برای مادرمان زمین، باشیم...
#Alan_weisman
#The_world_without_us

🍃 @FreshQuercus
💵💰اولین مواجهه با بانک ملی در سال جدید

امروز، ۵فروردین ۹۷، برای انجام کار بانکی به یکی از شعب بانک ملی واقع در تقاطع خیابان کارگر شمالی و بلوار کشاورز مراجعه کردم. زمانی که وارد شدم شماره گرفته و منتظر ماندم تا نوبتم برسد. چند دقیقه‌ای نشستم و همین طور که داشتم به صفحه نمایش شمارهٔ مراجعه‌کنندگان نگاه می‌کردم متوجه شدم که روی یک عدد ثابت مانده. پیرمرد آبرومندی آمده بود تا تقاضای وام دو میلیونی کند! متصدی باجه که گویی منت بر سر ملت نهاده و اولین روز کاری را تشریف آورده‌اند سرکار، چنان با خشونت و بی ادبانه صحبت می کرد که انگار نه انگار در حال انجام وظیفه است و بابت ساعاتی که می‌گذرد حقوق می‌گیرد. با صدای بلند به پیرمرد گفت: ته حسابت هیچی پول نیست برو فیش بردار بریز. فکر کنم صدایش تا جلوی در بانک هم شنیده می‌شد. پیرمرد بیچاره گفت باید صد تومن باشه. کارمند بانک گفت می‌گم نیست می فهمی! برو فیش بردار. دلم می‌خواست اون لحظه یه جوری از پیرمرد حمایت می‌کردم...
خلاصه کار پیرمرد بینوا یه نیم ساعتی طول کشید یا بهتره بگم طولش دادن. تو این مدت کوتاه دو نفر که شماره داشتند از بانک خارج شدن و بیخیال کار بانکی شدن و رفتن. باجهٔ کناری خالی بود و خانمی با ابروان در هم کشیده اون حوالی دیده می‌شد. رفتم جلو و گفتم خانم ببخشید این شماره انگار ثابت مونده و عوض نمی‌شه منم نیم ساعتی می‌شه که اینجا منتظرم. گفت برگه شمارتو بده ببینم. نشونش دادم. گفت بشین صدات می‌کنن و من همچنان منتظر ماندم تا بالاخره تصمیم گرفتند با چهره‌های عبوس و در هم کشیده کار من رو راه بیندازند. کاملاً محسوس بود که حوصله کار کردن ندارند و از سر اجبار آمده‌اند.
می دونیم زندگی راحت نیست و آسون هم نمی‌گذره اما باور کنیم با ابرو در هم کشیدن و پرخاش کاری از پیش نمی‌ره. باید هوای هم رو داشته باشیم. اتحاد تنها مختص مواقع بحرانی نیست.
اگر آقای متصدی بانک با اون پیرمرد کمی نرم‌تر صحبت می‌کرد، آرام و محترمانه می‌گفت پدر جان اگر برات ممکنه یه مبلغ کوچکی به حسابت بریز تا بقیه کارات رو انجام بدم بعید می دونم شهاب سنگی به زمین برخورد می کرد یا خورشید در آن وقت ظهر دو نیم می‌شد!
می شد سلام کنیم، سال نو رو به هم تبریک بگیم و همزمان با اعصاب آرام به کارای بانکی مون هم برسیم.

#ضحی_نصر
🍃 @FreshQuercus
📚 #سه‌شنبه‌ها_با_موری کتابی است درباره برخی از مهمترین پرسش‌های بشر دربارهٔ فلسفهٔ حیات. کتاب دربردارندهٔ ملاقات‌های دو نفره‌ای است میان موری و میچ. موری شوارتز استاد جامعه‌شناسی است که به تازگی متوجه شده مبتلا به نوعی بیماری پیشرونده عصبی است. میچ که در اوج شکوفایی و موفقیت کاری است و در حالی که سال‌هاست هیچ ارتباطی با دوستان و استادان دوران تحصیلش از جمله موری ندارد، به طور اتفاقی از طریق یکی از برنامه‌های تلویزیونی که درباره موری ساخته شده است، متوجه بیماری موری شده و به دیدارش می‌رود. از این به بعد موری و میچ بسان گذشته ایاق شده و ارتباط عمیق و رابطه دوستانه‌ای را درست مانند دوران دانشگاه از سر می‌گیرند. رابطه‌ای که در واقع «آخرین کلاس درس» به شمار می‌رود. موری شوارتز که اکنون در شرایطی قرار دارد که گویی روح کاملاً آگاهش درون جسمی ناتوان به بند کشیده شده از خود می پرسد: آیا می خواهم ذره ذره پژمرده شوم و از بین بروم و یا اینکه بهترین کاری را که از دستم بر می‌‌آید در این زمان باقی‌مانده انجام دهم؟
تصمیم موری روشن بود. او قصد نداشت از مرگ خود شرمنده و متأسف باشد. میچ در پی سلسله دیدارهای روزهای سه‌شنبه و حین صحبت‌هایی که با موری دارد متوجه می‌شود که چقدر از باورها و آرمان‌هایی که در جوانی داشته دور شده و این دیدارها به میچ کمک می‌کند تا به بازتعریف و هویت جدیدی از خود واقعی‌اش برسد. این کتاب را سال‌ها پیش یکی از دوستانم توصیه کرده بود تا بخوانم اما نشد. این بار من به شما توصیه می‌کنم در هر سن و سالی که هستید این کتاب زیبا را با دقت بخوانید و دربارهٔ زندگی خود تأمل کنید و از این آگاهی رهایی‌بخش لذت ببرید.
کتاب را تا نیمه خوانده‌ام و در بالا 👆 بخش‌ها و صفحاتی از کتاب را که به نظرم جالب و خواندنی می‌آمد یا نیاز به مکث بیشتری داشت با شما شریک می‌شوم. 🙂

#ضحی_نصر
#کتاب
🍃 @FreshQuercus
چگونه فکر مي کني پنهانی و به چشم نمی‌آيي؟
تو که قطره باراني بر پيراهنم
دکمه طلايی بر آستينم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه‌ای بر گوشهٔ لبم
«نزار قبانی»

عکس: #ضحی_نصر

🍃 @FreshQuercus
To - http://iromusic1.org
faramarz aslani
فرامرز اصلانی- تو
#آهنگ_شب 🌙
🍃 @FreshQuercus
🐟💦 متن زیر را آماج، یکی از همکلاسان قدیمی‌ام که اکنون در اتریش زندگی می‌کند برایم فرستاده. ماجرای تعویض تنگ کوچک ماهی سفرهٔ هفت‌سین‌شان به اصرار همسر کاستاریکایی‌اش بامزه، خواندنی و البته قابل توجه است.

🐠 ما دوتا ماهی قرمز گرفتیم. خانمم اصرار کرد که اینا در تنگ جاشون تنگه. انقدر گفت ما مجبور شدیم دیروز بریم بزرگترین فروشگاه حیوانات در وین. هی گشتیم دیدیم هر چی هست اکواریوم‌های بزرگِ واسه فروش. ما هم ایرانی بازیمون گل کرد گفتیم انشولدیگنگ (همون اکسکیوز می فرنگیاست به آلمانی) شما اینجا چرا اکواریوم بزرگ دارید فقط یکم کوچیکتر بدین ما بتونیم دوتا ماهی‌مون رو بذاریم توش واسه هفت‌سین می‌خوایم. بعدم یک 30 دقیقه‌ای راجع به تاریخ و فرهنگ غنی ایرانیان توضیح دادم و حتی از عکس گربهٔ ایرانی که روی یکی از بسته‌های غذا بود هم کمک گرفتم که هر چی چیز خوب و زیباست مال دیار ماست و این استکبار جهانی از ما دزدینش.

بعد از اینکه حسابی این جوانان بی لیاقت مو طلایی و چشم آبی رو شرمنده کردم، شروع کردم گشتن دنبال ظرف پلاستیکی که بچگی‌ها درش ماهی می‌ذاشتیم و می‌بردیمش با خودمون ۱٣ به در. بعد از کلی گشتن، تازه بعد از گذران ٣۰ سال عمر بر این کرهٔ خاکی پی بردم که این ظرفا واسه نگهداری مار و عقرب و قورباغه استفاده می‌شه!!!
مثل یک جنتلمن برداشتمش و سری تکان دادم که یافتم ظرف مخصوص ماهیام رو و با یک سری غذای ماهی و غذای سگم بردم به باجه واسه پرداخت. خانم پشت باجه با لبخند ملیح شروع کرد به حساب کردن هر کدوم از اقلام تا رسید به این ظرف که ما با کلی غرور ملی پیداش کرده بودیم. یک دفعه خنده خانم از چهره‌اش محو شد و با حالت خیلی جدی گفت انشولدیگنگ، شما این ظرف رو واسه چی میخواین؟
منم که تا الان داشتم خیلی با خودم حال میکردم، شروع کردم به توضیح دادن، که بله ما یک چیزی داریم به نام «نوروز» که هزاران سال پیش مردم با فرهنگی روز اول بهار رو جشن می‌گیرند و... بعد هم گفتم من دوتا ماهی قرمز دارم که می‌خوام بذارم در این ظرف تا بتونن آزادانه زندگی کنند و حالش رو ببرن(یعنی ما انقدر ملت فهیمی هستیم که واسه آزادی حیواناتم ارزش قائلیم) !!!
داشتم باز با خودم خیلی حال می‌کردم و سری به نشان نبوغ ایرانی جلوی همسرم تکون می‌دادم که خانم برگشت و گفت: «آقا از اینکه از فروشگاه ما خرید می‌کنید ازتون تشکر می‌کنم ولی من نمی‌تونم بهت این ظرف رو بفروشم چون بر اساس قانون اتحادیه اروپا شما باید ماهیاتون رو در ظرفی با گنجایش ۴۵ لیتر آب بذارید که می‌شه دقیقاً برابر با آکواریومهای بزرگی که ما داریم قیمتشون هم ٩۰ یورو است!
من که حسابی یکه خورده بودم، نگاهی بهش کردم و گفتم ولی ماهیای من ۱۰ سانتیمتر بیشتر نیستند و من نمی‌تونم واسشون یک قصر بگیرم. تازه داشتم گرم می‌شدم که آره در ایران ما می‌ندازیم ماهیارو تو رودخونه یا تو حوض یا انقدر نون می دیم بهشون که میمیرن، که خانم خیلی جدی‌تر گفت ببخشید من نمی‌تونم کمکتون کنم!
ناراحت و کلافه یک دفعه فکری به ذهنم رسید که تنها ریشه در فرهنگ ما داره و اون هم «دروغ مصلحتی». خلاصه با هزار دوز و کلک ظرف رو خریدم و تونستم ماهیام رو بذارم تو ظرف ٢۰ یورویی، اما از شما چه پنهون تا همین الان فکرم مشغوله که چرا فرهنگ ٢۵۰۰ ساله هم نتونست حقوق حیوانات رو در من نهادینه کنه، حالا حقوق انسانها بماند! :( اینجاست که با خودم گفتم پول بهتر است یا فرهنگ و من پول را انتخاب کردم تا بتونم سپری کنم برای همه بی‌فرهنگی‌هایم.
#آماج_رحیمی
#ضحی_نصر

#نوروز #فرهنگ #هفت_سین #احترام_به_حقوق_حیوانات
🍃 @FreshQuercus
🐟 متن بالا 👆 را آماج، یکی از همکلاسان قدیمی‌ام که اکنون در اتریش زندگی می‌کند برایم فرستاده. ماجرای تعویض تنگ کوچک ماهی سفرهٔ هفت‌سین‌شان به اصرار همسر کاستاریکایی‌اش خواندنی‌ست‌.
🍃 @FreshQuercus
🎵🧠 خیال‌پردازی با موسیقی‌های بی‌کلام

🌱 زمانی که با برادرانم زندگی تقریباً دانشجویی سه نفره داشتیم، یکی از سرگرمی‌های شب‌هایمان این بود که برادر بزرگترم موسیقی بدون کلامی پخش می‌کرد و قرار می‌گذاشتیم بدون آنکه به اسم آهنگ نگاه کنیم تو خیالمون یه تصویر از اون آهنگ بسازیم یا نامی روی اون قطعه بذاریم. پس از اتمام قطعه، نتیجهٔ تصویرسازی ذهنیمون رو به هم می‌گفتیم. گاهی اوقات اسمی که ما برای اون قطعه انتخاب می‌کردیم با نام اصلی آهنگ هماهنگی زیادی داشت، گاهی وقت ها هم نه. پیشنهاد می‌کنم شما هم اگر فرصت کردید و حسش رو داشتید یک بار این کار را انجام دهید. نتیجه جالب خواهد شد.
قطعهٔ بالا 👆 از آلبوم رؤیاها اثری از سعید یزدان جو، با نوازندگی آندره آرزومانیان که تک‌نوازی پیانوست را با هم گوش بدیم و خیال بسازیم.😌

#ضحی_نصر
🍃 @FreshQuercus
🌱به بهانهٔ روز پدر

پنجمین سه شنبه- موضوع مورد بحث: خانواده

«حقیقت امر این است که اگر امروز خانواده وجود نداشته باشد، هیچ بنیانی، هیچ زمین محکمی و مطمئنی وجود نخواهد داشت که مردم قادر باشند روی آن بایستند. این مطلب وقتی برای من روشن شد که مریض شدم. اگر تو حمایت، عشق، توجه و نگرانی خانواده‌ات را نداشته باشی، تو ابداً هیچی نداری. عشق بینهایت مهم است. همان طوری که شاعر بزرگ­مان اودن گفته: یا عاشق یکدیگر باشید یا بمیرید.»

#سه‌شنبه‌ها_با_موری، نوشتهٔ میچ آلبوم، ترجمه ماندانا قهرمانلو، صفحه ۱۳۳

👨‍👩‍👧‍👦 دیشب که داشتم پاراگراف بالا را می خواندم با خودم فکر می‌کردم اصیل‌ترین نعمت‌های زندگی درست همان‌هایی هستند که برای بیشترمان از فرط بدیهی بودن و حضور دائمی دیده نمی‌شوند.

باید به خودم بارها یادآوری کنم که قدر بدانم پیش از آنکه حسرت به جای عشق در دلم خانه کند...

🍃 @FreshQuercus
#روز_پدر
#خانواده