Freely
54.3K subscribers
12K photos
1.21K videos
16 files
476 links
واسه هیچ چیز زندگی نکن ؛
ولی واسه بعضی چیزا بمیر !

• Freely : تحت کنترل هیچ چیز
Download Telegram
Live on the @Freely
جای خیلی چیز ها را نمیشود عوض کرد.
ماهی بی حوض با حوض بی ماهی خیلی فرق دارد،
من هم بی تو، با تو بدون من
خیلی فرق دارد
میفهمی که...؟!

• مائده عابدیان

Live on the @Freely
قبل از سخن گفتن كمی فكر كنيم
حواسمان نیست
که چه راحت با حرفی که در
هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم!
چند نفر را به جان هم می اندازیم!
چه سرخوردگی یا دلخوری هایی به جای میگذاریم!
چقدر زخم میزنیم...!
حواسمان نیست؛ که ما میگوییم و رد میشویم و میگذاریم به پای رک بودنمان...
اما یکی ممکن است گیر کند!
بین کلمه های ما... بین قضاوتهای ما...
بین برداشت های ما...
دلی که میشکنیم ارزان نیست...


Live on the @Freely
Live on the @Freely
بچه که بودم هر کی جلوِ درمون بازی میکرد؛ حسادت میکردم و میگفتم اینجا مالِ ماست..
میگفت:برو سندشو بیار ببینم، منم زورم میگرفت و ساکت میموندم..
الان وقتی کسی واردِ حریمم میشه یا میخواد به آدمای زندگیم نزدیک بشه خیلی دوست دارم بگم این مالِ منه برو یه جای دیگه بازی کن..!
ولی میترسم.. چون ما نمیتونیم مالکیت قلبِ آدما رو داشته باشیم تا خودشون نخوان


Live on the @Freely
‏آدما رو الکی بزرگ نکنید!

تا به خود بیای،
میبینی زیر پای همونی که بیخودی گنده اش کردی له شدی...

Live on the @Freely
"تفاهم نداشتن" فقط اونجا که حسین صفا میگه:

درونِ ما تفاوت هاست
تو مبتلا به درمانی؛
و من دچار بیماری...♥️


Live on the @Freely
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می‌آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقت‌ها، آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!

افشين صالحی


Live on the @Freely
👍1
مرا به بوی خوشَت
جان ببخش و زنده بدار...

• حسین منزوی

Live on the @Freely
بچه ها را ديده اى ؟
براى نشستن صندلى جلويى ماشين چقدر ذوق دارند ،
از همه مهم تر دوست دارند كنار پنجره باشند ..
من هم بچه شده ام !
بهانه مى گيرم ..
همش مى خواهم كنار پنجره بنشينم ،
شايد به طور اتفاقى در خيابانى ديدمت ..
يك روز كه كنار پنجره ماشين نشسته بودم و داشتم به بيرون نگاه مى انداختم ،
ناگهان ديدمت !
اما كاش نمى ديدمت ..
سخت بود ديدنت كنار كسى كه دستش چفت دستت بود ..
و الان سال هاست كه كنار پنجره نمى نشينم !

المیرا بوشاسب


Live on the @Freely
گفت: " از آینده مي ترسم،
حتي از چند لحظه ی بعد که نمیدونم چي میخواد بشه!"
گفت: " آینده مثل مهمونِ ناخوندس،
هیچ آمادگي براش نداری،
حتي اگه اون عزیزترین آدم زندگیت باشه..."
بدون اینکه از قبل آمادگیشو داشته باشه،
سرمو آروم گذاشتم روی شونش و دستامم دور کمرش قفل کردم.
صورتشو گرفت رو به آسمون و یه نفس راحت کشید و بعد سرشو چسبوند روی سرم.
لبخندشو حس مي کردم
آروم گفتم: "دیدی ترس نداره..."

• حمید جدیدی

Live on the @Freely
ما همیشه از چراغ سبز خوشحال میشیم اما یه وقتایی هم هست که دعا میکنیم
همه چراغا قرمز باشن تا چند ثانیه بیشتر کنار اونایی که دوسشون داریم باشیم...

• B Bad


Live on the @Freely
Live on the @Freely
دوست داشتن كه لباس تن نيست
كه هر وقت دلت نخواست عوضش كنى
خدا نخواست، قسمت نشد، حالا يكى ديگر ندارد
آدم يكى را دوست دارد
يا هست مى شود عشق ابدى
يا نيست مى شود آغاز تنهايى
حالا تو اسمش را هر چه مى خواهى بگذار

• امیر وجود

Live on the @Freely
لا تعبث بقلبٍ
لا تنوي ان تستوطنه

دلى را
كه نمى‌خواهی در آن ساکن شوی
به بازی نگیر


Live on the @Freely
همه‌ی ما باید کسی را داشته باشیم که وقتی یک روز، روزِ ما نبود؛ بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید «حق داشتی پس اینقد عصبی بشی، حالا ولش کن مهم نیست، فدایِ سرت».
میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد، باید کسی را داشته باشد که حالِ بدش را بفهمد. که نگذارد به حالِ خودش بماند. کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...

• سحر رستگار


Live on the @Freely
وقتی خیلی تلاش می‌کنی کسی را فراموش کنی، خودِ همین تلاش کردن به یک خاطره‌ی فراموش‌ناپذیر تبدیل می‌شود ...
حالا باید بکوشی تا این فراموش کردن را فراموش کنی و این چنین، یک خاطره‌ی فراموش نشدنی دیگر هم ایجاد می‌شود!

• استیو تولتز


Live on the @Freely
👍1
قصه این‌جور بوده: صبح، زن بیدار شده، همسر جوانش را صدا زده و جوابی نشنیده، به تن‌اش دست کشیده و دیده که سرد است. بعدتر، در پزشکی قانونی به او گفته‌اند که مرگ، پنج ساعت پیش‌تر اتفاق افتاده است. یعنی که پنج ساعت تمام، زن نه با شوهرش، که با جنازه‌ی او در بستر آرمیده بوده است. چه بسا که در نیمه‌های شب دستی به گردن او انداخته باشد. چه بسا که انگشتانش را در انگشت‌هایش گره زده باشد. چه بسا که نیمه‌خواب و نیمه‌بیدار، کلمه‌ی عاشقانه‌ای در گوش او زمزمه کرده باشد. یا نه، چه بسا که ناهشیار از او خواسته باشد لیوان آبی برایش بیاورد یا پنجره‌ای را بگشاید، و از بی‌جواب ماندن خواسته‌اش، در خواب غرولندی کرده باشد.
با خودم فکر کردم مرگ چقدر به ما نزدیک است. نزدیک، به اندازه‌ی نزدیکی کسی که با زنده‌اش به بستر می‌رویم و با جنازه‌اش از آن برمی‌خیزیم. و با خودم فکر کردم که چه بسا آدم‌هایی که هر شب با آن‌ها به بستر می‌رویم، در میانه‌های شب در آغوش‌شان می‌کشیم، سخنانی را در گوش هم زمزمه می‌کنیم اما آن‌ها مرده‌اند - برای ما مرده‌اند - حتی اگر پاسخ ما را بدهند؛ حتی اگر تن‌شان هنوز سرد نشده باشد.

حسین وحدانی


Live on the @Freely