قبل از سخن گفتن كمی فكر كنيم
حواسمان نیست
که چه راحت با حرفی که در
هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم!
چند نفر را به جان هم می اندازیم!
چه سرخوردگی یا دلخوری هایی به جای میگذاریم!
چقدر زخم میزنیم...!
حواسمان نیست؛ که ما میگوییم و رد میشویم و میگذاریم به پای رک بودنمان...
اما یکی ممکن است گیر کند!
بین کلمه های ما... بین قضاوتهای ما...
بین برداشت های ما...
دلی که میشکنیم ارزان نیست...
Live on the @Freely
حواسمان نیست
که چه راحت با حرفی که در
هوا رها میکنیم
چگونه یک نفر را به هم میریزیم!
چند نفر را به جان هم می اندازیم!
چه سرخوردگی یا دلخوری هایی به جای میگذاریم!
چقدر زخم میزنیم...!
حواسمان نیست؛ که ما میگوییم و رد میشویم و میگذاریم به پای رک بودنمان...
اما یکی ممکن است گیر کند!
بین کلمه های ما... بین قضاوتهای ما...
بین برداشت های ما...
دلی که میشکنیم ارزان نیست...
Live on the @Freely
بچه که بودم هر کی جلوِ درمون بازی میکرد؛ حسادت میکردم و میگفتم اینجا مالِ ماست..
میگفت:برو سندشو بیار ببینم، منم زورم میگرفت و ساکت میموندم..
الان وقتی کسی واردِ حریمم میشه یا میخواد به آدمای زندگیم نزدیک بشه خیلی دوست دارم بگم این مالِ منه برو یه جای دیگه بازی کن..!
ولی میترسم.. چون ما نمیتونیم مالکیت قلبِ آدما رو داشته باشیم تا خودشون نخوان
Live on the @Freely
میگفت:برو سندشو بیار ببینم، منم زورم میگرفت و ساکت میموندم..
الان وقتی کسی واردِ حریمم میشه یا میخواد به آدمای زندگیم نزدیک بشه خیلی دوست دارم بگم این مالِ منه برو یه جای دیگه بازی کن..!
ولی میترسم.. چون ما نمیتونیم مالکیت قلبِ آدما رو داشته باشیم تا خودشون نخوان
Live on the @Freely
گاهی وقتها دلت میخواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، میآیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقتها، آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!
• افشين صالحی
Live on the @Freely
گاهی وقتها، دلت میخواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، میآیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقتها دلت میخواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقتها، آدم چه چیزهایِ سادهای را ندارد!
• افشين صالحی
Live on the @Freely
👍1
بچه ها را ديده اى ؟
براى نشستن صندلى جلويى ماشين چقدر ذوق دارند ،
از همه مهم تر دوست دارند كنار پنجره باشند ..
من هم بچه شده ام !
بهانه مى گيرم ..
همش مى خواهم كنار پنجره بنشينم ،
شايد به طور اتفاقى در خيابانى ديدمت ..
يك روز كه كنار پنجره ماشين نشسته بودم و داشتم به بيرون نگاه مى انداختم ،
ناگهان ديدمت !
اما كاش نمى ديدمت ..
سخت بود ديدنت كنار كسى كه دستش چفت دستت بود ..
و الان سال هاست كه كنار پنجره نمى نشينم !
• المیرا بوشاسب
Live on the @Freely
براى نشستن صندلى جلويى ماشين چقدر ذوق دارند ،
از همه مهم تر دوست دارند كنار پنجره باشند ..
من هم بچه شده ام !
بهانه مى گيرم ..
همش مى خواهم كنار پنجره بنشينم ،
شايد به طور اتفاقى در خيابانى ديدمت ..
يك روز كه كنار پنجره ماشين نشسته بودم و داشتم به بيرون نگاه مى انداختم ،
ناگهان ديدمت !
اما كاش نمى ديدمت ..
سخت بود ديدنت كنار كسى كه دستش چفت دستت بود ..
و الان سال هاست كه كنار پنجره نمى نشينم !
• المیرا بوشاسب
Live on the @Freely
گفت: " از آینده مي ترسم،
حتي از چند لحظه ی بعد که نمیدونم چي میخواد بشه!"
گفت: " آینده مثل مهمونِ ناخوندس،
هیچ آمادگي براش نداری،
حتي اگه اون عزیزترین آدم زندگیت باشه..."
بدون اینکه از قبل آمادگیشو داشته باشه،
سرمو آروم گذاشتم روی شونش و دستامم دور کمرش قفل کردم.
صورتشو گرفت رو به آسمون و یه نفس راحت کشید و بعد سرشو چسبوند روی سرم.
لبخندشو حس مي کردم
آروم گفتم: "دیدی ترس نداره..."
• حمید جدیدی
Live on the @Freely
حتي از چند لحظه ی بعد که نمیدونم چي میخواد بشه!"
گفت: " آینده مثل مهمونِ ناخوندس،
هیچ آمادگي براش نداری،
حتي اگه اون عزیزترین آدم زندگیت باشه..."
بدون اینکه از قبل آمادگیشو داشته باشه،
سرمو آروم گذاشتم روی شونش و دستامم دور کمرش قفل کردم.
صورتشو گرفت رو به آسمون و یه نفس راحت کشید و بعد سرشو چسبوند روی سرم.
لبخندشو حس مي کردم
آروم گفتم: "دیدی ترس نداره..."
• حمید جدیدی
Live on the @Freely
همهی ما باید کسی را داشته باشیم که وقتی یک روز، روزِ ما نبود؛ بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید «حق داشتی پس اینقد عصبی بشی، حالا ولش کن مهم نیست، فدایِ سرت».
میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد، باید کسی را داشته باشد که حالِ بدش را بفهمد. که نگذارد به حالِ خودش بماند. کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...
• سحر رستگار
Live on the @Freely
میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد، باید کسی را داشته باشد که حالِ بدش را بفهمد. که نگذارد به حالِ خودش بماند. کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...
• سحر رستگار
Live on the @Freely
قصه اینجور بوده: صبح، زن بیدار شده، همسر جوانش را صدا زده و جوابی نشنیده، به تناش دست کشیده و دیده که سرد است. بعدتر، در پزشکی قانونی به او گفتهاند که مرگ، پنج ساعت پیشتر اتفاق افتاده است. یعنی که پنج ساعت تمام، زن نه با شوهرش، که با جنازهی او در بستر آرمیده بوده است. چه بسا که در نیمههای شب دستی به گردن او انداخته باشد. چه بسا که انگشتانش را در انگشتهایش گره زده باشد. چه بسا که نیمهخواب و نیمهبیدار، کلمهی عاشقانهای در گوش او زمزمه کرده باشد. یا نه، چه بسا که ناهشیار از او خواسته باشد لیوان آبی برایش بیاورد یا پنجرهای را بگشاید، و از بیجواب ماندن خواستهاش، در خواب غرولندی کرده باشد.
با خودم فکر کردم مرگ چقدر به ما نزدیک است. نزدیک، به اندازهی نزدیکی کسی که با زندهاش به بستر میرویم و با جنازهاش از آن برمیخیزیم. و با خودم فکر کردم که چه بسا آدمهایی که هر شب با آنها به بستر میرویم، در میانههای شب در آغوششان میکشیم، سخنانی را در گوش هم زمزمه میکنیم اما آنها مردهاند - برای ما مردهاند - حتی اگر پاسخ ما را بدهند؛ حتی اگر تنشان هنوز سرد نشده باشد.
• حسین وحدانی
Live on the @Freely
با خودم فکر کردم مرگ چقدر به ما نزدیک است. نزدیک، به اندازهی نزدیکی کسی که با زندهاش به بستر میرویم و با جنازهاش از آن برمیخیزیم. و با خودم فکر کردم که چه بسا آدمهایی که هر شب با آنها به بستر میرویم، در میانههای شب در آغوششان میکشیم، سخنانی را در گوش هم زمزمه میکنیم اما آنها مردهاند - برای ما مردهاند - حتی اگر پاسخ ما را بدهند؛ حتی اگر تنشان هنوز سرد نشده باشد.
• حسین وحدانی
Live on the @Freely