مرا دیگر انگیزه یِ سفر نیست. مرا دیگر هوایِ سفری به سر نیست. قطاری که نیم شبان نعره کشان از دهِ ما می گذرد آسمانِ مرا کوچک، نمی کند و جاده اى که از گُرده یِ پُل می گذرد آرزویِ مرا با خود به افق هایِ دیگر نمی برد.
بحث ، دعوا ، قهر ، ناراحتى ، هميشه هست...! ببينيد كى واقعاً با اين چيزا بازم به پاتون ميمونه و متعهد و عاشقه ببينيد كى حواسش به حال و احوالِ دلِتونه اين روزا همه ياد گرفتن توى ظاهر نشون بدن بى عيب و نقصن اما تو خودت باش، متعهد مهربون موندِگار ...
بیشـتر آدمها در نوعی بی خبری همیشگی زندگی می کنند. آنها همیشه امیدوارند که چیزی اتفاق بیفتد و زندگیشان را دگرگون کند. حادثه ای، برخوردهای اتفاقی، بلیت برنده بخت آزمایی، تغییر سیاست و حکومت. آنها هرگز نمیدانند که همه چیز از خودشان آغاز می شود...
هنری : اگر گفتی آن چیست که برای هر کسی واجب است ، حتی واجبتر از نانِ شب ؟ الین : ایمان به خدا ؟ امنیت نیست ؟ سلامتی چی عزیزم ؟ هنری : یکی که آدم باهاش درد دل کند ؛ کسی که آدم را درک کند ؛ همین !