یکی از آثار دیدنی که امسال از شبکۀ BBC پخش شد، مستند پنج قسمتی «انسان» (Human) است. این مجموعه داستان تکامل گونۀ انسان خردمند را از کهنترین فسیلها تا دوران یکجانشینی و آغاز کشاورزی روایت میکند. (کانال تلگرام «دگرگونش» این مستند را در اختیار مخاطبان قرار داده است.)
اما شاید برایتان جالب باشد بدانید که مجری این مستند خانم الا الشماحی (Ella Al-Shamahi) ــ زیستشناس تکاملی و دیرینانسانشناس بریتانیایی ــ در نوجوانی خود بهشدت مخالف نظریۀ داروین بوده است. او در خانوادهای یمنیتبار و مسلمان در انگلستان به دنیا آمد؛ خانوادهای که در آن ایمان و آموزش دو ستون اصلی زندگی محسوب میشدند. الا از کودکی دلبستگی عمیقی به دین داشت: در هفتسالگی تصمیم گرفت با حجاب کامل زندگی کند و در سیزدهسالگی به عنوان مبلغ دینی به شهرهای مختلف بریتانیا سفر کرد.
در آن دوران خلقتگرایی و ردّ تکامل محور اصلی باورهای مذهبی محیطی بود که در آن رشد کرد و از این جهت او نیز با همان شور ایمان در پی اثبات بطلان نظریۀ داروین بود. خودش بعدها گفت که با هدف «نابود کردن نظریۀ تکامل از درون» وارد دانشگاه شد و به همین دلیل رشتهٔ ژنتیک و زیستشناسی تکاملی را انتخاب کرد.
اما آنچه در دانشگاه رخ داد، درست عکس انتظاراتش بود. با پیشرفت در مطالعات علمی، بهویژه هنگام بررسی ژنها و شواهد فسیلی، دریافت که دادههای علمی نهتنها دروغ یا توطئه نیستند، بلکه تصویر دقیقی از تاریخ حیات ارائه میدهند. این کشف درونی برای او تکاندهنده بود چه آنکه پذیرش آن به معنای فروپاشی ایمان، هویت و جایگاه اجتماعیاش بود.
او سالها بعد گفت: «تلاش کردم تا نظریۀ تکامل را رد کنم اما در نهایت خودم تسلیم شدم. آن لحظه، هم پایان ایمانم بود و هم آغاز زندگی جدیدم.»
سالهای پس از آن با افسردگی شدید، انزوا و تلاشی طاقتفرسا برای بازسازی هویت تازهاش همراه بود. او باید یاد میگرفت چطور در دنیایی زندگی کند که قواعد آن با گذشتهاش بیگانه بود: از نوع لباس پوشیدن و دست دادن گرفته تا دوستی، شوخی و نگاه کردن در چشم دیگران. خودش بعدها با طنز دربارهی آن دوران در اجراهای استندآپکمدیاش گفت: «کتاب آموزش چشمدرچشم نگاه کردن خریده بودم! سه ثانیه باید نگاه میکردم... همکلاسیهایم فکر میکردند دیوانهام!»
با گذشت زمان اما از دل همان بحران، دانشمندی پدید آمد که امروز یکی از چهرههای برجستۀ علم و رسانه در بریتانیا است. الا الشماحی اکنون به عنوان دیرینانسانشناس و مجری علمی، رهبری کاوشهای میدانی در مناطق ناآرام جهان را بر عهده دارد و با همان شور سابق، اما در مسیری تازه، در پی کشف ریشههای انسان است.
به گفتۀ خودش: «میخواستم تکامل را نابود کنم اما در نهایت، تکامل من را ساخت.»
پ.ن: تجربهای مشابه؟ بدانید تنها نیستید؛ تکامل دیر یا زود همهٔ ما را میسازد.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
😎 اینستاگرام
اما شاید برایتان جالب باشد بدانید که مجری این مستند خانم الا الشماحی (Ella Al-Shamahi) ــ زیستشناس تکاملی و دیرینانسانشناس بریتانیایی ــ در نوجوانی خود بهشدت مخالف نظریۀ داروین بوده است. او در خانوادهای یمنیتبار و مسلمان در انگلستان به دنیا آمد؛ خانوادهای که در آن ایمان و آموزش دو ستون اصلی زندگی محسوب میشدند. الا از کودکی دلبستگی عمیقی به دین داشت: در هفتسالگی تصمیم گرفت با حجاب کامل زندگی کند و در سیزدهسالگی به عنوان مبلغ دینی به شهرهای مختلف بریتانیا سفر کرد.
در آن دوران خلقتگرایی و ردّ تکامل محور اصلی باورهای مذهبی محیطی بود که در آن رشد کرد و از این جهت او نیز با همان شور ایمان در پی اثبات بطلان نظریۀ داروین بود. خودش بعدها گفت که با هدف «نابود کردن نظریۀ تکامل از درون» وارد دانشگاه شد و به همین دلیل رشتهٔ ژنتیک و زیستشناسی تکاملی را انتخاب کرد.
اما آنچه در دانشگاه رخ داد، درست عکس انتظاراتش بود. با پیشرفت در مطالعات علمی، بهویژه هنگام بررسی ژنها و شواهد فسیلی، دریافت که دادههای علمی نهتنها دروغ یا توطئه نیستند، بلکه تصویر دقیقی از تاریخ حیات ارائه میدهند. این کشف درونی برای او تکاندهنده بود چه آنکه پذیرش آن به معنای فروپاشی ایمان، هویت و جایگاه اجتماعیاش بود.
او سالها بعد گفت: «تلاش کردم تا نظریۀ تکامل را رد کنم اما در نهایت خودم تسلیم شدم. آن لحظه، هم پایان ایمانم بود و هم آغاز زندگی جدیدم.»
سالهای پس از آن با افسردگی شدید، انزوا و تلاشی طاقتفرسا برای بازسازی هویت تازهاش همراه بود. او باید یاد میگرفت چطور در دنیایی زندگی کند که قواعد آن با گذشتهاش بیگانه بود: از نوع لباس پوشیدن و دست دادن گرفته تا دوستی، شوخی و نگاه کردن در چشم دیگران. خودش بعدها با طنز دربارهی آن دوران در اجراهای استندآپکمدیاش گفت: «کتاب آموزش چشمدرچشم نگاه کردن خریده بودم! سه ثانیه باید نگاه میکردم... همکلاسیهایم فکر میکردند دیوانهام!»
با گذشت زمان اما از دل همان بحران، دانشمندی پدید آمد که امروز یکی از چهرههای برجستۀ علم و رسانه در بریتانیا است. الا الشماحی اکنون به عنوان دیرینانسانشناس و مجری علمی، رهبری کاوشهای میدانی در مناطق ناآرام جهان را بر عهده دارد و با همان شور سابق، اما در مسیری تازه، در پی کشف ریشههای انسان است.
به گفتۀ خودش: «میخواستم تکامل را نابود کنم اما در نهایت، تکامل من را ساخت.»
پ.ن: تجربهای مشابه؟ بدانید تنها نیستید؛ تکامل دیر یا زود همهٔ ما را میسازد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤67👍27👏6👌6🤣5👎2😱1
در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ (۱۳ فوریه ۲۰۲۵) افتخار این را داشتم که در همایش جهانی روز داروین دربارهٔ موضوع «روانشناسی تکاملیِ رقابت درونجنسی» صحبت کنم. در آنجا توضیح دادم که چگونه رقابت درونجنسی یکی از نیروهای کمتر آشکار اما تأثیرگذار در شکلگیری رفتارهای اجتماعی انسان است. در بسیاری از گونهها، از جمله انسان، افراد برای کسب منابع، جایگاه اجتماعی، متحدان و جفت با همجنسان خود رقابت میکنند.
در گذشته گمان میرفت که رقابت درونجنسی عمدتاً میان مردان رخ میدهد و زنان به شکل منفعلانه تنها دست به انتخاب میزنند. اما پژوهشهای چند دهۀ گذشته در روانشناسی تکاملی نشان داد که زنان نیز به اندازۀ مردان، و گاه بیش از آنها، درگیر رقابت با همجنسان خود هستند. با این حال، سازوکارهای روانی متفاوتی در زنان و مردان شکل گرفته که برای هر جنس مزیت سازشی ویژهای داشته است. از این رو، هرچند هر دو جنس به رقابت درونجنسی میپردازند، تاکتیکهای آنان برای شناسایی، حذف رقیب و کسب منابع با یکدیگر متفاوت است. مردان معمولاً آشکارتر و مستقیمتر رقابت میکنند، در حالی که رقابت درونجنسی زنان اغلب ایمنتر، ظریفتر و به تنهایی صورت میپذیرد. این شکل از رقابت به زنان این امکان را میدهد تا بدون درگیری مستقیم با رقیب، او را کنار بزنند. در این سخنرانی به برخی از عوامل تکاملی اشاره کردهام که باعث شده الگوی رقابت درونجنسی در میان زنان و مردان متمایز از یکدیگر باشند.
▶️ تماشای سخنرانی من در یوتیوب
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
📱 اینستاگرام
در گذشته گمان میرفت که رقابت درونجنسی عمدتاً میان مردان رخ میدهد و زنان به شکل منفعلانه تنها دست به انتخاب میزنند. اما پژوهشهای چند دهۀ گذشته در روانشناسی تکاملی نشان داد که زنان نیز به اندازۀ مردان، و گاه بیش از آنها، درگیر رقابت با همجنسان خود هستند. با این حال، سازوکارهای روانی متفاوتی در زنان و مردان شکل گرفته که برای هر جنس مزیت سازشی ویژهای داشته است. از این رو، هرچند هر دو جنس به رقابت درونجنسی میپردازند، تاکتیکهای آنان برای شناسایی، حذف رقیب و کسب منابع با یکدیگر متفاوت است. مردان معمولاً آشکارتر و مستقیمتر رقابت میکنند، در حالی که رقابت درونجنسی زنان اغلب ایمنتر، ظریفتر و به تنهایی صورت میپذیرد. این شکل از رقابت به زنان این امکان را میدهد تا بدون درگیری مستقیم با رقیب، او را کنار بزنند. در این سخنرانی به برخی از عوامل تکاملی اشاره کردهام که باعث شده الگوی رقابت درونجنسی در میان زنان و مردان متمایز از یکدیگر باشند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
YouTube
The Evolutionary Psychology of Intrasexual Competition | Aref Ebadi | Darwin Day 2025
Darwin Day 2025
The Evolutionary Psychology of Intrasexual Competition (in Persian)
Aref Ebadi (Royal Alberta Museum)
The Evolutionary Psychology of Intrasexual Competition (in Persian)
Aref Ebadi (Royal Alberta Museum)
👍28❤21👏4
جیمز واتسون، زیستشناس مولکولی، ژنتیکدان و جانورشناس آمریکایی و یکی از کاشفان ساختار مارپیچ دوتایی DNA، در ۹۷سالگی درگذشت (۲۰۲۵-۱۹۲۸). آخرین بازمانده از نسلی که در ۱۹۵۳ چهره زیستشناسی را برای همیشه دگرگون کرد.
واتسون در کنار فرانسیس کریک نشان داد DNA از دو رشته درهمپیچیده تشکیل شده که حامل کدهای حیات است؛ کشفی که توضیح داد چگونه صفات ارثی منتقل میشوند و چگونه جهشهای کوچک میتوانند در طول زمان مسیر تکامل گونهها را تغییر دهند.
با مرگ او، پرونده نسلی بسته شد که برای نخستین بار زبان تکامل را در ساختار مولکولیاش شنید.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
📱 اینستاگرام
واتسون در کنار فرانسیس کریک نشان داد DNA از دو رشته درهمپیچیده تشکیل شده که حامل کدهای حیات است؛ کشفی که توضیح داد چگونه صفات ارثی منتقل میشوند و چگونه جهشهای کوچک میتوانند در طول زمان مسیر تکامل گونهها را تغییر دهند.
با مرگ او، پرونده نسلی بسته شد که برای نخستین بار زبان تکامل را در ساختار مولکولیاش شنید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤61👍12😭8👎4
سندرم پیشاقاعدگی: سازگاری، بدسازگاری یا هر دو؟
از منظر پزشکی رایج، سندرم پیشاقاعدگی (PMS) اغلب به عنوان یک بیماری یا اختلال پاتولوژیک نگریسته میشود؛ حال آنکه اگر از چارچوب تکامل به آن بنگریم، این طبقهبندی شاید کامل و دقیق نباشد. بر اساس فرضیهای جالب که توسط زیستشناس تکاملی مایکل گیلینگز مطرح شده است، PMS نه یک ناهنجاری زیستی، بلکه در اصل یک سازگاری تکاملی بوده است. گیلینگز معتقد است که PMS میتواند به مثابهٔ یک مکانیزم رفتاری عمل کرده باشد که در گذشتههای دور، مزیت تکاملی داشته و صرفاً در دنیای مدرن به شکل بدسازگاری درآمده است.
برای درک این دیدگاه، ضروری است که شرایط زیستی غالب زنان را در طول بخش اعظم تاریخ تکاملی نوع بشر در نظر بگیریم. پیش از ظهور سبک زندگی مدرن، زنان پس از رسیدن به سن بلوغ، بخش قابل توجهی از عمر خود را در وضعیت بارداری یا شیردهی سپری میکردند. از این رو، تجربهٔ چرخههای قاعدگی مکرر پدیدهای نسبتاً نادر بود. در واقع، حضور چرخههای منظم و تکراری، عمدتاً در زنانی رخ میداد که در رابطه با شریکی کمبارور یا نابارور قرار داشتند. از نگاه تکاملی، استمرار چنین وضعیتی بهینه نیست، چرا که مانع از انتقال ژنهای زن به نسل بعد میشود. در این بستر، مجموعهای از رفتارهایی که امروز تحت عنوان PMS طبقهبندی میشوند، میتوانستند کارکردی تکاملی داشته باشند: افزایش تنش، نوسانات خلقی، درد و گرفتگی عضلانی، و بیعلاقگی به فعالیتهای معمول - درست در روزهای پیش از قاعدگی، یعنی زمانی که عدم وقوع بارداری قطعی میشود - میتوانست توجه زن را به ناکارآمدی تولیدمثلی رابطهٔ کنونیاش جلب کرده و به این ترتیب، احتمال پایان دادن به آن را افزایش دهد.
پژوهشهای متعدد این الگو را تأیید میکنند که در دورهٔ پیشاقاعدگی، سطح تنش و رفتار خصمانه، به شکل مشخص، بیشتر متوجه شریک فعلی زن است تا دیگر اطرافیان او. این جهتگیری رفتاری از منظر تکاملی اهمیت ویژهای دارد زیرا اگر مرد نتوانسته باشد زن را باردار کند، مکانیزمی که رابطهٔ میان آن دو را تیره میسازد، میتواند شانس زن برای یافتن شریکی با توان باروری بیشتر را افزایش دهد. علاوه بر این، شواهد موجود نشان میدهد که در این دوره، برخی زنان با افزایش روحیهٔ ریسکپذیری، بروز رفتارهای رقابتی، و تغییر در انگیزش جنسی مواجه میشوند. مجموع این عوامل در کنار هم، میتوانند شانس ایجاد پیوندهای تازه را تقویت کنند.
این سازوکار، در حالی که شاید در گذشته یک ویژگی سازشی محسوب میشد، در بافت زندگی مدرن به یک بدسازگاری تبدیل شده است. امروزه زنان به جای تجربهٔ حدود یکصد چرخهٔ قاعدگی در طول عمر خود -مانند آنچه در جوامع سنتی شکارچی-گردآور رایج بود- بیش از چهارصد چرخه را پشت سر میگذارند. همچنین، تصمیمگیری برای به تأخیر انداختن باروری، دیگر الزاماً نشانهای از ناباروری شریک زندگی نیست بلکه غالباً برآمده از ملاحظات شغلی، اقتصادی یا انتخابهای فردی است. پیامد این تحول آن است که مکانیزمی که برای شناسایی و پاسخ به یک «رابطۀ بدون فرزند» تکامل یافته بود، اکنون در شرایطی فعال میشود که دیگر تابع آن محیط تکاملی گذشته نیست. بدین ترتیب، آنچه در سیر تحول، یک سازگاری بود، اکنون به عاملی بدسازگار تبدیل شده است.
از این منظر، سندرم پیشاقاعدگی (PMS) نه یک اختلال آسیبشناختی، بلکه میراث یک استراتژی سازشی در تاریخ تکامل ما به شمار میرود. استراتژیای که هدف آن بهینهسازی موفقیت تولیدمثلی در اجدادمان بود، اما در محیط پیچیده و متمدن امروز، ناکارآمد و پرهزینه جلوه میکند.
لازم به ذکر است که این دیدگاه در حال حاضر در حد یک فرضیهٔ - ولو فرضیهای جالب - باقی مانده است. برای تأیید نهایی این مدل و پذیرش آن به عنوان یک تبیین علمی، همچنان باید منتظر شواهد تجربی و پژوهشهای تطبیقی بیشتری باشیم.
🔗 منبع
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
📱 اینستاگرام
از منظر پزشکی رایج، سندرم پیشاقاعدگی (PMS) اغلب به عنوان یک بیماری یا اختلال پاتولوژیک نگریسته میشود؛ حال آنکه اگر از چارچوب تکامل به آن بنگریم، این طبقهبندی شاید کامل و دقیق نباشد. بر اساس فرضیهای جالب که توسط زیستشناس تکاملی مایکل گیلینگز مطرح شده است، PMS نه یک ناهنجاری زیستی، بلکه در اصل یک سازگاری تکاملی بوده است. گیلینگز معتقد است که PMS میتواند به مثابهٔ یک مکانیزم رفتاری عمل کرده باشد که در گذشتههای دور، مزیت تکاملی داشته و صرفاً در دنیای مدرن به شکل بدسازگاری درآمده است.
برای درک این دیدگاه، ضروری است که شرایط زیستی غالب زنان را در طول بخش اعظم تاریخ تکاملی نوع بشر در نظر بگیریم. پیش از ظهور سبک زندگی مدرن، زنان پس از رسیدن به سن بلوغ، بخش قابل توجهی از عمر خود را در وضعیت بارداری یا شیردهی سپری میکردند. از این رو، تجربهٔ چرخههای قاعدگی مکرر پدیدهای نسبتاً نادر بود. در واقع، حضور چرخههای منظم و تکراری، عمدتاً در زنانی رخ میداد که در رابطه با شریکی کمبارور یا نابارور قرار داشتند. از نگاه تکاملی، استمرار چنین وضعیتی بهینه نیست، چرا که مانع از انتقال ژنهای زن به نسل بعد میشود. در این بستر، مجموعهای از رفتارهایی که امروز تحت عنوان PMS طبقهبندی میشوند، میتوانستند کارکردی تکاملی داشته باشند: افزایش تنش، نوسانات خلقی، درد و گرفتگی عضلانی، و بیعلاقگی به فعالیتهای معمول - درست در روزهای پیش از قاعدگی، یعنی زمانی که عدم وقوع بارداری قطعی میشود - میتوانست توجه زن را به ناکارآمدی تولیدمثلی رابطهٔ کنونیاش جلب کرده و به این ترتیب، احتمال پایان دادن به آن را افزایش دهد.
پژوهشهای متعدد این الگو را تأیید میکنند که در دورهٔ پیشاقاعدگی، سطح تنش و رفتار خصمانه، به شکل مشخص، بیشتر متوجه شریک فعلی زن است تا دیگر اطرافیان او. این جهتگیری رفتاری از منظر تکاملی اهمیت ویژهای دارد زیرا اگر مرد نتوانسته باشد زن را باردار کند، مکانیزمی که رابطهٔ میان آن دو را تیره میسازد، میتواند شانس زن برای یافتن شریکی با توان باروری بیشتر را افزایش دهد. علاوه بر این، شواهد موجود نشان میدهد که در این دوره، برخی زنان با افزایش روحیهٔ ریسکپذیری، بروز رفتارهای رقابتی، و تغییر در انگیزش جنسی مواجه میشوند. مجموع این عوامل در کنار هم، میتوانند شانس ایجاد پیوندهای تازه را تقویت کنند.
این سازوکار، در حالی که شاید در گذشته یک ویژگی سازشی محسوب میشد، در بافت زندگی مدرن به یک بدسازگاری تبدیل شده است. امروزه زنان به جای تجربهٔ حدود یکصد چرخهٔ قاعدگی در طول عمر خود -مانند آنچه در جوامع سنتی شکارچی-گردآور رایج بود- بیش از چهارصد چرخه را پشت سر میگذارند. همچنین، تصمیمگیری برای به تأخیر انداختن باروری، دیگر الزاماً نشانهای از ناباروری شریک زندگی نیست بلکه غالباً برآمده از ملاحظات شغلی، اقتصادی یا انتخابهای فردی است. پیامد این تحول آن است که مکانیزمی که برای شناسایی و پاسخ به یک «رابطۀ بدون فرزند» تکامل یافته بود، اکنون در شرایطی فعال میشود که دیگر تابع آن محیط تکاملی گذشته نیست. بدین ترتیب، آنچه در سیر تحول، یک سازگاری بود، اکنون به عاملی بدسازگار تبدیل شده است.
از این منظر، سندرم پیشاقاعدگی (PMS) نه یک اختلال آسیبشناختی، بلکه میراث یک استراتژی سازشی در تاریخ تکامل ما به شمار میرود. استراتژیای که هدف آن بهینهسازی موفقیت تولیدمثلی در اجدادمان بود، اما در محیط پیچیده و متمدن امروز، ناکارآمد و پرهزینه جلوه میکند.
لازم به ذکر است که این دیدگاه در حال حاضر در حد یک فرضیهٔ - ولو فرضیهای جالب - باقی مانده است. برای تأیید نهایی این مدل و پذیرش آن به عنوان یک تبیین علمی، همچنان باید منتظر شواهد تجربی و پژوهشهای تطبیقی بیشتری باشیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍29❤18👏8🤔6😱1🤣1
پایان تصور ۹۹ درصد: ما و شامپانزهها «واقعاً» چقدر شبیه هستیم؟
وقتی صحبت از شباهت ژنتیکی انسان و دیگر گونههای جانوری است، اغلب گفته میشود که ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA انسان و شامپانزه مشترک است. این موضوعی است که تقریبا از دهۀ ۱۹۸۰ در تمام منابع معتبر مرتبط با تکامل آمده و خودِ من بارها و بارها در کلاسهایم به آن اشاره کردهام. اما نتایج پژوهشی که امسال در نشریۀ Nature منتشر شد حاکی از آن است که گویا این عدد دیگر دقیق نیست و باید آن را کنار بگذاریم.
تا پیش از این، ارزیابی شباهت ژنتیکی ما بر اساس معیاری به نام «شباهت توالی نوکلئوتیدی» (Nucleotide Sequence Similarity) در نواحی «قابل همردیفی» قرار داشت. اگر بخواهیم از تمثیل مشهور ریچارد داوکینز استفاده کنیم، تصور کنید که ژنوم دو گونۀ جانوری همچون دو کتاب هستند. برای مقایسه، شما پاراگرافهای شبیه به هم را کنار هم میگذارید و فقط غلطهای املایی (تغییرات تکحرفی یا Single Nucleotide Variant) را میشمارید. اگر در یک متن ۳ میلیارد حرفی، فقط ۱ درصد حروف عوض شده باشند، میگویید ۹۹ درصد شباهت داریم. در این روش ما تنها میتوانستیم صفحات «سالم» و خوانا را ملاک قرار دهیم و ابزارهای ما آنقدر دقیق نبود تا نواحی پیچیده، تکراری و درهمتنیده ژنوم را بخوانند. در نتیجه، «تفاوتهای ساختاری» (Structural Variants) نادیده گرفته میشد. اگر در یکی از کتابها کل فصل سوم از بین رفته بود(Deletion)، یا فصل پنجم دو بار تکرار شده (Duplication)، یا یک پاراگراف از صفحه ۱۰ به صفحه ۵۰ منتقل شده بود (Translocation)، روش «شباهت توالی نوکلئوتیدی» اینها را در محاسبه لحاظ نمیکرد و به سادگی از معادله حذف میکرد.
اما اکنون تیم تحقیقاتی یو و همکارانش به لطف استفاده از تکنولوژی «توالییابی تلومر-به-تلومر» (T2T Sequencing) برای اولین بار توانستند ژنوم کامل و بدون شکاف (Gapless) شش گونه از کپیها (Apes) شامل شامپانزه، بونوبو، گوریل، اورانگوتانها و سیامانگ را منتشر کنند. یعنی ما حالا کتابی داریم که حتی «ماده تاریک» ژنوم این جانوران را هم شامل میشود. وقتی این پژوهشگران با دادههای T2T به سراغ مقایسه رفتند، فقط به «غلطهای املایی» توجه نکردند؛ بلکه پاراگرافهای حذف شده، جابجا شده و معکوس شده را هم در ارزیابی خود گنجاندند. با محاسبۀ این تغییرات ساختاری، شباهت کلی DNA انسان و شامپانزه به حدود ۸۴.۷٪ کاهش یافت. این ۱۵ درصد دقیقاً جایی است که ما را از نزدیکترین گونههای زندۀ مشابهمان متمایز میکند.
یکی از مهمترین یافتههای این پژوهش، شناسایی مناطقی است که محققان آن را «نواحی سریعتکاملیافتۀ اجداد انسان» یا Human Ancestor Quickly Evolved Regions (HAQERs) مینامند. این قطعات DNA که عمدتاً در نواحی غیرکدکننده (Non-coding) قرار دارند، پس از جدایی ما از جد مشترکمان با شامپانزه -یعنی حدود ۵.۵ تا ۶.۳ میلیون سال پیش- با سرعتی باورنکردنی تغییر کردهاند.
نکته مهم اینجاست که بسیاری از HAQER ها نقش افزایشگر (Enhancer) را بازی میکنند؛ یعنی مثل کلیدهای تنظیم صدا، بیان ژنهای دیگر را کنترل میکنند. تحقیقات نشان میدهد که بسیاری از این نواحی دقیقاً در نزدیکی ژنهای مرتبط با رشد عصبی (Neural Development) قرار دارند. اکنون قویترین فرضیه این است که همین تغییرات سریع در HAQERs مسئول رشد انفجاری «نئوکورتکس» در انسان هستند. مغز انسان حدود سه برابر بزرگتر از شامپانزه است (با در نظر گرفتن نسبت بدن) و این تفاوت نه لزوماً در «ژنهای پروتئینساز»، بلکه در این «معماری تنظیمی» نهفته است.
به نظر میرسد که کمکم باید از تصور «۹۹ درصد» عبور کنیم. هرچند آن عدد از منظر فنی اشتباه نبود، اما تنها بخش کوچکی از ژنوم را میدید و پیچیدگیهای شگفتانگیز زیستشناسی ما را پنهان میکرد. تفاوت ۱۵ درصدی بین ما و شامپانزه، داستانی از ۶ میلیون سال تغییرات ساختاری، جهشهای تنظیمکننده و فشارهای تکاملی است که نهایتاً موجودی را پدید آورد که میتواند ژنوم خود را بخواند، درباره آن فکر کند و یادداشتی مثل این بنویسد.
🔗 منبع
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
وقتی صحبت از شباهت ژنتیکی انسان و دیگر گونههای جانوری است، اغلب گفته میشود که ۹۸ تا ۹۹ درصد DNA انسان و شامپانزه مشترک است. این موضوعی است که تقریبا از دهۀ ۱۹۸۰ در تمام منابع معتبر مرتبط با تکامل آمده و خودِ من بارها و بارها در کلاسهایم به آن اشاره کردهام. اما نتایج پژوهشی که امسال در نشریۀ Nature منتشر شد حاکی از آن است که گویا این عدد دیگر دقیق نیست و باید آن را کنار بگذاریم.
تا پیش از این، ارزیابی شباهت ژنتیکی ما بر اساس معیاری به نام «شباهت توالی نوکلئوتیدی» (Nucleotide Sequence Similarity) در نواحی «قابل همردیفی» قرار داشت. اگر بخواهیم از تمثیل مشهور ریچارد داوکینز استفاده کنیم، تصور کنید که ژنوم دو گونۀ جانوری همچون دو کتاب هستند. برای مقایسه، شما پاراگرافهای شبیه به هم را کنار هم میگذارید و فقط غلطهای املایی (تغییرات تکحرفی یا Single Nucleotide Variant) را میشمارید. اگر در یک متن ۳ میلیارد حرفی، فقط ۱ درصد حروف عوض شده باشند، میگویید ۹۹ درصد شباهت داریم. در این روش ما تنها میتوانستیم صفحات «سالم» و خوانا را ملاک قرار دهیم و ابزارهای ما آنقدر دقیق نبود تا نواحی پیچیده، تکراری و درهمتنیده ژنوم را بخوانند. در نتیجه، «تفاوتهای ساختاری» (Structural Variants) نادیده گرفته میشد. اگر در یکی از کتابها کل فصل سوم از بین رفته بود(Deletion)، یا فصل پنجم دو بار تکرار شده (Duplication)، یا یک پاراگراف از صفحه ۱۰ به صفحه ۵۰ منتقل شده بود (Translocation)، روش «شباهت توالی نوکلئوتیدی» اینها را در محاسبه لحاظ نمیکرد و به سادگی از معادله حذف میکرد.
اما اکنون تیم تحقیقاتی یو و همکارانش به لطف استفاده از تکنولوژی «توالییابی تلومر-به-تلومر» (T2T Sequencing) برای اولین بار توانستند ژنوم کامل و بدون شکاف (Gapless) شش گونه از کپیها (Apes) شامل شامپانزه، بونوبو، گوریل، اورانگوتانها و سیامانگ را منتشر کنند. یعنی ما حالا کتابی داریم که حتی «ماده تاریک» ژنوم این جانوران را هم شامل میشود. وقتی این پژوهشگران با دادههای T2T به سراغ مقایسه رفتند، فقط به «غلطهای املایی» توجه نکردند؛ بلکه پاراگرافهای حذف شده، جابجا شده و معکوس شده را هم در ارزیابی خود گنجاندند. با محاسبۀ این تغییرات ساختاری، شباهت کلی DNA انسان و شامپانزه به حدود ۸۴.۷٪ کاهش یافت. این ۱۵ درصد دقیقاً جایی است که ما را از نزدیکترین گونههای زندۀ مشابهمان متمایز میکند.
یکی از مهمترین یافتههای این پژوهش، شناسایی مناطقی است که محققان آن را «نواحی سریعتکاملیافتۀ اجداد انسان» یا Human Ancestor Quickly Evolved Regions (HAQERs) مینامند. این قطعات DNA که عمدتاً در نواحی غیرکدکننده (Non-coding) قرار دارند، پس از جدایی ما از جد مشترکمان با شامپانزه -یعنی حدود ۵.۵ تا ۶.۳ میلیون سال پیش- با سرعتی باورنکردنی تغییر کردهاند.
نکته مهم اینجاست که بسیاری از HAQER ها نقش افزایشگر (Enhancer) را بازی میکنند؛ یعنی مثل کلیدهای تنظیم صدا، بیان ژنهای دیگر را کنترل میکنند. تحقیقات نشان میدهد که بسیاری از این نواحی دقیقاً در نزدیکی ژنهای مرتبط با رشد عصبی (Neural Development) قرار دارند. اکنون قویترین فرضیه این است که همین تغییرات سریع در HAQERs مسئول رشد انفجاری «نئوکورتکس» در انسان هستند. مغز انسان حدود سه برابر بزرگتر از شامپانزه است (با در نظر گرفتن نسبت بدن) و این تفاوت نه لزوماً در «ژنهای پروتئینساز»، بلکه در این «معماری تنظیمی» نهفته است.
به نظر میرسد که کمکم باید از تصور «۹۹ درصد» عبور کنیم. هرچند آن عدد از منظر فنی اشتباه نبود، اما تنها بخش کوچکی از ژنوم را میدید و پیچیدگیهای شگفتانگیز زیستشناسی ما را پنهان میکرد. تفاوت ۱۵ درصدی بین ما و شامپانزه، داستانی از ۶ میلیون سال تغییرات ساختاری، جهشهای تنظیمکننده و فشارهای تکاملی است که نهایتاً موجودی را پدید آورد که میتواند ژنوم خود را بخواند، درباره آن فکر کند و یادداشتی مثل این بنویسد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤56👍37👌8👏3😎2😱1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حیوانات اغلب برای دفع خطرات مرگبار متحد میشوند. جالب اینجاست که برخی از پیچیدهترین نمونههای این نوع دفاع جمعی، نه در گونههایی با مغز بزرگ، بلکه در موجودات ریزمغزی مثل حشرات دیده میشود.
در این ویدیو، صدها زنبور عسل درشت (با نام علمی Apis dorsata) در یک نمایش تهدیدآمیز هماهنگ به نام Shimmering شرکت میکنند. این حرکت که ظاهری شبیه به موج مکزیکی در استادیومها دارد، در واقع یک استراتژی دفاعی دقیق با دو کارکرد همزمان است:
۱. اثر گیجکننده: ایجاد موج سریع و تغییر ناگهانی در الگوی نور، سیستم پردازش بینایی شکارچی (معمولاً زنبورهای وحشی) را مختل میکند؛ در نتیجه شکارچی نمیتواند روی یک زنبور خاص برای حمله تمرکز کند.
۲. اعلام هوشیاری: این موج به شکارچی این پیام را میرساند که «دیده شده» و عنصر غافلگیری را از دست داده است، بنابراین شانس موفقیت حمله نزدیک به صفر است.
از منظر تکاملی، این پدیده پیامد «مسابقۀ تسلیحاتی» مستمر میان شکار و شکارچی است. از آنجا که نیش زدن برای زنبور کارگر هزینهای گزاف - یعنی مرگ- در پی دارد، بروز رفتاری که با صرف کمترین انرژی همان بازدارندگی را ایجاد کند، به عنوان «مزیت بقا» انتخاب میشود. در واقع، ماندگاری این رفتار نه حاصل هوشمندی زنبور، بلکه نتیجۀ موفقیت ژنهایی است که توانستهاند بدون قربانی کردنِ میزبان خود، دشمن را دفع کرده و به نسل بعد منتقل شوند.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
در این ویدیو، صدها زنبور عسل درشت (با نام علمی Apis dorsata) در یک نمایش تهدیدآمیز هماهنگ به نام Shimmering شرکت میکنند. این حرکت که ظاهری شبیه به موج مکزیکی در استادیومها دارد، در واقع یک استراتژی دفاعی دقیق با دو کارکرد همزمان است:
۱. اثر گیجکننده: ایجاد موج سریع و تغییر ناگهانی در الگوی نور، سیستم پردازش بینایی شکارچی (معمولاً زنبورهای وحشی) را مختل میکند؛ در نتیجه شکارچی نمیتواند روی یک زنبور خاص برای حمله تمرکز کند.
۲. اعلام هوشیاری: این موج به شکارچی این پیام را میرساند که «دیده شده» و عنصر غافلگیری را از دست داده است، بنابراین شانس موفقیت حمله نزدیک به صفر است.
از منظر تکاملی، این پدیده پیامد «مسابقۀ تسلیحاتی» مستمر میان شکار و شکارچی است. از آنجا که نیش زدن برای زنبور کارگر هزینهای گزاف - یعنی مرگ- در پی دارد، بروز رفتاری که با صرف کمترین انرژی همان بازدارندگی را ایجاد کند، به عنوان «مزیت بقا» انتخاب میشود. در واقع، ماندگاری این رفتار نه حاصل هوشمندی زنبور، بلکه نتیجۀ موفقیت ژنهایی است که توانستهاند بدون قربانی کردنِ میزبان خود، دشمن را دفع کرده و به نسل بعد منتقل شوند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤36👍14👏6👌6
Forwarded from اشتباه میمون | عارف عبادی
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
سروران همراه کانال اشتباهِ میمون، بهار طبیعت و سال نو بر شما خجسته باد. امیدوارم امسال، همان سالی باشد که همیشه آرزویش را داشتیم.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
سروران همراه کانال اشتباهِ میمون، بهار طبیعت و سال نو بر شما خجسته باد. امیدوارم امسال، همان سالی باشد که همیشه آرزویش را داشتیم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤9👌1
با برداشته شدن تدریجی فیلترینگ، خیال میکنم دوستان داخل ایران کمکم به اینترنت دسترسی پیدا کرده و طبیعتاً جویای اتفاقات چند ماه اخیر شوند. در این مدت دنیای علوم تکاملی شاهد اتفاقات فراوانی بود اما به گمانم در میان تمام آنها یک اتفاق از اهمیت ویژهای برخورد است. در ۱۲ مارس ۲۰۲۶ یعنی تقریباً چیزی بیش از دو هفتۀ پیش خبر مرگ ناگهانی رابرت تریورز (یا آنطور که دوستانش صدایش میزدند «باب») در ۸۳ سالگی منتشر شد. بسیاری نه تنها رابرت تریورز را به عنوان آلبرت اینشتین دنیای زیستشناسی تکاملی بلکه به مثابهٔ یکی از بزرگترین متفکران دنیای مدرن میدانند؛ فردی که با انتشار مجموعه ای از مقالات درخشان بین سالهای ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۶، چهره زیستشناسی تکاملی را برای همیشه دگرگون کرد. بسیاری از مفاهیمی که ما امروزه در علوم تکاملی از آن استفاده میکنیم، زادۀ ذهن درخشان اوست.
آنچه در ادامه میآید شرحی است کوتاه از داستان خلق شش مقالۀ انقلابی با تکیه بر روایت شخصی تریورز از آنها و همینطور ادای دینی است به این «نابغۀ سرکش».
تکامل فداکاری متقابل (۱۹۷۱)
داستان نگارش این مقاله از ترم بهار سال ۱۹۶۹ در دانشگاه هاروارد آغاز شد. تریورز که در آن زمان دانشجوی سال اول تحصیلات تکمیلی بود و در سخنرانی ریچارد لوونتین- ژنتیکدان برجسته- شرکت کرد. اما آنچه پیش از سخنرانی رخ داد باعث شد که تریورز مسیر جدیدی را در پیش بگیرد. ماجرا از این قرار بود که پاییز سال گذشته تریورز نوشتهای شدیداً انتقادآمیز دربارۀ اثر مشترک رابرت مکآرتور (بومشناس) و ریچارد لوینز (بومشناس) نوشته بود. ریچارد لوونتین دوست صمیمی لوینز بود و لذا انتقاد به او -خصوصاً از جانب یک دانشجوی سالاولی – را بر نمیتابید. به همین دلیل وقتی که ادوارد ویلسون پیش از سخنرانی لوونتین، تریورز را به او معرفی کرد وی بلافاصله به نوشتۀ او تاخت و با چند جمله کوتاه آن را تحقیر کرد. این برخورد متکبرانه و تحقیرآمیز، تریورز را به این نتیجهگیری رساند که انتقادِ صرف از کارهای دیگران بیفایده است و او باید به جای آن، نظریات ایجابی خودش را خلق کند.
از قرار یکی از موضوعاتی که در آن زمان تریورز را مجذوب خود کرده بود نظریۀ «انتخاب خویشاوندی» -یا «شایستگی فراگیر» - ویلیام همیلتون بود. هرچند تریورز به قدرت نظریۀ همیلتون در تبیین فداکاری میان خویشاوندان اذعان داشت، اما میدانست که این نظریه نمیتواند فداکاری میان افراد غیرخویشاوند را توضیح دهد. جرقۀ اصلی زمانی در ذهن تریورز زده شد که مقالهای درباره همزیستی ماهیهای تمیزکننده در اقیانوس خواند. او متوجه شد که ماهیهای میزبان حتی زمانی که معرض خطر هستند، ماهیهای تمیزکننده که مشغول تمیز کردن دهانشان هستند را نمیبلعند بلکه با باز و بسته کردن دهان به آنها هشدار میدهند تا فرار کنند. این تأخیر در جبران لطف، نیازمند تبیین تکاملی بود. تریورز با استفاده از مفهوم «معمای زندانی» در نظریۀ بازیها نشان داد که انتخاب طبیعی میتواند رفتارهای فداکارانه را ترویج کند، به این شرط که احتمال رویارویی مجدد افراد و جبران لطف بالا باشد.
تریورز با بسط این نظریه به انسانها، نشان داد که احساسات پیچیده انسانی تصادفی نیستند. ریچارد داوکینز در کتاب ژن خودخواه با تحسین این بخش از کار تریورز توضیح میدهد که ویژگیهای روانشناختی ما مانند حسادت، احساس گناه، قدردانی و همدردی، توسط انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند تا توانایی ما را برای تقلب کردن، تشخیص متقلبان و جلوگیری از اینکه دیگران ما را متقلب بپندارند، بهبود بخشند. این سیستمِ احساسی، در واقع ابزاری تکاملی برای تنظیم بده-بستانهای سازوکار فداکاری متقابل است.
سرمایهگذاری والدینی و انتخاب جنسی (۱۹۷۲)
تریورز بارها در طول زندگیاش از ویلیام دروری (پرندهشناس) به عنوان یکی از بهترین معلمهای خود نام برده است. دروری نه تنها به تریورز منطق و مکانیزمهای تکاملی را آموخت، بلکه به او یاد داد که دیگر جانداران را همتراز با خود ببیند. یکبار زمانی که هردو به تماشای مرغدریایی شاهماهیخوار مشغول بودند، تریورز تبیینی ساده از یک رفتار بخصوص ارائه کرد که آن را بیفایده میدانست و در آن فرض شده بود که پرنده قادر به درک نفع خود نیست. دروری همانطور که از پشت دوربین چشمی به پرنده نگاه میکرد به آرامی به تریورز گفت «هیچوقت خیال نکن جانوری که بررسی میکنی به اندازۀ کسی که بررسی میکند احمق است!».
آنچه در ادامه میآید شرحی است کوتاه از داستان خلق شش مقالۀ انقلابی با تکیه بر روایت شخصی تریورز از آنها و همینطور ادای دینی است به این «نابغۀ سرکش».
تکامل فداکاری متقابل (۱۹۷۱)
داستان نگارش این مقاله از ترم بهار سال ۱۹۶۹ در دانشگاه هاروارد آغاز شد. تریورز که در آن زمان دانشجوی سال اول تحصیلات تکمیلی بود و در سخنرانی ریچارد لوونتین- ژنتیکدان برجسته- شرکت کرد. اما آنچه پیش از سخنرانی رخ داد باعث شد که تریورز مسیر جدیدی را در پیش بگیرد. ماجرا از این قرار بود که پاییز سال گذشته تریورز نوشتهای شدیداً انتقادآمیز دربارۀ اثر مشترک رابرت مکآرتور (بومشناس) و ریچارد لوینز (بومشناس) نوشته بود. ریچارد لوونتین دوست صمیمی لوینز بود و لذا انتقاد به او -خصوصاً از جانب یک دانشجوی سالاولی – را بر نمیتابید. به همین دلیل وقتی که ادوارد ویلسون پیش از سخنرانی لوونتین، تریورز را به او معرفی کرد وی بلافاصله به نوشتۀ او تاخت و با چند جمله کوتاه آن را تحقیر کرد. این برخورد متکبرانه و تحقیرآمیز، تریورز را به این نتیجهگیری رساند که انتقادِ صرف از کارهای دیگران بیفایده است و او باید به جای آن، نظریات ایجابی خودش را خلق کند.
از قرار یکی از موضوعاتی که در آن زمان تریورز را مجذوب خود کرده بود نظریۀ «انتخاب خویشاوندی» -یا «شایستگی فراگیر» - ویلیام همیلتون بود. هرچند تریورز به قدرت نظریۀ همیلتون در تبیین فداکاری میان خویشاوندان اذعان داشت، اما میدانست که این نظریه نمیتواند فداکاری میان افراد غیرخویشاوند را توضیح دهد. جرقۀ اصلی زمانی در ذهن تریورز زده شد که مقالهای درباره همزیستی ماهیهای تمیزکننده در اقیانوس خواند. او متوجه شد که ماهیهای میزبان حتی زمانی که معرض خطر هستند، ماهیهای تمیزکننده که مشغول تمیز کردن دهانشان هستند را نمیبلعند بلکه با باز و بسته کردن دهان به آنها هشدار میدهند تا فرار کنند. این تأخیر در جبران لطف، نیازمند تبیین تکاملی بود. تریورز با استفاده از مفهوم «معمای زندانی» در نظریۀ بازیها نشان داد که انتخاب طبیعی میتواند رفتارهای فداکارانه را ترویج کند، به این شرط که احتمال رویارویی مجدد افراد و جبران لطف بالا باشد.
تریورز با بسط این نظریه به انسانها، نشان داد که احساسات پیچیده انسانی تصادفی نیستند. ریچارد داوکینز در کتاب ژن خودخواه با تحسین این بخش از کار تریورز توضیح میدهد که ویژگیهای روانشناختی ما مانند حسادت، احساس گناه، قدردانی و همدردی، توسط انتخاب طبیعی شکل گرفتهاند تا توانایی ما را برای تقلب کردن، تشخیص متقلبان و جلوگیری از اینکه دیگران ما را متقلب بپندارند، بهبود بخشند. این سیستمِ احساسی، در واقع ابزاری تکاملی برای تنظیم بده-بستانهای سازوکار فداکاری متقابل است.
سرمایهگذاری والدینی و انتخاب جنسی (۱۹۷۲)
تریورز بارها در طول زندگیاش از ویلیام دروری (پرندهشناس) به عنوان یکی از بهترین معلمهای خود نام برده است. دروری نه تنها به تریورز منطق و مکانیزمهای تکاملی را آموخت، بلکه به او یاد داد که دیگر جانداران را همتراز با خود ببیند. یکبار زمانی که هردو به تماشای مرغدریایی شاهماهیخوار مشغول بودند، تریورز تبیینی ساده از یک رفتار بخصوص ارائه کرد که آن را بیفایده میدانست و در آن فرض شده بود که پرنده قادر به درک نفع خود نیست. دروری همانطور که از پشت دوربین چشمی به پرنده نگاه میکرد به آرامی به تریورز گفت «هیچوقت خیال نکن جانوری که بررسی میکنی به اندازۀ کسی که بررسی میکند احمق است!».
❤22👍2
طرح اولیۀ مقالۀ «سرمایهگذاری والدینی و انتخاب جنسی» زمانی شکل گرفت که تریورز با پیشنهاد دروری به مشاهده رفتار کبوترها از پنجره آپارتمانش در کمبریج ماساچوست پرداخت. تریورز متوجه شد که کبوترها معیاری دوگانه در رفتار جنسی خود بروز میدهند. بدین معنا که هرچند کبوتر نر به شدت از جفت خود در برابر نرهای دیگر محافظت میکند و مانع از نزدیکی آنها به یکدیگر میشود اما همزمان مادهها چنین رفتاری از خود نشان نمیدهند. این استاندارد دوگانه جنسی ذهن او را درگیر کرده بود تا اینکه ارنست مایر، استاد بزرگ هاروارد، او را مجبور کرد مقاله کلاسیک بیتمن (منتشر شده در ۱۹۴۸) را بخواند. بیتمن نشان داده بود که واریانس موفقیت تولیدمثلی در مگسهای سرکۀ نر بسیار بیشتر از مادههاست.
تریورز با ترکیب این حقایق، در سال ۱۹۷۲ مقاله انقلابی سرمایهگذاری والدینی و انتخاب جنسی را منتشر و یک اصل جهانشمول در زیستشناسی تکاملی را پایهگذاری کرد: جنسی که سرمایهگذاری بیشتری روی فرزندان میکند (از نظر زمان و انرژی که معمولاً مادهها هستند)، به منبعی ارزشمند برای جنس دیگر تبدیل میشود. در نتیجه، جنسی که سرمایهگذاری کمتر انجام میدهد (معمولاً نرها) برای دسترسی به این منبع باارزش با یکدیگر به شدت رقابت میکنند، در حالی که جنسِ سرمایهگذار در انتخاب جفت سختگیرتر و گزینشگر میشود. این نظریه به زیبایی تفاوتهای رفتاری، ریختشناسی و حتی نرخ مرگومیر متفاوت میان نرها و مادهها را در سراسر قلمرو حیوانات توضیح میدهد.
اثر تریورز-ویلارد (۱۹۷۳)
شکلگیری فرضیهای که از آن به عنوان «اثر تریورز-ویلارد» یاد میشود حاصل یک برخورد تصادفی بود. در سال ۱۹۷۳ تریورز به عنوان دستیار آموزشی اروین دوور (انسانشناس و زیستشناس تکاملی) به تدریس برخی دروس میپرداخت. دَن ویلارد نیز به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی در دانشکده ریاضیات در دانشگاه هارواد مشغول به تحصیل بود. از آنجایی که در دهۀ ۱۹۷۰ شمار دانشجویان زن دانشکده ریاضیات بسیار محدود بود، ویلارد به دنبال کلاسهایی که دختران بیشتری داشته باشد سر از کلاس رفتارشناسی پستانداران تریورز درآورد که در آن تریورز نظریۀ نسبت جنسی فیشر را توضیح میداد. بعد از اتمام یکی از کلاسها، ویلارد به سراغ تریورز رفت و با ترکیب مباحث تریورز دربارۀ نسبت جنسی و تمایل زنان به ازدواج با مردانی در طبقات بالاتر اجتماعی، یک ایده خام را مطرح کرد. تریورز این ایده را گرفت و آن را به یک قانون کلی زیستشناختی تبدیل کرد که در سال ۱۹۷۳ به عنوان اثر تریورز-ویلارد منتشر شد.
این نظریه پیشبینی میکند که والدین بر اساس شرایط جسمانی و منابع خود، نسبت جنسی فرزندانشان را تنظیم میکنند. از آنجا که نرهای موفق میتوانند فرزندان بسیار بیشتری نسبت به مادهها داشته باشند اما نرهای ضعیف ممکن است اصلاً تولیدمثل نکنند، مادرانی که در شرایط عالی هستند باید روی تولید فرزند پسر سرمایهگذاری کنند تا شانس گسترش ژنهایشان را به حداکثر برسانند. اما مادرانی که در شرایط ضعیفتری هستند، بهتر است فرزند دختر به دنیا بیاورند، زیرا دختران در هر صورت (حتی در شرایط نامساعد) شانس بالایی برای داشتن حداقل چند فرزند دارند و یک «شرطبندی امن» محسوب میشوند.
تضاد والد-فرزند (۱۹۷۴)
نوآوری بعدی تریورز زمانی رخ داد که در زیر آفتاب جامائیکا در حال استراحت و نوشتن بود. او به دنبال نظریهای زیستی برای تبیین برخی رفتارها در میان اعضای خانواده میگشت و ناگهان متوجه شد که مفهوم «درجه خویشاوندی» همیلتون کلید حل معماست. او میدانست که یک مادر با تمام فرزندانش به یک اندازه (۵۰٪) اشتراک ژنتیکی دارد و میخواهد منابعش را به طور مساوی بین آنها تقسیم کند. اما هر فرزند ۱۰۰٪ با خودش و تنها ۵۰٪ با خواهر یا برادرش مشترک است. تریورز با رسم نمودارهای هزینه و فایده متوجه شد که فرزند همواره منابع و توجه بیشتری نسبت به آنچه مادر مایل به دادن آن است، طلب میکند.
این بینش ساده اما عمیق، در سال ۱۹۷۴ به نظریه تعارض والد-فرزند تبدیل شد. این نظریه نشان داد که خانواده محیطی کاملاً هماهنگ نیست؛ بلکه کشمکشهایی مانند تضاد بر سر زمان از شیر گرفتن، گریهها و قشقرقهای طولانی نوزاد، رقابت میان خواهر و برادرها و حتی تلاش کودک برای دستکاری روانشناختی والدین، همگی ریشه در یک تضاد منافع عمیق ژنتیکی دارند. این ایده چنان بنیادین بود که سالها بعد دیوید هیگ با استفاده از آن نظریۀ «نقشپذیری ژنومی» و پدیدۀ «تضاد مادر و جنین» را در دوران بارداری کشف کرد و نشان داد که جفت و هورمونهای جنینی چگونه برای کشیدن منابع بیشتر از مادر - گاهی به قیمت سلامت مادر- با او وارد یک جنگ بیولوژیک میشوند.
تریورز با ترکیب این حقایق، در سال ۱۹۷۲ مقاله انقلابی سرمایهگذاری والدینی و انتخاب جنسی را منتشر و یک اصل جهانشمول در زیستشناسی تکاملی را پایهگذاری کرد: جنسی که سرمایهگذاری بیشتری روی فرزندان میکند (از نظر زمان و انرژی که معمولاً مادهها هستند)، به منبعی ارزشمند برای جنس دیگر تبدیل میشود. در نتیجه، جنسی که سرمایهگذاری کمتر انجام میدهد (معمولاً نرها) برای دسترسی به این منبع باارزش با یکدیگر به شدت رقابت میکنند، در حالی که جنسِ سرمایهگذار در انتخاب جفت سختگیرتر و گزینشگر میشود. این نظریه به زیبایی تفاوتهای رفتاری، ریختشناسی و حتی نرخ مرگومیر متفاوت میان نرها و مادهها را در سراسر قلمرو حیوانات توضیح میدهد.
اثر تریورز-ویلارد (۱۹۷۳)
شکلگیری فرضیهای که از آن به عنوان «اثر تریورز-ویلارد» یاد میشود حاصل یک برخورد تصادفی بود. در سال ۱۹۷۳ تریورز به عنوان دستیار آموزشی اروین دوور (انسانشناس و زیستشناس تکاملی) به تدریس برخی دروس میپرداخت. دَن ویلارد نیز به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی در دانشکده ریاضیات در دانشگاه هارواد مشغول به تحصیل بود. از آنجایی که در دهۀ ۱۹۷۰ شمار دانشجویان زن دانشکده ریاضیات بسیار محدود بود، ویلارد به دنبال کلاسهایی که دختران بیشتری داشته باشد سر از کلاس رفتارشناسی پستانداران تریورز درآورد که در آن تریورز نظریۀ نسبت جنسی فیشر را توضیح میداد. بعد از اتمام یکی از کلاسها، ویلارد به سراغ تریورز رفت و با ترکیب مباحث تریورز دربارۀ نسبت جنسی و تمایل زنان به ازدواج با مردانی در طبقات بالاتر اجتماعی، یک ایده خام را مطرح کرد. تریورز این ایده را گرفت و آن را به یک قانون کلی زیستشناختی تبدیل کرد که در سال ۱۹۷۳ به عنوان اثر تریورز-ویلارد منتشر شد.
این نظریه پیشبینی میکند که والدین بر اساس شرایط جسمانی و منابع خود، نسبت جنسی فرزندانشان را تنظیم میکنند. از آنجا که نرهای موفق میتوانند فرزندان بسیار بیشتری نسبت به مادهها داشته باشند اما نرهای ضعیف ممکن است اصلاً تولیدمثل نکنند، مادرانی که در شرایط عالی هستند باید روی تولید فرزند پسر سرمایهگذاری کنند تا شانس گسترش ژنهایشان را به حداکثر برسانند. اما مادرانی که در شرایط ضعیفتری هستند، بهتر است فرزند دختر به دنیا بیاورند، زیرا دختران در هر صورت (حتی در شرایط نامساعد) شانس بالایی برای داشتن حداقل چند فرزند دارند و یک «شرطبندی امن» محسوب میشوند.
تضاد والد-فرزند (۱۹۷۴)
نوآوری بعدی تریورز زمانی رخ داد که در زیر آفتاب جامائیکا در حال استراحت و نوشتن بود. او به دنبال نظریهای زیستی برای تبیین برخی رفتارها در میان اعضای خانواده میگشت و ناگهان متوجه شد که مفهوم «درجه خویشاوندی» همیلتون کلید حل معماست. او میدانست که یک مادر با تمام فرزندانش به یک اندازه (۵۰٪) اشتراک ژنتیکی دارد و میخواهد منابعش را به طور مساوی بین آنها تقسیم کند. اما هر فرزند ۱۰۰٪ با خودش و تنها ۵۰٪ با خواهر یا برادرش مشترک است. تریورز با رسم نمودارهای هزینه و فایده متوجه شد که فرزند همواره منابع و توجه بیشتری نسبت به آنچه مادر مایل به دادن آن است، طلب میکند.
این بینش ساده اما عمیق، در سال ۱۹۷۴ به نظریه تعارض والد-فرزند تبدیل شد. این نظریه نشان داد که خانواده محیطی کاملاً هماهنگ نیست؛ بلکه کشمکشهایی مانند تضاد بر سر زمان از شیر گرفتن، گریهها و قشقرقهای طولانی نوزاد، رقابت میان خواهر و برادرها و حتی تلاش کودک برای دستکاری روانشناختی والدین، همگی ریشه در یک تضاد منافع عمیق ژنتیکی دارند. این ایده چنان بنیادین بود که سالها بعد دیوید هیگ با استفاده از آن نظریۀ «نقشپذیری ژنومی» و پدیدۀ «تضاد مادر و جنین» را در دوران بارداری کشف کرد و نشان داد که جفت و هورمونهای جنینی چگونه برای کشیدن منابع بیشتر از مادر - گاهی به قیمت سلامت مادر- با او وارد یک جنگ بیولوژیک میشوند.
❤22👍5
(تصویر: رابرت تریورز در کنار هوی نیوتن (راست))
هاپلو دیپلوئیدی و تکامل حشرات اجتماعی (۱۹۷۶)
تریورز در حال آماده کردن یک سخنرانی برای دانشجویان لیسانس درباره نظریه همیلتون بود که با محاسبه درجات خویشاوندی حشرات اجتماعی، متوجه خطاهایی در مقاله معروف همیلتون شد و در نامهای به او، این خطاها را گوشزد کرد. اما تریورز پس از اصلاح ریاضیات، به یک نقص بزرگتر پیبرد: در زنبورها و مورچهها، یک کارگرِ ماده با خواهرش ۳/۴ اما با برادرش تنها ۱/۴ اشتراک ژنتیکی دارد. بنابراین، میانگین اشتراک او با خواهران و برادرانش همان ۱/۲ است (دقیقاً معادل اشتراکش با فرزندان خودش). پس چرا کارگران باید از تولیدمثل دست بکشند؟
تریورز استدلال کرد که کارگران برای اینکه نفع ژنتیکی ببرند، باید نسبت سرمایهگذاری کلنی را به نفع خواهرانشان تغییر دهند. این موضوع یک تضاد منافع را میان اعضای کندو به وجود میآورد: ملکه میخواهد نسبت سرمایهگذاری بین نر و ماده ۱:۱ باشد، اما کارگران (که قدرت اجرایی و پرورش لاروها را در دست دارند) تلاش میکنند این نسبت را به ۳:۱ به نفع مادهها تغییر دهند. تریورز برای آزمایش این نظریه با ادوارد ویلسون همکاری کرد و با وزن کردن مورچههای بالدار در طبیعت، دریافت که نسبت سرمایهگذاری دقیقاً ۱:۳ به نفع مادههاست. پیروزی بزرگتر تریورز زمانی بود که نشان داد در مورچههای بردهدار (که کارگران برده با ملکه غریبهاند و نفعی در تغییر نسبت ندارند)، ملکه پیروز میدان است و نسبت سرمایهگذاری دقیقاً همان ۱:۱ میشود.
فریب و تکامل خودفریبی (۱۹۷۶)
رابرت تریورز ایده انقلابی خود درباره «خودفریبی» را برای نخستین بار در سال ۱۹۷۶، در مقدمهای که بر کتاب مشهور ژن خودخواه نوشتۀ ریچارد داوکینز نوشت، به جهان علمی معرفی کرد. تا پیش از آن، درک متعارف تکاملی این بود که انتخاب طبیعی باید سیستمهای عصبی و مغزهایی را به وجود بیاورد که تصاویر و درک هرچه دقیقتری از واقعیت پیرامون ارائه دهند. اما تریورز این دیدگاه را سادهلوحانه دانست و استدلال کرد که از آنجا که «فریب دادن» نقشی بنیادین در ارتباطات جانوران و انسانها دارد، انتخاب طبیعی مکانیزمهای قدرتمندی را برای تشخیص فریب در دیگران به وجود آورده است.
در پاسخ به این تواناییِ تشخیص، موجودات برای اینکه بتوانند فریبکاران بهتری باشند، به «خودفریبی» روی آوردند. منطق تریورز بسیار هوشمندانه و دقیق است: هنگامی که شما آگاهانه به فردی دروغ میگویید، معمولاً دچار استرس میشوید و این استرس خود را در نشانههای فیزیکی ظریفی مانند حرکات غیرطبیعی چشم، تغییر کیفیت صدا، و عرق کردن کف دست نشان میدهد. دیگران با مشاهده این علائم متوجه دروغ شما میشوند. اما اگر ذهن خودآگاهِ شما اصلاً نداند که در حال دروغ گفتن است، این نشانههای فیزیکی و استرس از بین میروند. بنابراین، تریورز استدلال کرد که ما تکامل یافتهایم تا اطلاعات درست و حقیقی را در «ناخودآگاه» خود پنهان کنیم و اطلاعات غلط اما سودمند را در «خودآگاه» خود نگه داریم، صرفاً به این دلیل که بتوانیم دیگران را با اعتمادبهنفس کامل و بدون بروز علائم فیزیکی فریب دهیم.
تریورز در مقالات و نوشتههای بعدی خود، تجلیات و اشکال مختلف این خودفریبی را در زندگی روزمره و تکامل انسان دستهبندی کرد (به ویژه بنگیرید به این کتاب). تریورز معتقد بود که هرچند خودفریبی برای گول زدن دیگران تکامل یافته، اما هزینه اصلی آن «قطع ارتباط با واقعیت» است که میتواند منجر به فجایع بزرگی شود. او به همراه هیوئی نیوتون مقالهای درباره سقوط پرواز شماره ۹۰ ایر فلوریدا نوشتند. آنها با بررسی مکالمات کابین خلبان نشان دادند که خلبانِ اصلی دچار خودفریبی و اعتمادبهنفس کاذب بود و نشانههای خطر (یخزدگی بالها و هشدارهای دستگاهها) را کاملاً انکار میکرد. در مقابل، کمکخلبان که ارتباط بهتری با واقعیت داشت، متوجه خطر بود، اما به دلیل سلسلهمراتب قدرت نتوانست بر خودفریبی خلبان غلبه کند و هواپیما به رودخانه پوتوماک سقوط کرد.
تریورز این مفهوم را به گروهها و نهادها نیز بسط داد و معتقد بود در مقیاس بزرگترخودفریبی یکی از عوامل اصلی راه انداختن جنگهای فاجعهبار است. در زمان جنگ، مکانیزمهای خودفریبی باعث میشوند رهبران و ملتها بیش از حد به خود مطمئن باشند، توانایی دشمن را دستکم بگیرند، دادههای سازمانهای اطلاعاتی و واقعیات میدانی را نادیده بگیرند و در نتیجه منابع انسانی را به شکلی احمقانه هدر دهند. تریورز هشدار میدهد که دقیقاً در زمانِ تفکر درباره جنگ است که باید بیش از هر زمان دیگری مراقب تلههای خودفریبی باشیم.
هاپلو دیپلوئیدی و تکامل حشرات اجتماعی (۱۹۷۶)
تریورز در حال آماده کردن یک سخنرانی برای دانشجویان لیسانس درباره نظریه همیلتون بود که با محاسبه درجات خویشاوندی حشرات اجتماعی، متوجه خطاهایی در مقاله معروف همیلتون شد و در نامهای به او، این خطاها را گوشزد کرد. اما تریورز پس از اصلاح ریاضیات، به یک نقص بزرگتر پیبرد: در زنبورها و مورچهها، یک کارگرِ ماده با خواهرش ۳/۴ اما با برادرش تنها ۱/۴ اشتراک ژنتیکی دارد. بنابراین، میانگین اشتراک او با خواهران و برادرانش همان ۱/۲ است (دقیقاً معادل اشتراکش با فرزندان خودش). پس چرا کارگران باید از تولیدمثل دست بکشند؟
تریورز استدلال کرد که کارگران برای اینکه نفع ژنتیکی ببرند، باید نسبت سرمایهگذاری کلنی را به نفع خواهرانشان تغییر دهند. این موضوع یک تضاد منافع را میان اعضای کندو به وجود میآورد: ملکه میخواهد نسبت سرمایهگذاری بین نر و ماده ۱:۱ باشد، اما کارگران (که قدرت اجرایی و پرورش لاروها را در دست دارند) تلاش میکنند این نسبت را به ۳:۱ به نفع مادهها تغییر دهند. تریورز برای آزمایش این نظریه با ادوارد ویلسون همکاری کرد و با وزن کردن مورچههای بالدار در طبیعت، دریافت که نسبت سرمایهگذاری دقیقاً ۱:۳ به نفع مادههاست. پیروزی بزرگتر تریورز زمانی بود که نشان داد در مورچههای بردهدار (که کارگران برده با ملکه غریبهاند و نفعی در تغییر نسبت ندارند)، ملکه پیروز میدان است و نسبت سرمایهگذاری دقیقاً همان ۱:۱ میشود.
فریب و تکامل خودفریبی (۱۹۷۶)
رابرت تریورز ایده انقلابی خود درباره «خودفریبی» را برای نخستین بار در سال ۱۹۷۶، در مقدمهای که بر کتاب مشهور ژن خودخواه نوشتۀ ریچارد داوکینز نوشت، به جهان علمی معرفی کرد. تا پیش از آن، درک متعارف تکاملی این بود که انتخاب طبیعی باید سیستمهای عصبی و مغزهایی را به وجود بیاورد که تصاویر و درک هرچه دقیقتری از واقعیت پیرامون ارائه دهند. اما تریورز این دیدگاه را سادهلوحانه دانست و استدلال کرد که از آنجا که «فریب دادن» نقشی بنیادین در ارتباطات جانوران و انسانها دارد، انتخاب طبیعی مکانیزمهای قدرتمندی را برای تشخیص فریب در دیگران به وجود آورده است.
در پاسخ به این تواناییِ تشخیص، موجودات برای اینکه بتوانند فریبکاران بهتری باشند، به «خودفریبی» روی آوردند. منطق تریورز بسیار هوشمندانه و دقیق است: هنگامی که شما آگاهانه به فردی دروغ میگویید، معمولاً دچار استرس میشوید و این استرس خود را در نشانههای فیزیکی ظریفی مانند حرکات غیرطبیعی چشم، تغییر کیفیت صدا، و عرق کردن کف دست نشان میدهد. دیگران با مشاهده این علائم متوجه دروغ شما میشوند. اما اگر ذهن خودآگاهِ شما اصلاً نداند که در حال دروغ گفتن است، این نشانههای فیزیکی و استرس از بین میروند. بنابراین، تریورز استدلال کرد که ما تکامل یافتهایم تا اطلاعات درست و حقیقی را در «ناخودآگاه» خود پنهان کنیم و اطلاعات غلط اما سودمند را در «خودآگاه» خود نگه داریم، صرفاً به این دلیل که بتوانیم دیگران را با اعتمادبهنفس کامل و بدون بروز علائم فیزیکی فریب دهیم.
تریورز در مقالات و نوشتههای بعدی خود، تجلیات و اشکال مختلف این خودفریبی را در زندگی روزمره و تکامل انسان دستهبندی کرد (به ویژه بنگیرید به این کتاب). تریورز معتقد بود که هرچند خودفریبی برای گول زدن دیگران تکامل یافته، اما هزینه اصلی آن «قطع ارتباط با واقعیت» است که میتواند منجر به فجایع بزرگی شود. او به همراه هیوئی نیوتون مقالهای درباره سقوط پرواز شماره ۹۰ ایر فلوریدا نوشتند. آنها با بررسی مکالمات کابین خلبان نشان دادند که خلبانِ اصلی دچار خودفریبی و اعتمادبهنفس کاذب بود و نشانههای خطر (یخزدگی بالها و هشدارهای دستگاهها) را کاملاً انکار میکرد. در مقابل، کمکخلبان که ارتباط بهتری با واقعیت داشت، متوجه خطر بود، اما به دلیل سلسلهمراتب قدرت نتوانست بر خودفریبی خلبان غلبه کند و هواپیما به رودخانه پوتوماک سقوط کرد.
تریورز این مفهوم را به گروهها و نهادها نیز بسط داد و معتقد بود در مقیاس بزرگترخودفریبی یکی از عوامل اصلی راه انداختن جنگهای فاجعهبار است. در زمان جنگ، مکانیزمهای خودفریبی باعث میشوند رهبران و ملتها بیش از حد به خود مطمئن باشند، توانایی دشمن را دستکم بگیرند، دادههای سازمانهای اطلاعاتی و واقعیات میدانی را نادیده بگیرند و در نتیجه منابع انسانی را به شکلی احمقانه هدر دهند. تریورز هشدار میدهد که دقیقاً در زمانِ تفکر درباره جنگ است که باید بیش از هر زمان دیگری مراقب تلههای خودفریبی باشیم.
❤25👍8👏1
(تصویر: رابرت تریورز در مزرعۀ شخصیاش در جامائیکا)
زندگی شخصی
رابرت تریورز در کنار نبوغ بینظیرش، زندگی شخصی پرآشوب و شخصیتی به شدت سرکش، تندخو و غیرقابل پیشبینی داشت که او را دائماً در مقابل هنجارهای جامعه آکادمیک قرار میداد. او از اختلال دوقطبی رنج میبرد و اولین فروپاشی روانی و بستریشدنش برای یازده هفته در بیمارستان روانی را در سال ۱۹۶۴ و در دوران تحصیل در دانشگاه هاروارد تجربه کرد. تریورز سبک زندگی عجیبی برای یک دانشمند تراز اول داشت؛ او غالباً برای دفاع از خود چاقویی کمری به همراه داشت (و طبق اعتراف خودش در جامائیکا برای دفاع از خود با آن به دو نفر حمله کرد) و ماریجوانا مصرف میکرد. همکارش دیوید هیگ درباره او گفت: «تریورز شبیه هیچ زیستشناسی که میشناسم نیست، او در یک زندگی دیگر به آسانی میتوانست یک لات از آب درآید». دیگر آنکه او با هیوئی نیوتون (بنیانگذار حزب رادیکال پلنگهای سیاه) دوست صمیمی شد، با آنها در اوکلند رفتوآمد میکرد و حتی به انجام کارهای غیرقانونی اعتراف کرد، تا جایی که خود نیوتون از او خواست برای حفظ جانش از آنها دور بماند.
رفتارهای نوسانی و صراحت لهجۀ گاه پرخاشگرانهاش باعث شد تا درگیری با دانشگاهها به بخش جداییناپذیری از مسیر حرفهای او تبدیل شود. با وجود دستاوردهای علمی خیرهکنندهاش در دهه ۱۹۷۰، مدیران دانشگاه هاروارد اعطای وضعیت استخدام دائم زودهنگام به او را صرفاً به دلیل نگرانیهایی که از وضعیت سلامت روان او داشتند، به تعویق انداختند. او همچنین ابایی از درگیری علنی با همکاران نداشت؛ برای مثال با پل ساموئلسون (اقتصاددان برجسته هاروارد و برنده جایزه نوبل) درگیری لفظی تندی پیدا کرد. تریورز پس از مدتی حضور در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا کروز، در سال ۱۹۹۴ به دانشگاه راتگرز در نیوجرسی پیوست، اما این همکاری در نهایت با جنجال به پایان رسید. در سال ۲۰۱۳، او از تدریس کلاسی با موضوع «پرخاشگری انسان» امتناع کرد و در اعتراض گفت که مطالب این حوزه را بهتر از خود دانشجویان نمیداند. دانشگاه راتگرز او را به دلیل این نافرمانی تعلیق کرد. تریورز نیز در مصاحبهای با خشم پاسخ داد. این درگیریها در نهایت منجر به قطع ارتباط او با راتگرز شد و پس از آن، او دیگر هیچ پایگاه دانشگاهی رسمی در آمریکا نداشت و به جامائیکا پناه برد.
علاوه بر این حواشی آکادمیک، تصمیمات عجیب او در زندگی شخصی نیز به انزوای حرفهایاش دامن زد؛ او از جفری اپستین (مجرم جنسی معروف) کمکهزینه پژوهشی دریافت کرد و در مصاحبهای با خبرگزاری رویترز با بیاعتنایی به جرایم اپستین، از او دفاع کرد. در نهایت، این نوشته را با نقلقولی از رابرت لینچ از دانشجویان دکترای تریورز به پایان می برم. او در مورد تریورز مینویسد:
«او مردی آشفته و عمیقاً ناقص بود، اما در عین حال یکی از معدود افرادی بود که ایدههایش درک ما از تکامل، رفتار جانوران و همینطور خودمان را برای همیشه دگرگون کرد ... نشانۀ انسان بزرگ این است که هرگز ما را به یاد هیچکس دیگری نمیاندازد. من هرگز کسی شبیه به او نشناختم. دلم برایت تنگ میشود رابرت. ای عوضی!»
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
زندگی شخصی
رابرت تریورز در کنار نبوغ بینظیرش، زندگی شخصی پرآشوب و شخصیتی به شدت سرکش، تندخو و غیرقابل پیشبینی داشت که او را دائماً در مقابل هنجارهای جامعه آکادمیک قرار میداد. او از اختلال دوقطبی رنج میبرد و اولین فروپاشی روانی و بستریشدنش برای یازده هفته در بیمارستان روانی را در سال ۱۹۶۴ و در دوران تحصیل در دانشگاه هاروارد تجربه کرد. تریورز سبک زندگی عجیبی برای یک دانشمند تراز اول داشت؛ او غالباً برای دفاع از خود چاقویی کمری به همراه داشت (و طبق اعتراف خودش در جامائیکا برای دفاع از خود با آن به دو نفر حمله کرد) و ماریجوانا مصرف میکرد. همکارش دیوید هیگ درباره او گفت: «تریورز شبیه هیچ زیستشناسی که میشناسم نیست، او در یک زندگی دیگر به آسانی میتوانست یک لات از آب درآید». دیگر آنکه او با هیوئی نیوتون (بنیانگذار حزب رادیکال پلنگهای سیاه) دوست صمیمی شد، با آنها در اوکلند رفتوآمد میکرد و حتی به انجام کارهای غیرقانونی اعتراف کرد، تا جایی که خود نیوتون از او خواست برای حفظ جانش از آنها دور بماند.
رفتارهای نوسانی و صراحت لهجۀ گاه پرخاشگرانهاش باعث شد تا درگیری با دانشگاهها به بخش جداییناپذیری از مسیر حرفهای او تبدیل شود. با وجود دستاوردهای علمی خیرهکنندهاش در دهه ۱۹۷۰، مدیران دانشگاه هاروارد اعطای وضعیت استخدام دائم زودهنگام به او را صرفاً به دلیل نگرانیهایی که از وضعیت سلامت روان او داشتند، به تعویق انداختند. او همچنین ابایی از درگیری علنی با همکاران نداشت؛ برای مثال با پل ساموئلسون (اقتصاددان برجسته هاروارد و برنده جایزه نوبل) درگیری لفظی تندی پیدا کرد. تریورز پس از مدتی حضور در دانشگاه کالیفرنیا در سانتا کروز، در سال ۱۹۹۴ به دانشگاه راتگرز در نیوجرسی پیوست، اما این همکاری در نهایت با جنجال به پایان رسید. در سال ۲۰۱۳، او از تدریس کلاسی با موضوع «پرخاشگری انسان» امتناع کرد و در اعتراض گفت که مطالب این حوزه را بهتر از خود دانشجویان نمیداند. دانشگاه راتگرز او را به دلیل این نافرمانی تعلیق کرد. تریورز نیز در مصاحبهای با خشم پاسخ داد. این درگیریها در نهایت منجر به قطع ارتباط او با راتگرز شد و پس از آن، او دیگر هیچ پایگاه دانشگاهی رسمی در آمریکا نداشت و به جامائیکا پناه برد.
علاوه بر این حواشی آکادمیک، تصمیمات عجیب او در زندگی شخصی نیز به انزوای حرفهایاش دامن زد؛ او از جفری اپستین (مجرم جنسی معروف) کمکهزینه پژوهشی دریافت کرد و در مصاحبهای با خبرگزاری رویترز با بیاعتنایی به جرایم اپستین، از او دفاع کرد. در نهایت، این نوشته را با نقلقولی از رابرت لینچ از دانشجویان دکترای تریورز به پایان می برم. او در مورد تریورز مینویسد:
«او مردی آشفته و عمیقاً ناقص بود، اما در عین حال یکی از معدود افرادی بود که ایدههایش درک ما از تکامل، رفتار جانوران و همینطور خودمان را برای همیشه دگرگون کرد ... نشانۀ انسان بزرگ این است که هرگز ما را به یاد هیچکس دیگری نمیاندازد. من هرگز کسی شبیه به او نشناختم. دلم برایت تنگ میشود رابرت. ای عوضی!»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤40👍7👏3😱2👌2😎2👎1🤔1
باور به «ارادۀ آزاد» بر این فرض استوار است که انسانها در انتخاب رفتارهای خود کاملاً مختارند؛ یعنی افراد میتوانند در تصمیمگیریهای خود دست به انتخاب بزنند و هرطور که مایلند عمل کنند. هرچند سالهاست که دانشمندان و فلاسفه بر سر ماهیت مفهوم ارادۀ آزاد با هم مشاجره میکنند، اما باور به این مفهوم – فارغ از صدق و کذب آن – پیامدهای عظیمی در شیوۀ تفسیر رفتار دیگران و بویژه تنبیه متخلفان دارد.
نتایج پژوهشی که به تازگی با مشارکت ۸۹۱۷ شرکتکننده از ۴۴ کشور جهان صورت گرفته نشان میدهد که باور به عاملیت و اختیار تام انسانها، با تقویت رویکردهای تلافیجویانه و سختگیری مفرط در قبال خطاهای اخلاقی روزمره همبستگی وجود دارد. این مطالعه نشان میدهد افرادی که معتقدند خطاکاران آگاهانه و با اراده تام دست به انتخاب زدهاند، تمایل بیشتری دارند تا آنان را سزاوار رنج و مجازات تلافیجویانه بدانند.
پژوهشهایی که در گذشته صورت گرفته بود عموماً بر جمعیت کشورهای امریکای شمالی متمرکز بود و جرائم عمدهای همچون قتل را در بر میگرفت. اما پژوهش جدید مرزهای جغرافیایی را گستردهتر کرده و بر موقعیتهای جزئیتری مانند نگهداشتن مابقی پولی که صندوقدار به اشتباه پرداخته است یا ترک صحنه پس از تصادف جزئی خودروی پارکشده بدون گذاشتن یادداشت تماس متمرکز بود.
پژوهشگران با تحلیل آماری چندسطحی، به نتایج جالبی رسیدند. در سطح فردی، باور قویتر به اراده آزاد به طور مستقیم با سختگیری بیشتر و تمایل فزاینده به تنبیه خطاهای اخلاقی روزمره همبستگی داشت. این رابطه ساختاری هم در تفاوتهای فردی درون یک کشور و هم در مقایسههای میانکشوری کاملاً معنادار بود. این همبستگی مثبت حتی پس از کنترل آماری متغیرهایی مانند سن، جنسیت، میزان دینداری و جهتگیریهای سیاسی نیز پایداری خود را حفظ کرد.
با این حال، زمانی که تحلیل از سطح رفتار فردی فراتر میرود و به ساختارهای کلان ملی میرسد، پیوند میان باورهای ذهنی و سیاستهای تنبیهی از هم میگسلد. پژوهشگران دریافتهاند که میزان رواج باور به اراده آزاد در یک جامعه، هرگز شاخص قابلاعتمادی برای پیشبینی میزان پذیرش هنجاری مجازات اعدام در سطح ملی نیست. این ناهمخوانی میان روانشناسی فرد و سیاستهای کلان ساختاری، نشان از یک تضاد عمیق نیست؛ بلکه صرفاً تاییدی است از اینکه باورهای آحاد جامعه لزوماً به سیاستگذاریهای نهادینهشدۀ ملی ترجمه نمیشوند، حتی در کشورهای دموکراتیک.
🔗 منبع
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
نتایج پژوهشی که به تازگی با مشارکت ۸۹۱۷ شرکتکننده از ۴۴ کشور جهان صورت گرفته نشان میدهد که باور به عاملیت و اختیار تام انسانها، با تقویت رویکردهای تلافیجویانه و سختگیری مفرط در قبال خطاهای اخلاقی روزمره همبستگی وجود دارد. این مطالعه نشان میدهد افرادی که معتقدند خطاکاران آگاهانه و با اراده تام دست به انتخاب زدهاند، تمایل بیشتری دارند تا آنان را سزاوار رنج و مجازات تلافیجویانه بدانند.
پژوهشهایی که در گذشته صورت گرفته بود عموماً بر جمعیت کشورهای امریکای شمالی متمرکز بود و جرائم عمدهای همچون قتل را در بر میگرفت. اما پژوهش جدید مرزهای جغرافیایی را گستردهتر کرده و بر موقعیتهای جزئیتری مانند نگهداشتن مابقی پولی که صندوقدار به اشتباه پرداخته است یا ترک صحنه پس از تصادف جزئی خودروی پارکشده بدون گذاشتن یادداشت تماس متمرکز بود.
پژوهشگران با تحلیل آماری چندسطحی، به نتایج جالبی رسیدند. در سطح فردی، باور قویتر به اراده آزاد به طور مستقیم با سختگیری بیشتر و تمایل فزاینده به تنبیه خطاهای اخلاقی روزمره همبستگی داشت. این رابطه ساختاری هم در تفاوتهای فردی درون یک کشور و هم در مقایسههای میانکشوری کاملاً معنادار بود. این همبستگی مثبت حتی پس از کنترل آماری متغیرهایی مانند سن، جنسیت، میزان دینداری و جهتگیریهای سیاسی نیز پایداری خود را حفظ کرد.
با این حال، زمانی که تحلیل از سطح رفتار فردی فراتر میرود و به ساختارهای کلان ملی میرسد، پیوند میان باورهای ذهنی و سیاستهای تنبیهی از هم میگسلد. پژوهشگران دریافتهاند که میزان رواج باور به اراده آزاد در یک جامعه، هرگز شاخص قابلاعتمادی برای پیشبینی میزان پذیرش هنجاری مجازات اعدام در سطح ملی نیست. این ناهمخوانی میان روانشناسی فرد و سیاستهای کلان ساختاری، نشان از یک تضاد عمیق نیست؛ بلکه صرفاً تاییدی است از اینکه باورهای آحاد جامعه لزوماً به سیاستگذاریهای نهادینهشدۀ ملی ترجمه نمیشوند، حتی در کشورهای دموکراتیک.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤28👍11🤔4
امروز متوجه شدم که کتاب «معادلۀ فداکاری: هفت دانشمند در جستجوی خاستگاه نیکی» نوشتۀ لی آلن دوگاتکین، با ترجمۀ آقای کاوه فیضاللهی منتشر شده است. من این کتاب را چند سال پیش خواندم و به نظرم یکی از بهترین کتابها برای آشنایی با «مسئلۀ فداکاری» در زیستشناسی تکاملی آمد.
کتاب روایتی است جذاب از یک قرن مجادلۀ علمی پیرامون این پرسش که چرا موجودات زنده دست به فداکاری میزنند؟ باید توجه داشت که آنچه زیستشناسان از فداکاری مُراد میکنند نه مفهومی اخلاقی است و نه ویژگیای منحصر به انسان. از نظر آنها، رفتار فداکارانه رفتاری است که برای دریافتکنندۀ عمل منفعت دارد اما به زیانِ فاعل آن تمام میشود. منظور از زیان و منفعت هم یعنی شانس تولیدمثل افراد. از این لحاظ، تمام موجودات زنده علیالقاعده میتوانند رفتار فداکارانه داشته باشند. برای مثال در میان گونههایی که به شکل گروهی زندگی میکنند - مثل سنجاب زمینی بلدینگ یا سگ دشتی - زمانی که اعضای گروه متوجه حضور شکارچی میشوند بلافاصله با صدای بلند فریاد هشدار سر میدهند. این کار برای اعضایی که هنوز متوجه حضور شکارچی نشدهاند بسیار مفید است زیرا فرصتی در اختیار آنها قرار میدهد دست به فرار بزنند. اما ظاهراً برای هشداردهنده چندان فایده نداره زیرا هشداردهنده توجه شکارچی را به خود جلب میکند و لذا شانس اینکه خود تبدیل به طعمه شود را افزایش میدهد. با توجه به هزینۀ چنین رفتاری، منطقی است که تصور کنیم، به طور میانگین، هشداردهندگان در مقایسه با آنهایی که هشدار نمیدهند، فرزندان کمتری دارند و لذا با گذشت زمان، تمایل به اعلام خطر رفتهرفته از میان جمعیت حذف میشود. اما اینطور نیست، و این تمایل باقی مانده است. چطور چیزی ممکن است؟ و اینکه چگونه این تمایل در وهلۀ اول انتخاب شده است؟
این موضوعی است که ذهن داروین را نیز مشغول خود کرده بود. داروین مشاهده کرده بود که چطور زنبورهای عسل کارگر که عقیم هستند جان خود را برای حفظ کندو قربانی میکنند. بر اساس منطق تکامل، تنها ویژگیهایی حفظ میشود که شانس بقا و تولیدمثل فرد را افزایش دهد؛ بنابراین، رفتار زنبورهای کارگری که خود فرزندی به دنیا نمیآورند اما جانشان را فدای کندو میکنند، یک تناقض آشکار بود. داروین برای گشودن این گره نظری پیشنهاد کرد که فرآیند انتخاب میتواند فراتر از فرد، بر «خانواده» یا «گروه خویشاوندان» عمل کند. با این حال، ایدۀ داروین در آن زمان فاقد مبنای ژنتیکی، چارچوب محاسباتی دقیق و اثبات تجربی بود.
مشهورترین مروج اندیشههای تکاملی داروین در قرن نوزدهم یعنی توماس هنری هاکسلی، با تاثیر از اندیشههای توماس مالتوس، طبیعت را شبیه به «نمایش گلادیاتوری» بیرحم میدانست که در آن «جنگ همه علیۀ همه» برقرار است و فداکاری تنها به شکل موقت در چارچوب کوچک خانواده رخ میدهد.
در نقطه مقابل این دیدگاه، شاهزاده و آنارشیست روسی پتر کروپوتکین، قرار داشت که پس از سالها پژوهش در دشتهای یخزدۀ سیبری، به نتیجه متفاوتی رسید. کروپتکین شاهد بود که موجودات زنده برای بقا در شرایط سخت بومشناختی، به «همیاری متقابل» روی میآورند. از نظر کروپوتکین، همکاری و نیکوکاری اصلیترین عامل بقا در طبیعت بود و این رفتارها ارتباطی به مرزهای خانوادگی یا خویشاوندان نداشت.
در اوایل قرن بیستم، واردر کلاید آلی، بومشناس امریکایی، تصمیم گرفت فرضیههای مختلف را در آزمایشگاه بسنجد. آلی با انجام آزمایشهایی نشان داد که تجمعات زیستی مزایای فیزیولوژیک مستقیمی برای موجودات زنده دارد. برای نمونه، جاندارانی که به صورت گروهی زندگی میکنند در مواجهه با شرایط محیطی سخت مثل خشکسالی یا مواجۀ با سموم، شانس بقای بسیار بالاتری نسبت به آنهایی دارند که منزویاند. او که عمیقاً مخالف جنگ بود، در تلاش بود تا با اثبات جهانشمول بودن همکاری در میان جانداران نامرتبط، مبنایی بیولوژیک برای نفی ستیزهجویی انسان بیابد.
گام بزرگ بعدی توسط جی. بی. اس. هالدان برداشته شد. او با اتکا به ژنتیک جمعیت که خود از بنیانگذاران آن بود، ارتباط میان فداکاری و انتقال ژنها را بهخوبی درک کرد. جملۀ معروف او که «حاضر است جان خود را برای نجات دو برادر یا هشت پسرعمو فدا کند» منطق بنیادین محاسبات تکاملی را آشکار میسازد.
سرانجام در دهه ۱۹۶۰، ویلیام همیلتون بود که ایدۀ هالدن را در قالب یک فرمول ریاضی ساده اما عمیق بیان کرد:
r x B > c
در اینجا r یعنی ضریب خویشاوندی بین فداکار و دریافتکننده، B به معنای فایدۀ فداکاری برای دریافتکننده، و c هزینۀ فداکاری برای فداکار است. این معادله که به قاعدۀ همیلتون معروف شد میگوید فداکاری زمانی توسط انتخاب طبیعی برگزیده میشود که سود حاصل از آن برای خویشاوندان (با در نظر گرفتن r یعنی ضریب خویشاوندی) از هزینۀ آن برای فرد فداکار بیشتر باشد.
شاید دراماتیکترین بخش کتاب، سرنوشت جورج پرایس باشد. او با توسعه «معادلۀ کوواریانس» نه تنها مدل همیلتون و بسط فداکاری در میان خویشاوندان را تأیید کرد، بلکه نشان داد رفتارهای کینهتوزانه علیه غیرخویشاوندان نیز منشأ تکاملی دارند. کشف اینکه فداکاری صرفاً مکانیزمی ژنتیکی برای بهینهسازی است، پرایس را دچار بحران روحی کرد؛ چرا که او خواهان وجود اخلاق فرامادی بود. در نتیجه، برای اثبات فداکاری اصیل، دچار تحولی مذهبی شد، تمام داراییاش را به نیازمندان بخشید، بیخانمانی را برگزید و در نهایت در فقر مطلق به زندگی خود پایان داد.
کتاب دوگاتکین فراتر از بررسی صرفاً بیولوژیک یک رفتار، در واقع تبارشناسیِ تاریخی/اجتماعی دقیقی از تلاش برخی دانشمندان برای درک مبانی تکاملی فداکاری است. این اثر به خواننده نشان میدهد که چگونه یک پرسش فلسفی و اخلاقی، گام به گام از صافی فرضیات و آزمایشهای تجربی عبور کرده و در نهایت به زبان دقیق ریاضیات و ژنتیک جمعیت فرمولبندی شده است. مطالعه این کتاب را به تمام کسانی که به ریشههای تکاملی رفتار علاقهمندند پیشنهاد میکنم.
✍️ عارف عبادی
📱 اشتباهِ میمون
کتاب روایتی است جذاب از یک قرن مجادلۀ علمی پیرامون این پرسش که چرا موجودات زنده دست به فداکاری میزنند؟ باید توجه داشت که آنچه زیستشناسان از فداکاری مُراد میکنند نه مفهومی اخلاقی است و نه ویژگیای منحصر به انسان. از نظر آنها، رفتار فداکارانه رفتاری است که برای دریافتکنندۀ عمل منفعت دارد اما به زیانِ فاعل آن تمام میشود. منظور از زیان و منفعت هم یعنی شانس تولیدمثل افراد. از این لحاظ، تمام موجودات زنده علیالقاعده میتوانند رفتار فداکارانه داشته باشند. برای مثال در میان گونههایی که به شکل گروهی زندگی میکنند - مثل سنجاب زمینی بلدینگ یا سگ دشتی - زمانی که اعضای گروه متوجه حضور شکارچی میشوند بلافاصله با صدای بلند فریاد هشدار سر میدهند. این کار برای اعضایی که هنوز متوجه حضور شکارچی نشدهاند بسیار مفید است زیرا فرصتی در اختیار آنها قرار میدهد دست به فرار بزنند. اما ظاهراً برای هشداردهنده چندان فایده نداره زیرا هشداردهنده توجه شکارچی را به خود جلب میکند و لذا شانس اینکه خود تبدیل به طعمه شود را افزایش میدهد. با توجه به هزینۀ چنین رفتاری، منطقی است که تصور کنیم، به طور میانگین، هشداردهندگان در مقایسه با آنهایی که هشدار نمیدهند، فرزندان کمتری دارند و لذا با گذشت زمان، تمایل به اعلام خطر رفتهرفته از میان جمعیت حذف میشود. اما اینطور نیست، و این تمایل باقی مانده است. چطور چیزی ممکن است؟ و اینکه چگونه این تمایل در وهلۀ اول انتخاب شده است؟
این موضوعی است که ذهن داروین را نیز مشغول خود کرده بود. داروین مشاهده کرده بود که چطور زنبورهای عسل کارگر که عقیم هستند جان خود را برای حفظ کندو قربانی میکنند. بر اساس منطق تکامل، تنها ویژگیهایی حفظ میشود که شانس بقا و تولیدمثل فرد را افزایش دهد؛ بنابراین، رفتار زنبورهای کارگری که خود فرزندی به دنیا نمیآورند اما جانشان را فدای کندو میکنند، یک تناقض آشکار بود. داروین برای گشودن این گره نظری پیشنهاد کرد که فرآیند انتخاب میتواند فراتر از فرد، بر «خانواده» یا «گروه خویشاوندان» عمل کند. با این حال، ایدۀ داروین در آن زمان فاقد مبنای ژنتیکی، چارچوب محاسباتی دقیق و اثبات تجربی بود.
مشهورترین مروج اندیشههای تکاملی داروین در قرن نوزدهم یعنی توماس هنری هاکسلی، با تاثیر از اندیشههای توماس مالتوس، طبیعت را شبیه به «نمایش گلادیاتوری» بیرحم میدانست که در آن «جنگ همه علیۀ همه» برقرار است و فداکاری تنها به شکل موقت در چارچوب کوچک خانواده رخ میدهد.
در نقطه مقابل این دیدگاه، شاهزاده و آنارشیست روسی پتر کروپوتکین، قرار داشت که پس از سالها پژوهش در دشتهای یخزدۀ سیبری، به نتیجه متفاوتی رسید. کروپتکین شاهد بود که موجودات زنده برای بقا در شرایط سخت بومشناختی، به «همیاری متقابل» روی میآورند. از نظر کروپوتکین، همکاری و نیکوکاری اصلیترین عامل بقا در طبیعت بود و این رفتارها ارتباطی به مرزهای خانوادگی یا خویشاوندان نداشت.
در اوایل قرن بیستم، واردر کلاید آلی، بومشناس امریکایی، تصمیم گرفت فرضیههای مختلف را در آزمایشگاه بسنجد. آلی با انجام آزمایشهایی نشان داد که تجمعات زیستی مزایای فیزیولوژیک مستقیمی برای موجودات زنده دارد. برای نمونه، جاندارانی که به صورت گروهی زندگی میکنند در مواجهه با شرایط محیطی سخت مثل خشکسالی یا مواجۀ با سموم، شانس بقای بسیار بالاتری نسبت به آنهایی دارند که منزویاند. او که عمیقاً مخالف جنگ بود، در تلاش بود تا با اثبات جهانشمول بودن همکاری در میان جانداران نامرتبط، مبنایی بیولوژیک برای نفی ستیزهجویی انسان بیابد.
گام بزرگ بعدی توسط جی. بی. اس. هالدان برداشته شد. او با اتکا به ژنتیک جمعیت که خود از بنیانگذاران آن بود، ارتباط میان فداکاری و انتقال ژنها را بهخوبی درک کرد. جملۀ معروف او که «حاضر است جان خود را برای نجات دو برادر یا هشت پسرعمو فدا کند» منطق بنیادین محاسبات تکاملی را آشکار میسازد.
سرانجام در دهه ۱۹۶۰، ویلیام همیلتون بود که ایدۀ هالدن را در قالب یک فرمول ریاضی ساده اما عمیق بیان کرد:
r x B > c
در اینجا r یعنی ضریب خویشاوندی بین فداکار و دریافتکننده، B به معنای فایدۀ فداکاری برای دریافتکننده، و c هزینۀ فداکاری برای فداکار است. این معادله که به قاعدۀ همیلتون معروف شد میگوید فداکاری زمانی توسط انتخاب طبیعی برگزیده میشود که سود حاصل از آن برای خویشاوندان (با در نظر گرفتن r یعنی ضریب خویشاوندی) از هزینۀ آن برای فرد فداکار بیشتر باشد.
شاید دراماتیکترین بخش کتاب، سرنوشت جورج پرایس باشد. او با توسعه «معادلۀ کوواریانس» نه تنها مدل همیلتون و بسط فداکاری در میان خویشاوندان را تأیید کرد، بلکه نشان داد رفتارهای کینهتوزانه علیه غیرخویشاوندان نیز منشأ تکاملی دارند. کشف اینکه فداکاری صرفاً مکانیزمی ژنتیکی برای بهینهسازی است، پرایس را دچار بحران روحی کرد؛ چرا که او خواهان وجود اخلاق فرامادی بود. در نتیجه، برای اثبات فداکاری اصیل، دچار تحولی مذهبی شد، تمام داراییاش را به نیازمندان بخشید، بیخانمانی را برگزید و در نهایت در فقر مطلق به زندگی خود پایان داد.
کتاب دوگاتکین فراتر از بررسی صرفاً بیولوژیک یک رفتار، در واقع تبارشناسیِ تاریخی/اجتماعی دقیقی از تلاش برخی دانشمندان برای درک مبانی تکاملی فداکاری است. این اثر به خواننده نشان میدهد که چگونه یک پرسش فلسفی و اخلاقی، گام به گام از صافی فرضیات و آزمایشهای تجربی عبور کرده و در نهایت به زبان دقیق ریاضیات و ژنتیک جمعیت فرمولبندی شده است. مطالعه این کتاب را به تمام کسانی که به ریشههای تکاملی رفتار علاقهمندند پیشنهاد میکنم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
نشرنو
معادلۀ فداکاری - نشرنو
این کتاب داستان کوشش بشر است برای کشف علت خوب بودن (یا نبودن) ما با دیگران، داستانی که در قالب تلاشهای هفت زیستشناس نابغه روایت میشود. چرا در دنیای رقابت بیرحمانه برای زنده ماندن شایستهترینها، شاهد اعمال نیکوکارانه هم از سوی جانوران و هم از سوی انسان…
❤23👍11👌6👏1