احساس میکنم وارد مرحله جدیدی از غم شدم. میبینم اما اعتراض نمیکنم میشنوم اما فریاد نمیزنم. تنها سقوط میکنم. تنها میمیرم، آهسته میمیرم.
کاش کسی بنویسد از ما از زندگیمان. کاش کسی میآمد از آسمان ها از میان خورشید و ستارهها و میپرسید مردمان رنج، مردان محنت و زنان مشقت احوال دلتان چگونه است؟ که حداقل واژه ناجی میشد و از غم خفه نمیشدیم! روزگار به جایی رسید که حال همهی ما یکی هستیم. فقیر و غنی، توانگر و ناتوان همگی یکی هستیم. پدری که چهرهی شرمندهاش اندوه پیش از خواب فرزندش است زندگی ندارد و ما از غم او، از غم جگرگوشهاش زندگی نداریم. او به شکلی از حزن خود میمیرد، و ما به شکلی دیگر از خیال او نفس نمیکشیم. بله ، این روزها سنگ میبارد و مال پای لنگ ماست. این روزها انسانیت میمیرد و خاک مزارش بر سر مردم است. این روزها لبخند نیست، عشق نیست، امید نیست. اما تا دلتان بخواهد غم هست، سیاهی هست، پوچی هست. تف به این روزها که نمیگذرند، که سالهاست حسرت یقهی مردم را رها نمیکند. این روزها، امان از این روزها..
برهه ای از زندگی که همه را از خود دور میکنی
مبتلابه بغض های سنگین و اشفتگی های بی مورد
به راستی که ادمی با رنج افریده شده...
مبتلابه بغض های سنگین و اشفتگی های بی مورد
به راستی که ادمی با رنج افریده شده...
ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده به گور کنیم...
ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم...
همه اینها را از ما گرفتند و بجایش
فقر،جهل و خرافات،پریشانی،مرده پرستی،گریه و عزا و پوچی برایمان آوردند...
- صادق هدایت
ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم...
همه اینها را از ما گرفتند و بجایش
فقر،جهل و خرافات،پریشانی،مرده پرستی،گریه و عزا و پوچی برایمان آوردند...
- صادق هدایت