This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردم ساوه انقدری که برف ندیدن اینطوری دارن جشن میگیرن:
مهراد رئیسی با رفتار نامناسبش باعث شد صدایی که مردم باهاش خاطره داشتن از بین ببره و از خودش یه چهره منفور بسازه.
𝑪𝒓𝒂𝒛𝒚 𝑴𝒊𝒏𝒅
Red dead Redemption 2
رد دد ۲ به قطع پویا ترین بازی ساخته شده تاکنون هست. پویا به این معنا که اتفاقات محیطی، Npcها، لوکیشنها کاملا زنده و در جریان هستند.
به طوری که در طول بازی شما به هیچ عنوان حس تکراری بودن Npc نمیکنید، هرکدوم از اونها در هر لوکیشنی یه فعالیتی مشغولن، گاها مکالمات جالبی با یکدیگر دارند.
به طوری که در طول بازی شما به هیچ عنوان حس تکراری بودن Npc نمیکنید، هرکدوم از اونها در هر لوکیشنی یه فعالیتی مشغولن، گاها مکالمات جالبی با یکدیگر دارند.
𝑪𝒓𝒂𝒛𝒚 𝑴𝒊𝒏𝒅
ID : @Frist_Mind
ـ رستگاری آرتور مورگان: در جدال با تاریکی، تا رسیدن به فروغ حقیقت
رستگاری، واژهای که بار سنگینی از معنا بر دوش دارد؛ مفهومی که نه با ادعا، بلکه با خون، رنج و خویشتنشناسی بهدست میآید. آرتور مورگان، مردی که در سایهی تفنگ و بیابانهای سوزان زیست، رستگاری را نه در رحمت دیگران، که در آزمون مرگ و زندگی جُست. او نه پیامبری بود و نه قدیسی که از ازل به پاکی زاده شده باشد؛ او مردی بود آلوده به گناه، غوطهور در خشونت و خیانت، اما در نهایت، چونان صخرهای که در برخورد با امواج سهمگین دریا صیقل مییابد، دردمندانه به درک حقیقت دست یافت.
آرتور سالیان دراز در گرداب بیقانونی دستوپا زد، بیآنکه لحظهای درنگ کند که آیا آنچه برایش میجنگد، ارزشی درخور دارد یا نه. او فرزند خشونت بود، دستپروردهی مردی که حقیقت را در انبوهی از دروغ و وهم پیچیده بود. داچ ون در لیند، که روزگاری برایش حکم پدر و مراد را داشت، نقاب از چهره برداشت و در پایان راه، جز طمع و خودخواهی چیزی بر جا نگذاشت. اما آرتور، برخلاف بسیاری که تا پایان در کوری و تعصب ماندند، شهامت رویارویی با حقیقت را داشت.
بیماری، آینهای در برابرش نهاد؛ حقیقتی تلخ، اما رهاییبخش. وقتی مرگ گامبهگام نزدیک شد و تنگی نفس، نشانهی فرسایش جانش گردید، آرتور دیگر مجالی برای دروغ نداشت. مرگ، پردهی فریب را کنار زد و نشانش داد که در پس همهی سالهای بیرحمی، فرصتی برای نجات هنوز باقی است. اما نه نجات خویش—که دیگر دیر شده بود—بلکه نجات کسانی که هنوز میتوانستند از چنگال این دوزخ بگریزند.
رستگاری، راهی است که جز با ازخودگذشتگی پیموده نمیشود. آرتور نمیتوانست گذشته را بازنویسی کند، نمیتوانست زخمهایی را که بر تن و روان دیگران نشانده بود، از میان بردارد. اما میتوانست دست از خودپرستی بشوید، میتوانست بهجای وفاداری کورکورانه به مردی که سقوطش حتمی بود، جانب حقیقت را بگیرد.
و چنین کرد.
او جان مارستون را نجات داد، مردی که همچون خودش در تاریکی پرورش یافته بود، اما هنوز فرصتی برای روشنی داشت. جان نمادی بود از آنچه آرتور هرگز نتوانست باشد: مردی که آینده داشت، مردی که میتوانست از این چرخهی بیپایان گریز کند. آرتور میدانست که داچ دیگر به چیزی جز قدرت نمیاندیشد، که ایمان به او چیزی جز سقوط به درهی نابودی به بار نخواهد آورد. پس راهی دیگر برگزید—راهی که با خون، وفاداری و حقیقت هموار میشد.
در واپسین لحظات، آنجا که مرگ سایهاش را بر او افکند، آرتور دیگر از مرگ نمیهراسید. او آنچه را که در توان داشت، انجام داده بود. رستگاریاش در آن نبود که از گناهانش پاک شود، بلکه در آن بود که بهتر بمیرد، که مرگش حامل معنایی باشد، که آخرین نفسی که برمیآورد، بادی باشد که آتش امید را در سینهی بازماندگانش شعلهور کند.
آرتور مورگان نجات نیافت، اما رستگار شد. او قانونشکنی بود که مرگش، همچون مرگی شرافتمندانه، او را از تمامی خطاهای گذشته فراتر برد. در پایان، نه زر و سیمی برایش باقی ماند، نه ثروتی که روزگاری برایش جنگیده بود، نه حتی نامی که بر صفحهی تاریخ حک شود. تنها چیزی که از او باقی ماند، میراثی بود که در جان مارستون دمید، در انتخابی که کرد، در فداکاریای که معنا یافت.
و این است رستگاری حقیقی، آنکه پیش از مرگ، حقیقت را بیابد و آن را زیسته باشد.
ID : @Frist_Mind
رستگاری، واژهای که بار سنگینی از معنا بر دوش دارد؛ مفهومی که نه با ادعا، بلکه با خون، رنج و خویشتنشناسی بهدست میآید. آرتور مورگان، مردی که در سایهی تفنگ و بیابانهای سوزان زیست، رستگاری را نه در رحمت دیگران، که در آزمون مرگ و زندگی جُست. او نه پیامبری بود و نه قدیسی که از ازل به پاکی زاده شده باشد؛ او مردی بود آلوده به گناه، غوطهور در خشونت و خیانت، اما در نهایت، چونان صخرهای که در برخورد با امواج سهمگین دریا صیقل مییابد، دردمندانه به درک حقیقت دست یافت.
آرتور سالیان دراز در گرداب بیقانونی دستوپا زد، بیآنکه لحظهای درنگ کند که آیا آنچه برایش میجنگد، ارزشی درخور دارد یا نه. او فرزند خشونت بود، دستپروردهی مردی که حقیقت را در انبوهی از دروغ و وهم پیچیده بود. داچ ون در لیند، که روزگاری برایش حکم پدر و مراد را داشت، نقاب از چهره برداشت و در پایان راه، جز طمع و خودخواهی چیزی بر جا نگذاشت. اما آرتور، برخلاف بسیاری که تا پایان در کوری و تعصب ماندند، شهامت رویارویی با حقیقت را داشت.
بیماری، آینهای در برابرش نهاد؛ حقیقتی تلخ، اما رهاییبخش. وقتی مرگ گامبهگام نزدیک شد و تنگی نفس، نشانهی فرسایش جانش گردید، آرتور دیگر مجالی برای دروغ نداشت. مرگ، پردهی فریب را کنار زد و نشانش داد که در پس همهی سالهای بیرحمی، فرصتی برای نجات هنوز باقی است. اما نه نجات خویش—که دیگر دیر شده بود—بلکه نجات کسانی که هنوز میتوانستند از چنگال این دوزخ بگریزند.
رستگاری، راهی است که جز با ازخودگذشتگی پیموده نمیشود. آرتور نمیتوانست گذشته را بازنویسی کند، نمیتوانست زخمهایی را که بر تن و روان دیگران نشانده بود، از میان بردارد. اما میتوانست دست از خودپرستی بشوید، میتوانست بهجای وفاداری کورکورانه به مردی که سقوطش حتمی بود، جانب حقیقت را بگیرد.
و چنین کرد.
او جان مارستون را نجات داد، مردی که همچون خودش در تاریکی پرورش یافته بود، اما هنوز فرصتی برای روشنی داشت. جان نمادی بود از آنچه آرتور هرگز نتوانست باشد: مردی که آینده داشت، مردی که میتوانست از این چرخهی بیپایان گریز کند. آرتور میدانست که داچ دیگر به چیزی جز قدرت نمیاندیشد، که ایمان به او چیزی جز سقوط به درهی نابودی به بار نخواهد آورد. پس راهی دیگر برگزید—راهی که با خون، وفاداری و حقیقت هموار میشد.
در واپسین لحظات، آنجا که مرگ سایهاش را بر او افکند، آرتور دیگر از مرگ نمیهراسید. او آنچه را که در توان داشت، انجام داده بود. رستگاریاش در آن نبود که از گناهانش پاک شود، بلکه در آن بود که بهتر بمیرد، که مرگش حامل معنایی باشد، که آخرین نفسی که برمیآورد، بادی باشد که آتش امید را در سینهی بازماندگانش شعلهور کند.
آرتور مورگان نجات نیافت، اما رستگار شد. او قانونشکنی بود که مرگش، همچون مرگی شرافتمندانه، او را از تمامی خطاهای گذشته فراتر برد. در پایان، نه زر و سیمی برایش باقی ماند، نه ثروتی که روزگاری برایش جنگیده بود، نه حتی نامی که بر صفحهی تاریخ حک شود. تنها چیزی که از او باقی ماند، میراثی بود که در جان مارستون دمید، در انتخابی که کرد، در فداکاریای که معنا یافت.
و این است رستگاری حقیقی، آنکه پیش از مرگ، حقیقت را بیابد و آن را زیسته باشد.
ID : @Frist_Mind