.𝑰𝒏 𝑫𝒓𝒆𝒂𝒎⊹.
عیبی نداره…مامی گفته حساس نباشم
متوجه شدم که حساس بودنم کم نشده بلکه تعداد ادمایی که درموردشون حساسم خیلی خیلی کم شدن
•եꫀᴀʀ ꧑ʏ 𐐼ʙʏ𝙨𝙨 𝘪ռ ༒ ჩᴀʟғ. #edit
-مَنْ هَرکاری کَردم بَراتْ. ولی تو ذَرهای تَلاش ..نَکَرْدی حَتی دَردَم نَیادْ-
☾. 𝙒𝙞𝙡𝙡 𝒖 𝙨𝙖𝙮 𝒖 𝓛◑𝙫𝙚 𝙢𝙚 𝙤𝙣𝙘𝙚?
𝔽𝕂 𝔽𝕚𝕔𝕥𝕚𝕠𝕟 𝕎𝕠𝕣𝕝𝕕(ƁŁ)
فتی و انگار....
رفتی و انگار تنها بندی را که مرا به این جهان وصل میکرد، بریدی…
آخر من که تکهپاره بودم…
آن روز را به یاد داری؟
همان روزی که تنم را روی زمین میکشیدم و خونم، روی سرامیکهای سفید و چرک کف خانه پخش میشد؟
یادت میآید دستم را به پایت قفل کرده بودم و با آخرین ذرهی جانی که برایم مانده بود، التماس میکردم مرا به هر شکلی که میتوانی از این زندگی خلاص کنی؟
آن روز منظورم این بود که چاقو را برداری و گلویم را گوش تا گوش ببری یا در سینهام ، درست جایی که قلبم هنوز لجوجانه میتپید فرو کنی که بالاخره ساکت شود و نفسم بند بیاید. تا شاید برای نخستین بار، خوابیدن دیگر شبیه جنگیدن نباشد.
اما تو…
به یکباره نشستی و دستهایت را به دورم حلقه کردی.
و من چقدر در آغوشت کوچک شدم…آنقدر کوچک که دلم میخواست ذرهذره میان بازوهایت حل شوم؛ تا دیگر هیچ تکهای از من باقی نماند که مجبور باشد درد کشیدن را به یاد بیاورد.
و چه سادهلوحانه باور کردم روحِ ازهمگسیختهام، در آغوش تو دوباره شکل آدم به خودش میگیرد.
کاش آن روز لمسم نمیکردی. وقتی پوستت به زخمهایم خورد، برای نخستین بار باور کردم شاید درد هم میتواند خسته شود و دست از سرم بردارد.
باور کردم شاید برای اولین بار، کسی پیدا شده که لمسش زخمی به همراه ندارد.
عزیزقلبم…
من حاضر بودم همانجا جلویت زانو بزنم و حتی اگر میخواستی گلویم را پاره کنی، تمام حواسم به این باشد که مبادا دستهایت زخمی شوند.
من که تکهپاره بودم…
من که استخوانم از شکاف مچ دستم بیرون زده بود و روحم، دستهایش را دور گلوی خودش حلقه کرده بود و داشت از درون خفهام میکرد.
تو چرا نجاتم دادی؟
میدانی شبیه چه بود؟
شبیه آدمی که هنگام سقوط از پرتگاه، دستت را به سمتش دراز میکنی، مچش را میگیری و ساعتها نگهش میداری.
آنقدر که برای نخستین بار جرئت میکند سرش را بالا بیاورد و به آسمان نگاه کند.
به او یاد میدهی که هنوز میشود نجات پیدا کرد. هنوز میشود برگشت و هنوز شاید زندگی،ارزش نفس کشیدن را داشته باشد
و درست وقتی تمام وزنش را به دستهای تو میسپارد…
رهایش میکنی و او دوباره سقوط میکند.
اما چه سقوط دردناکیست برای کسی که فهمیده نجات پیدا کردن تا چه حد میتواند زیبا باشد.
آخر من که تکهپاره بودم…
تو چرا تکههایم را وصلهپینه کردی تا با دردی بیشتر دوباره از همانجا بشکافی؟
چرا مرا تبدیل به کسی کردی که دیگر نه جرئت مردن دارد و نه شوق زندگی؟
کاش نشانم نمیدادی عشق چقدر میتواند زیبا باشد.
کاش نمیگذاشتی بفهمم زندگی میتواند کنار یک نفر، برای چند لحظه، شبیه رؤیا شود.
کاش هر شب مرا در خیال خودت به پرواز درنمیآوردی، آن هم وقتی قرار بود صبحها،
با نبودنت، محکمتر از همیشه به زمینم بکوبی.
حالا کابوسهایم دارند مرا میبلعند و من حتی جرئت ندارم دست از جنگیدن با آنها بکشم.
من دستم را روی شانههایت گذاشته بودم؛ به تو تکیه داده بودم و قدمبهقدم، با پاهایی که هنوز از درد میلرزیدند، کنار تو راه رفتن را یاد گرفته بودم.
ولی تو بیآنکه حتی یک بار پشت سرت را نگاه کنی تا ببینی هنوز ایستادهام یا نه…فقط رفتی
حالا من دوباره باید خودم را روی زمین بکشم…تا شاید به جایی برسم که صدای قدمهایت را بشنوم
تو رفتی و انگار…
چیزی از خودت را در من جا گذاشتی.. تکهای از آن آدمی که وقتی سرم را روی سینهاش میگذاشتم، برای چند ثانیه باور میکردم که زندگی را میان تپشهای قلبش پیدا کردهام.
کاش میشد یک صبح از خواب بیدار شوم
و هیچچیز به یاد نیاورم.
اما با تمام نفرتی که از تو دارم هنوز احمقانه منتظرم دوباره در را باز کنی، نزدیک شوی و دوباره دستت را به سمتم دراز کنی.
فقط اینبار خواهش میکنم دستم را نگیر
چون من توان سقوط دیگری را ندارم..دیگر نمیتوانم یک بار دیگر به دستهای کسی ایمان بیاورم.
اخر من به اندازهی کافی..
تکهپاره شدهام…
-Oneiros-