مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
چقدر دلم می‌خواد از نایل بنویسم!

الان که صداش توی گوشمه، احساس می‌کنم روشنی رو به وجودم منتقل کرده. در تناقض با احساسی که از هر کدوم از آلبوم‌ها لمس می‌کنم، در این لحظه heartbreak weather رو پلی کردم؛ آلبومی که روشنی‌ روز رو برام تداعی می‌کنه. انگار که بخوام، امشب رو با روشنی این آلبوم و نایل تبدیل به روز کنم. شبی روزدار!
به نوعی از نزدیکی هری چنگ می‌زنم که می‌تونم با گوش‌کردن به آخرین آهنگی که باهاش اشک ریخته به دستش بیارم و احساسش کنم.
به آخرین آهنگی که اشکت رو درآورده، گوش کنم و آیا می‌تونم نزدیک‌تر از این بهت بشم؟ از گوش‌هات وارد وجودت می‌شم و در سلول‌هات جاری و بعد از چشم‌هات خارج می‌شم. آیا می‌تونم نزدیک‌تر از این بهت بشم؟

زیادی احساس‌کردن من به چه درد می‌خوره وقتی نمی‌تونه اون آهنگ رو احساس کنه و اسمش رو متوجه بشه؟
لویی: قول می‌دهی که در غیاب من به اندازه‌‌ی کافی لبخند بزنی؟ آنقدر غرق تحقیقاتت نشوی که غذاخوردن را فراموش کنی؟ هنگام بارش برف با کج‌خلقی به داخل خانه پناه نبری؟ قرص‌های صرعت را مرتبا مصرف کنی؟ قول می‌دهی بین پرسه‌‌زدن‌هایت در راهروی علم و منطق، گاه‌گاهی خاک طاقچه‌ی بی‌‌نوای احساست را بگیری؟ که به یاد آوری تو نیز انسانی؛ نه یک ربات انسان‌نمای ساوانت؟
هری: قول می‌دهم.
لویی: من را به فراموشی خواهی سپرد؟
هری: تنها نقطه‌ی درخشان صفحه‌ی خلا در کیهانم را؟ هرگز!
لویی: (می‌خندد.) امیدوار شدم که هنوز شفق هستی.
هری: تو نیز باید به من قول دهی.
لویی: هر چه باشد.
هری: می‌دانی که معروف‌ترین تعریف برای ماده این است که ماده به آن‌چه گفته می‌شود که جرم دارد و فضایی را اشغال می‌کند. مانند ما. مانند هر چیزی که در اطرافمان روی کره‌ی زمین است. هر ماده متشکل از یک سری مولکول و هر مولکول متشکل از اتم‌هاست. از طرفی تمام جهان از یک نوع ذرات مطلق و غیرقابل‌تجزیه به وجود آمده. این ذره‌های مطلق، هیچ جرمی ندارند. گوشت با من است؟
لویی: (سعی می‌کند نخندد.) البته. ادامه بده.
هری: اتم‌ها شامل الکترون، نوترون و پروتون‌ها هستند که همان ذرات مطلقی که الان به آن اشاره کردم را در بر دارند. آن‌ها، یعنی ذرات مطلق، حرکت چرخشی دارند و همین ویژگی آن‌هاست که باعث معناپیدا‌کردن وجود یک ماده می‌شود. در واقع آن‌ها اگر ثابت و بدون حرکت بودند، ماده‌ای وجود نداشت.
لویی: جدا؟
هری: بله. جرم تنها با حرکات انتقالی، چرخشی، وضعی و موجی به وجود می‌آید. پس کافی‌ست در فضا حرکتی رخ دهد تا برای آن حرکت‌کننده یک جرم به وجود بیاید و عنوان ماده را به خودش بگیرد. جالب نیست؟
لویی: هری محض رضای خدا طوری سخن بگو که من نیز بفهمم.
هری: عذر می‌خواهم. مخلص کلام من این بود که اگر چیزی به نقطه‌ی سکون مطلق برسد، دیگر وجود نخواهد داشت. آن زنجیرهایی که از آن حرف می‌زدی را از دور خودت باز کن و برخیز. حرکتی کن. مرداب نمان. دنیا با رفتن من تمام نخواهد شد. خورشید طلوع خواهد کرد؛ ستاره‌ای خواهد مرد و به‌جایش دیگری متولد خواهد شد. هنگام پاییز برگ‌ها سقوط خواهند کرد و هنگام بهار سبز خواهند شد. تو روزبه‌روز زیباتر خواهی شد و من روزبه‌روز حاسدتر نسبت به کسانی که شانس دیدن هر روزه‌‌ات را دارند ولی من نه. (می‌خندد اما شاید کمی حسرت‌وار.) جمله‌‌ی آخرم بوی شفق می‌داد. به هر حال؛ قول می‌دهی به نقطه‌‌ی سکون مطلق برنخوری؟
لویی: قول می‌دهم.

یکی از ما که رنجیرش رهاتر بود.
مرز باریک
تو از من دوری اما نزدیک‌ترینی به من. تو همراهِ من بودی از وقتی که خودم‌‌ رو یادمه، از وقتی که در خاطرم چیزهایی شروع به شکل گرفتن کرد، از وقتی که شروع به دوست‌داشتن کردم. چون تو زین، اولین دوست‌داشتنِ منی؛ تو و دونه‌به‌دونه‌ی مژه‌هات، تو و تاربه‌تار موهات،…
نقطه‌ی آشنای اتصال من به زندگی، زمان، روزها و شب‌های بی‌معنایی، پیداشدگی، در انتهای چیزی‌ نداشتن، شکل‌‌گرفتن و چیزی برای خود یافتن، از دور نگاه‌‌کردن، خالی‌‌بودن، دوست‌داشتنی غم‌‌انگیز و تنها، ریختن و نخواستن. نگاه‌کردن به چشم‌هایی که از در زمان سفر می‌کنن، گوش‌کردن به صدایی که عبور دادنش از مرزهای شنوایی شبیه رسیدن به خشکی و ساحل بعد از مدتی طولانی گمشدگی در دریائه. احساسی آشنا که از نفس‌کشیدنش در هوای زندگی می‌پیچه و به چشم‌های درمونده‌ات اطمینان به‌یادآوردن و دیدن تمام حالات و احساسات قبل رو می‌ده. بودن، ادامه‌دادن و برگشتن و حس‌کردن هویدایی آشنا.

شروعِ بودنت در این دنیا مبارک زین؛ هویدای آشنای من.
مرز باریک
لویی: قول می‌دهی که در غیاب من به اندازه‌‌ی کافی لبخند بزنی؟ آنقدر غرق تحقیقاتت نشوی که غذاخوردن را فراموش کنی؟ هنگام بارش برف با کج‌خلقی به داخل خانه پناه نبری؟ قرص‌های صرعت را مرتبا مصرف کنی؟ قول می‌دهی بین پرسه‌‌زدن‌هایت در راهروی علم و منطق، گاه‌گاهی خاک…
لویی: (برمی‌خیزد و به سمت میز آرایش می‌رود.) ساعت چند بود؟ لعنتی. این‌جا هیچ کاغذ و خودکاری یافت نمی‌شود! بگو آن لحظه‌ای که برای نخستین‌ بار جمله‌ی دوستت دارم را برایم هجی کردی ساعت چند بود؟
هری: سه‌و‌بیست‌و‌چهار‌ دقیقه‌‌ی پس از نیمه‌شب.
لویی: (عدد را با رژلب کهنه‌ای که چیزی به اتمامش نمانده روی آینه می‌نویسد.) می‌خواهم یادم بماند.
هری: این روشی‌ست برای شکنجه کردن خودت؟
لویی: روشی‌ست برای آنکه بفهمم زنده هستم. که هستم و هنوز می‌توانم چیزهایی را به یاد بیاورم. که یادم بماند چرا دوستت دارم. (زمزمه می‌کند.) دوستت دارم. دوستت دارم. (رو به هری برمی‌گردد و به چشمانش خیره می‌شود.) از یاد نبر که دوستت دارم؛ هری.
هری: (لب زیرین خود را با دندان می‌گزد و از جا برمی‌خیزد.) یک چیز گرم بپوش. این‌جا پنجره ندارد. ماندن در جایی که دریچه‌ای رو به آسمان نداشته باشد مضطربم می‌کند.

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود.
ویکتور بدون گفتن چیزی، نگاهش کرد. پسربچه ادامه داد:
- اصلا چرا او آنقدر به زنده‌ماندن تمایل دارد؟ مگر از زندگی در آن قفس بیزار نیست؟
- او آرزویی دارد و از آن مهم‌تر، به محقق‌شدن آن آرزو امید دارد. آرزو داشتن به تنهایی برای ایجاد احساس تمایل به زندگی کافی نیست ولی امیدِ محقق‌شدنش چرا.

اگر می‌شد صدا را دید.
در حالی که کتاب‌ها و دفترها بازن و کاغذ خالی پیشِ روم قراره با دست‌های من پُر بشه، صدای صبح میاد و هوا تمیز و روشنه، یک لایه سردی بر روی پوستم قرار گرفته، مدادرنگی‌ها ریخته‌‌شده‌ان و یک کتاب که نصفه‌و‌نیمه با یکی از اون مدادها در بینش رها شده، یک لحظه به ذهنم خطور می‌کنه که «هری‌ای که فلیتوودمک گوش می‌ده، بوی خاک و چمن نم‌دار می‌ده.» و دریمز رو پلی می‌کنم.

هری‌ای که فلیتوودمک گوش می‌ده، بوی خاک و چمن نم‌دار می‌ده.