مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
Copy Of A Copy Of A Copy
Louis Tomlinson
برای همیشه، مویرگ‌های چشم‌هام در برابرت گوش می‌شن و از تو به خودشون می‌پیچن و در حالت مچاله بی‌واهمه به تو سر می‌سپرن. من چیزی نیستم جز اندوهی مبهم وقتی که این تویی در مقابلم.
با شروعت، در هم می‌شکنم.
به لویی نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم خالقش خیلی به چیزی که خلق کرده افتخار می‌کنه. چهره‌‌ی لو برای من و در نگاه من هنره. اجزای صورتش به طرزیه که دلم می‌خواد بر روی صورتش دست بِکشم و تمام برآمدگی‌ها و تورفتگی‌ها، بالاپایین‌ها، هر بخشش رو لمس کنم. شبیه به مجسمه‌ای تراشیده‌، صورتِ لویی برهنه‌‌س. نمی‌دونم چطور توضیحش بدم اما چیزی اون رو نپوشونده و چیزی برای استتار بر روی اون قرار نگرفته؛ پوست و گوشتِ کشیده‌شده بر روی استخون‌ها‌ی صورتش حداقل‌ترینه. باعث می‌شه به ساختن فکر کنم و دلم بخواد مجسمه‌ساز بشم.

ویلیام نگاه‌کردن به چهره‌ت باعث می‌شه دلم بخواد آدمیزاد بسازم!
کاش می‌توانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبه‌تر می‌شوم با این احساسم. می‌دانی من همیشه فکر می‌کردم که نقطه‌ی مقابل هر رنگی، سیاهی‌ست. همیشه از سیاهی فرار می‌کردم اما حالا مقابل تو نشسته‌ام و هاله‌‌ی تاریکی‌ای که به دورت کشیده شده، به شکلی دیوانه‌وار مرا وابسته‌ات می‌کند. حس می‌کنم در کنار تو، با دنیای بزرگ‌تر از آنی که همیشه تویش زندگی کرده‌ام، مواجه می‌شوم. دنیایی که به‌جز خودت، هیچ‌چیز‌ش برایم آشنا نیست و بدتر از آن این‌که خودت را هم اصلا نمی‌شناسم.

بیست‌وهشتمین
مرز باریک
کاش می‌توانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبه‌تر می‌شوم با این احساسم. می‌دانی من همیشه فکر می‌کردم که نقطه‌ی مقابل هر رنگی، سیاهی‌ست. همیشه از سیاهی فرار می‌کردم اما حالا مقابل تو نشسته‌ام و هاله‌‌ی تاریکی‌ای که به دورت کشیده شده، به…
توی حلقه‌ی کامل‌نشده‌ی دست‌هایت به سمتت می‌چرخم. نمی‌توانم به چشم‌هایت خیره بمانم. فقط پیشانی‌ام را بی‌طاقت می‌چسبانم به پیشانی‌ات و انگار که مدت‌ها بی‌نفس مانده باشم، دمِ پُرصدایی از هوایت را به سینه‌ام می‌کشم. تمام تنم زیر بارِ دوست‌داشتنت درد می‌کند. دردی که درمان‌شدنش یعنی مرگ من. می‌بینی؟ این یعنی تناقض. من توی تناقضی بزرگ از موجودیتم، عاشق تو شده‌ام، خالصانه و با رضایت کامل. حتا حاضر نیستم کوچک‌ترین جزئی از تو را تغییر دهم و با این حال انگار عشق من بدون این دردِ لذت‌بخش، معنا ندارد.

بیست‌وهشتمین
2022 changed his life.
چقدر دلم می‌خواد از نایل بنویسم!

الان که صداش توی گوشمه، احساس می‌کنم روشنی رو به وجودم منتقل کرده. در تناقض با احساسی که از هر کدوم از آلبوم‌ها لمس می‌کنم، در این لحظه heartbreak weather رو پلی کردم؛ آلبومی که روشنی‌ روز رو برام تداعی می‌کنه. انگار که بخوام، امشب رو با روشنی این آلبوم و نایل تبدیل به روز کنم. شبی روزدار!
به نوعی از نزدیکی هری چنگ می‌زنم که می‌تونم با گوش‌کردن به آخرین آهنگی که باهاش اشک ریخته به دستش بیارم و احساسش کنم.
به آخرین آهنگی که اشکت رو درآورده، گوش کنم و آیا می‌تونم نزدیک‌تر از این بهت بشم؟ از گوش‌هات وارد وجودت می‌شم و در سلول‌هات جاری و بعد از چشم‌هات خارج می‌شم. آیا می‌تونم نزدیک‌تر از این بهت بشم؟

زیادی احساس‌کردن من به چه درد می‌خوره وقتی نمی‌تونه اون آهنگ رو احساس کنه و اسمش رو متوجه بشه؟
لویی: قول می‌دهی که در غیاب من به اندازه‌‌ی کافی لبخند بزنی؟ آنقدر غرق تحقیقاتت نشوی که غذاخوردن را فراموش کنی؟ هنگام بارش برف با کج‌خلقی به داخل خانه پناه نبری؟ قرص‌های صرعت را مرتبا مصرف کنی؟ قول می‌دهی بین پرسه‌‌زدن‌هایت در راهروی علم و منطق، گاه‌گاهی خاک طاقچه‌ی بی‌‌نوای احساست را بگیری؟ که به یاد آوری تو نیز انسانی؛ نه یک ربات انسان‌نمای ساوانت؟
هری: قول می‌دهم.
لویی: من را به فراموشی خواهی سپرد؟
هری: تنها نقطه‌ی درخشان صفحه‌ی خلا در کیهانم را؟ هرگز!
لویی: (می‌خندد.) امیدوار شدم که هنوز شفق هستی.
هری: تو نیز باید به من قول دهی.
لویی: هر چه باشد.
هری: می‌دانی که معروف‌ترین تعریف برای ماده این است که ماده به آن‌چه گفته می‌شود که جرم دارد و فضایی را اشغال می‌کند. مانند ما. مانند هر چیزی که در اطرافمان روی کره‌ی زمین است. هر ماده متشکل از یک سری مولکول و هر مولکول متشکل از اتم‌هاست. از طرفی تمام جهان از یک نوع ذرات مطلق و غیرقابل‌تجزیه به وجود آمده. این ذره‌های مطلق، هیچ جرمی ندارند. گوشت با من است؟
لویی: (سعی می‌کند نخندد.) البته. ادامه بده.
هری: اتم‌ها شامل الکترون، نوترون و پروتون‌ها هستند که همان ذرات مطلقی که الان به آن اشاره کردم را در بر دارند. آن‌ها، یعنی ذرات مطلق، حرکت چرخشی دارند و همین ویژگی آن‌هاست که باعث معناپیدا‌کردن وجود یک ماده می‌شود. در واقع آن‌ها اگر ثابت و بدون حرکت بودند، ماده‌ای وجود نداشت.
لویی: جدا؟
هری: بله. جرم تنها با حرکات انتقالی، چرخشی، وضعی و موجی به وجود می‌آید. پس کافی‌ست در فضا حرکتی رخ دهد تا برای آن حرکت‌کننده یک جرم به وجود بیاید و عنوان ماده را به خودش بگیرد. جالب نیست؟
لویی: هری محض رضای خدا طوری سخن بگو که من نیز بفهمم.
هری: عذر می‌خواهم. مخلص کلام من این بود که اگر چیزی به نقطه‌ی سکون مطلق برسد، دیگر وجود نخواهد داشت. آن زنجیرهایی که از آن حرف می‌زدی را از دور خودت باز کن و برخیز. حرکتی کن. مرداب نمان. دنیا با رفتن من تمام نخواهد شد. خورشید طلوع خواهد کرد؛ ستاره‌ای خواهد مرد و به‌جایش دیگری متولد خواهد شد. هنگام پاییز برگ‌ها سقوط خواهند کرد و هنگام بهار سبز خواهند شد. تو روزبه‌روز زیباتر خواهی شد و من روزبه‌روز حاسدتر نسبت به کسانی که شانس دیدن هر روزه‌‌ات را دارند ولی من نه. (می‌خندد اما شاید کمی حسرت‌وار.) جمله‌‌ی آخرم بوی شفق می‌داد. به هر حال؛ قول می‌دهی به نقطه‌‌ی سکون مطلق برنخوری؟
لویی: قول می‌دهم.

یکی از ما که رنجیرش رهاتر بود.
مرز باریک
تو از من دوری اما نزدیک‌ترینی به من. تو همراهِ من بودی از وقتی که خودم‌‌ رو یادمه، از وقتی که در خاطرم چیزهایی شروع به شکل گرفتن کرد، از وقتی که شروع به دوست‌داشتن کردم. چون تو زین، اولین دوست‌داشتنِ منی؛ تو و دونه‌به‌دونه‌ی مژه‌هات، تو و تاربه‌تار موهات،…
نقطه‌ی آشنای اتصال من به زندگی، زمان، روزها و شب‌های بی‌معنایی، پیداشدگی، در انتهای چیزی‌ نداشتن، شکل‌‌گرفتن و چیزی برای خود یافتن، از دور نگاه‌‌کردن، خالی‌‌بودن، دوست‌داشتنی غم‌‌انگیز و تنها، ریختن و نخواستن. نگاه‌کردن به چشم‌هایی که از در زمان سفر می‌کنن، گوش‌کردن به صدایی که عبور دادنش از مرزهای شنوایی شبیه رسیدن به خشکی و ساحل بعد از مدتی طولانی گمشدگی در دریائه. احساسی آشنا که از نفس‌کشیدنش در هوای زندگی می‌پیچه و به چشم‌های درمونده‌ات اطمینان به‌یادآوردن و دیدن تمام حالات و احساسات قبل رو می‌ده. بودن، ادامه‌دادن و برگشتن و حس‌کردن هویدایی آشنا.

شروعِ بودنت در این دنیا مبارک زین؛ هویدای آشنای من.