مرز باریک
تولد آبیترین خورشید رو زمینمه.
برای چشمهای عمیقت، پلکهای ملموست، موهای جریاندارت، مژههای سایهاندازت، لبهای ظریفت، استخونگونههای جاموندهت، چهرهی محوکنندهت، دستهای صمیمیت، صدای درآغوشفشردنیت، کلماتِ حساست، نگاهِ طولانیت، بودن شیرینت، زندهبودن میخوام.
ویلیام، تاملینسن، لویی، عزیزِ من، تولدت مبارک.
ویلیام، تاملینسن، لویی، عزیزِ من، تولدت مبارک.
Copy Of A Copy Of A Copy
Louis Tomlinson
برای همیشه، مویرگهای چشمهام در برابرت گوش میشن و از تو به خودشون میپیچن و در حالت مچاله بیواهمه به تو سر میسپرن. من چیزی نیستم جز اندوهی مبهم وقتی که این تویی در مقابلم.
با شروعت، در هم میشکنم.
با شروعت، در هم میشکنم.
به لویی نگاه میکنم، احساس میکنم خالقش خیلی به چیزی که خلق کرده افتخار میکنه. چهرهی لو برای من و در نگاه من هنره. اجزای صورتش به طرزیه که دلم میخواد بر روی صورتش دست بِکشم و تمام برآمدگیها و تورفتگیها، بالاپایینها، هر بخشش رو لمس کنم. شبیه به مجسمهای تراشیده، صورتِ لویی برهنهس. نمیدونم چطور توضیحش بدم اما چیزی اون رو نپوشونده و چیزی برای استتار بر روی اون قرار نگرفته؛ پوست و گوشتِ کشیدهشده بر روی استخونهای صورتش حداقلترینه. باعث میشه به ساختن فکر کنم و دلم بخواد مجسمهساز بشم.
ویلیام نگاهکردن به چهرهت باعث میشه دلم بخواد آدمیزاد بسازم!
ویلیام نگاهکردن به چهرهت باعث میشه دلم بخواد آدمیزاد بسازم!
کاش میتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبهتر میشوم با این احساسم. میدانی من همیشه فکر میکردم که نقطهی مقابل هر رنگی، سیاهیست. همیشه از سیاهی فرار میکردم اما حالا مقابل تو نشستهام و هالهی تاریکیای که به دورت کشیده شده، به شکلی دیوانهوار مرا وابستهات میکند. حس میکنم در کنار تو، با دنیای بزرگتر از آنی که همیشه تویش زندگی کردهام، مواجه میشوم. دنیایی که بهجز خودت، هیچچیزش برایم آشنا نیست و بدتر از آن اینکه خودت را هم اصلا نمیشناسم.
— بیستوهشتمین
— بیستوهشتمین
مرز باریک
کاش میتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبهتر میشوم با این احساسم. میدانی من همیشه فکر میکردم که نقطهی مقابل هر رنگی، سیاهیست. همیشه از سیاهی فرار میکردم اما حالا مقابل تو نشستهام و هالهی تاریکیای که به دورت کشیده شده، به…
توی حلقهی کاملنشدهی دستهایت به سمتت میچرخم. نمیتوانم به چشمهایت خیره بمانم. فقط پیشانیام را بیطاقت میچسبانم به پیشانیات و انگار که مدتها بینفس مانده باشم، دمِ پُرصدایی از هوایت را به سینهام میکشم. تمام تنم زیر بارِ دوستداشتنت درد میکند. دردی که درمانشدنش یعنی مرگ من. میبینی؟ این یعنی تناقض. من توی تناقضی بزرگ از موجودیتم، عاشق تو شدهام، خالصانه و با رضایت کامل. حتا حاضر نیستم کوچکترین جزئی از تو را تغییر دهم و با این حال انگار عشق من بدون این دردِ لذتبخش، معنا ندارد.
— بیستوهشتمین
— بیستوهشتمین
چقدر دلم میخواد از نایل بنویسم!
الان که صداش توی گوشمه، احساس میکنم روشنی رو به وجودم منتقل کرده. در تناقض با احساسی که از هر کدوم از آلبومها لمس میکنم، در این لحظه heartbreak weather رو پلی کردم؛ آلبومی که روشنی روز رو برام تداعی میکنه. انگار که بخوام، امشب رو با روشنی این آلبوم و نایل تبدیل به روز کنم. شبی روزدار!
الان که صداش توی گوشمه، احساس میکنم روشنی رو به وجودم منتقل کرده. در تناقض با احساسی که از هر کدوم از آلبومها لمس میکنم، در این لحظه heartbreak weather رو پلی کردم؛ آلبومی که روشنی روز رو برام تداعی میکنه. انگار که بخوام، امشب رو با روشنی این آلبوم و نایل تبدیل به روز کنم. شبی روزدار!
به نوعی از نزدیکی هری چنگ میزنم که میتونم با گوشکردن به آخرین آهنگی که باهاش اشک ریخته به دستش بیارم و احساسش کنم.
به آخرین آهنگی که اشکت رو درآورده، گوش کنم و آیا میتونم نزدیکتر از این بهت بشم؟ از گوشهات وارد وجودت میشم و در سلولهات جاری و بعد از چشمهات خارج میشم. آیا میتونم نزدیکتر از این بهت بشم؟
زیادی احساسکردن من به چه درد میخوره وقتی نمیتونه اون آهنگ رو احساس کنه و اسمش رو متوجه بشه؟
به آخرین آهنگی که اشکت رو درآورده، گوش کنم و آیا میتونم نزدیکتر از این بهت بشم؟ از گوشهات وارد وجودت میشم و در سلولهات جاری و بعد از چشمهات خارج میشم. آیا میتونم نزدیکتر از این بهت بشم؟
زیادی احساسکردن من به چه درد میخوره وقتی نمیتونه اون آهنگ رو احساس کنه و اسمش رو متوجه بشه؟