بچههای من؛ اینجا من پستی نمیذارم این مدت همونطور که متوجه هستید اما «la bàrpuisle» دیلی منه که اونجا نسبتا هستم و چیزهای مربوط به اتفاقات این روزهامون رو فوروارد میکنم و فعالم کلا. لطفا مواظب خودتون باشید و فراموش نکنید که این روزها باید جوری پیش بریم که فردای آزادی چیزی در ما زنده باقی مونده باشه که بتونه حس کنه، جشن بگیره، برقصه، عشق بورزه و زندگی کنه. فارغ از اتفاقاتِ فردی و شخصی هر کدوممون، در این برهه از زمان همگیمون روی یک مرز قرار گرفتیم که باید با جایگاه و کارهایی که ازمون با توجه به موقعیت و شرایط خاص هر کدوممون ساختهس، بر روش قدم برداریم و پیش بریم؛ و این مرز به قدری باریکه که تحتتاثیر کوچکترین حرکتِ ما قرار میگیره و ما تماممون تاثیرگذاریم بر روندش و باید با نهایتِ امید دستهای هم رو بگیریم و اجازه ندیم هیچکسی از ما بلغزه و از مرز باریک خارج بشه. ما تبدیل به مرز باریک شدیم و به زودی زود روبهراه خواهیم شد. دوستتون دارم و آغوشم از راهِ دور برای شما و تمام احساساتی که دارید هست.💚🫂
We are a fine line, we'll be alright.
We are a fine line, we'll be alright.
زیر آوار، وسط جنگ، یک قدمی سقوط، ثانیهای قبل از مرگ، این «تو» هستی که من میخوام در اون لحظات در جانم جاریش کنم.
من اشک ریختن رو متوقف میکنم و به یاد میارم که این یک نشونه از زمانه. تو در مقابل چشمهام قرار میگیری در حالی که واضح بیان میکنی که کنارم ایستادی و باورم رو عمیقتر میکنی؛ اینکه ما روبهراه میشیم و من وجودِ آزادت رو در آزادیای که به دستش آوردیم نفس میکشم.
پن: هری انتهای سایناودتایمز ساین رو بالا برد.
من اشک ریختن رو متوقف میکنم و به یاد میارم که این یک نشونه از زمانه. تو در مقابل چشمهام قرار میگیری در حالی که واضح بیان میکنی که کنارم ایستادی و باورم رو عمیقتر میکنی؛ اینکه ما روبهراه میشیم و من وجودِ آزادت رو در آزادیای که به دستش آوردیم نفس میکشم.
پن: هری انتهای سایناودتایمز ساین رو بالا برد.
زمانهایی که تو رو در قالب یک انسان متصور میشم و در خیالم شکل میدم، بیشتر و بیشتر امید به آزادی در من شکل میگیره و خواهانش میشم. توی این تاریکیای که نشستهام و صدای شب گوشهام رو پُر کرده نسبت به ساعاتی قبل احساس سبکی بیشتری دارم؛ باز هم بعد از غوطهورشدنهای متوالی در دغدغهای به انتهاش رسیدم و تصمیم گرفتم. بوی بارون رو حس کردم امشب و با تمام وجودم گفتم: کاش بارون بباره. به آسمون نگاه کردم و اثری از هیچ ابری درش ندیدم. به تو فکر کردم. به زیبایی چشمهات. به تو فکر میکنم. به زیبایی چشمهات. وقت گذر از کنار اون درختها خودم رو تصور کردم که در بینشون روی زمین و چمنها در حالت خوابیده به آسمون خیرهام و بوی خاک و بارون رو استشمام میکنم. کاش بارون بباره. وقتی که به آدمهای توی خیابون چشم دوختم، تبدیل شدم به جملهی «با تموم اینها، هنوز هم چه خوبه که زندهام.» فکر کردم. فکر کردم و در هر لحظه تو رو حمل کردم و به لحظهی بعد بُردم. انگار که هر لحظهم باشی؛ انگار که نه، یقینا هستی. بین سوزش زخمهای دستهام، بین صدای شبی که پیچیده در گوشهام، بین کلمات و صدای ضربهی انگشتهام برای نوشتن، بین هر حرکت من، بین احساسات رخوت و ترس و استرس و بینهایت بیپناهی این روزهام، بین هر چیزی که وجود داره، تو رو حمل میکنم؛ یا شاید هم بین همهچیز تو من رو حمل میکنی و به لحظهای بعد سوق میدی. کاش بارون بباره و حس کنم چیزی کنارمه و من به همهچیز فکر کنم و با همهچیز و در کنار همهچیز تو رو حمل کنم و وجود داشته باشم. به این فکر کنم که سارینا چطور تبدیل به یکی از آشناترینهای زندگیم شده و زندهبودنش رو احساس میکنم و منتظر واکنشی از سمتشم. به این فکر کنم که آخرین چیزی که در لحظات پایانی به یاد نیکا افتاده چه چیزی بوده. به یاد زمزمههای مهسا با همصدا بیفتم و لبخند بزنم و چهرهی گُلگونه و آرومش رو اشک بریزم و بگم: تو که باشی ابرا میبارن؛ دشتهای خالی پُرگل میشن. به تموم اونهایی فکر کنم که در این لحظه در بین دستهای اونها در حال آزار دیدن هستن و تمام قلبم مچاله بشه و نخواد لحظهای آرامش به خودش ببینه چون کسی از جنس خودش آروم نیست و در درد شناوره. صداها بیدار بشن در برابرم و فکر کنم و صدای نوید در سرم بپیچه و بلافاصله بعدش رقص زندهش از چشمهام خارج بشه. رقص ندا رو به یاد بیارم و صورت خونینش رو ذهنم یادآور بشه. تصویر خدانوری که خونآلود به اون میله بسته شده بین شیارهای مغزم شکل بگیره و باعث بشه چشمهام بسوزن و از بودن زیباش لبخند بزنم. یادم بیفته، یادم بیفتن و بخوام که باشم، که زنده بمونم، که باشم و زندگی کنم، که به ازای تمامشون نفس بکشم و توی قلب و سینهام زنده نگهشون دارم. فراموششون نکنم و هر لحظه در خاطرم پُررنگشون کنم و بهخاطرشون پیش برم و سعی کنم با تمام توانم در مسیری که شروع کردهایم، تأثیرم رو بذارم.
من اینجام. هستم. زندهام. با همهی چیزهایی که وجود داره، هنوز هم چه خوبه که زندهام. و میخوام باشم، میخوام زنده باشم؛ با همهی چیزهایی که وجود داره. و تو واکنش من به زنده بودنمی. تو خود زنده بودنمی هری.
من اینجام. هستم. زندهام. با همهی چیزهایی که وجود داره، هنوز هم چه خوبه که زندهام. و میخوام باشم، میخوام زنده باشم؛ با همهی چیزهایی که وجود داره. و تو واکنش من به زنده بودنمی. تو خود زنده بودنمی هری.
اینطور به نظر میرسه که عدد اون بالا باید ۱۳ رو نشون میداد بهجای ۱۴ تا بتونم برات چیزی بگم اما فقط «اینطور به نظر میرسه» و با تو برای من از بیمعناترینها چیه؟ زمان؛ پس تولدت مبارک ماهیتِ کافی من، تازگی من، شورِ من، پیداشدگی من، راحتی من، سقوطِ من، تنهایی من، لایههای من، آفتابِ من، آسمون من، مکان من. تولدت مبارک مرزِ من، روبهراهشدگی من.
تولدت مبارک جنسِ بودن من، به وجود آورندهی وجود من، تشکیلدهندهی اجزای من. تولدت مبارک خودِ من.
تولدت مبارک جنسِ بودن من، به وجود آورندهی وجود من، تشکیلدهندهی اجزای من. تولدت مبارک خودِ من.
مرز باریک
تولد آبیترین خورشید رو زمینمه.
برای چشمهای عمیقت، پلکهای ملموست، موهای جریاندارت، مژههای سایهاندازت، لبهای ظریفت، استخونگونههای جاموندهت، چهرهی محوکنندهت، دستهای صمیمیت، صدای درآغوشفشردنیت، کلماتِ حساست، نگاهِ طولانیت، بودن شیرینت، زندهبودن میخوام.
ویلیام، تاملینسن، لویی، عزیزِ من، تولدت مبارک.
ویلیام، تاملینسن، لویی، عزیزِ من، تولدت مبارک.
Copy Of A Copy Of A Copy
Louis Tomlinson
برای همیشه، مویرگهای چشمهام در برابرت گوش میشن و از تو به خودشون میپیچن و در حالت مچاله بیواهمه به تو سر میسپرن. من چیزی نیستم جز اندوهی مبهم وقتی که این تویی در مقابلم.
با شروعت، در هم میشکنم.
با شروعت، در هم میشکنم.
به لویی نگاه میکنم، احساس میکنم خالقش خیلی به چیزی که خلق کرده افتخار میکنه. چهرهی لو برای من و در نگاه من هنره. اجزای صورتش به طرزیه که دلم میخواد بر روی صورتش دست بِکشم و تمام برآمدگیها و تورفتگیها، بالاپایینها، هر بخشش رو لمس کنم. شبیه به مجسمهای تراشیده، صورتِ لویی برهنهس. نمیدونم چطور توضیحش بدم اما چیزی اون رو نپوشونده و چیزی برای استتار بر روی اون قرار نگرفته؛ پوست و گوشتِ کشیدهشده بر روی استخونهای صورتش حداقلترینه. باعث میشه به ساختن فکر کنم و دلم بخواد مجسمهساز بشم.
ویلیام نگاهکردن به چهرهت باعث میشه دلم بخواد آدمیزاد بسازم!
ویلیام نگاهکردن به چهرهت باعث میشه دلم بخواد آدمیزاد بسازم!
کاش میتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبهتر میشوم با این احساسم. میدانی من همیشه فکر میکردم که نقطهی مقابل هر رنگی، سیاهیست. همیشه از سیاهی فرار میکردم اما حالا مقابل تو نشستهام و هالهی تاریکیای که به دورت کشیده شده، به شکلی دیوانهوار مرا وابستهات میکند. حس میکنم در کنار تو، با دنیای بزرگتر از آنی که همیشه تویش زندگی کردهام، مواجه میشوم. دنیایی که بهجز خودت، هیچچیزش برایم آشنا نیست و بدتر از آن اینکه خودت را هم اصلا نمیشناسم.
— بیستوهشتمین
— بیستوهشتمین
مرز باریک
کاش میتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم و با این حال، چقدر هر روز غریبهتر میشوم با این احساسم. میدانی من همیشه فکر میکردم که نقطهی مقابل هر رنگی، سیاهیست. همیشه از سیاهی فرار میکردم اما حالا مقابل تو نشستهام و هالهی تاریکیای که به دورت کشیده شده، به…
توی حلقهی کاملنشدهی دستهایت به سمتت میچرخم. نمیتوانم به چشمهایت خیره بمانم. فقط پیشانیام را بیطاقت میچسبانم به پیشانیات و انگار که مدتها بینفس مانده باشم، دمِ پُرصدایی از هوایت را به سینهام میکشم. تمام تنم زیر بارِ دوستداشتنت درد میکند. دردی که درمانشدنش یعنی مرگ من. میبینی؟ این یعنی تناقض. من توی تناقضی بزرگ از موجودیتم، عاشق تو شدهام، خالصانه و با رضایت کامل. حتا حاضر نیستم کوچکترین جزئی از تو را تغییر دهم و با این حال انگار عشق من بدون این دردِ لذتبخش، معنا ندارد.
— بیستوهشتمین
— بیستوهشتمین