خیلی کم پیش میاد این حرف رو بزنم، واااقعا کم، خیلی خیلی خیلی کم، اما «خوش به حال» تمام اون کسانی که از روزمرگی عادی هری خبردارن.
از رومزگی عادی هری، زندهبودنهای هری خبردارن.
از رومزگی عادی هری، زندهبودنهای هری خبردارن.
داره حرف میزنه اما چشمهاش... اینقدر زیاده نمیتونم نگاهش کنم... چشمهاش اونقدر زیادن که باعث میشن چشمهام رو ازشون بدزدم. چشمهاش، آخ جانم.
چشمهات! جان من!
چشمهات! جان من!
نمیخوام از اینکه چهقدر شیفتهی حرف زدن و چیدن کلماتش کنار هم و طرز و مدل بیانش هستم، حرف بزنم.
قلبِ من؛ سوالی رو که ازش پرسیده شد جواب داد و کلی توضیح داد و در نهایت راجع به حرفای خودش گفت: «این اصلا جواب بود؟ فقط کلمااات بود.»
قلبِ من؛ سوالی رو که ازش پرسیده شد جواب داد و کلی توضیح داد و در نهایت راجع به حرفای خودش گفت: «این اصلا جواب بود؟ فقط کلمااات بود.»
دارم به تکتک کلماتش فکر میکنم و لبخند میزنم. به اینکه چهقدر فقط به حالش و لحظهی الانش اهمیت میده و نمیخواد برای آینده حرف قطعیای بزنه فکر میکنم؛ به اینکه سمت چیزی که حس کنه الهامی درش براش وجود داره میره؛ به اینکه واقعا فقط درونش رو دنبال میکنه؛ به اینکه چهقدر الان با خودش راحتتر شده و رها خودش رو ابراز میکنه و واقعیه؛ به اینکه چهقدر خجالتیه، چهقدر بچهس، چهقدر دستپاچهس، چهقدر با خودش درگیره، چهقدر به طرز هریگونهای راه میره، میشینه، حرف میزنه، گوش میده، میکروفونو میاندازه، خودش رو مسخره میکنه، خودش رو دست میاندازه، ذوقزده میشه و خودش رو خجالتزده میکنه؛ به اینکه مهم نیست چهقدر جایگاهش بالا بره، اون خودش رو گم نمیکنه، اون از خودش و حس قلبی و الهام درونش دور نمیشه؛ و اتفاقا هر لحظه نزدیکتر میشه و بیشتر دنبالش میکنه؛ به اینکه چهقدر هریه؛ چهقدر هری، هریه.
فکر میکنم و تمام وجودم روانه میشه. جانِ من.
فکر میکنم و تمام وجودم روانه میشه. جانِ من.
برام اینقدر زیباست که از این کلمات برای بیان زیباییش و کپشن استفاده نمیکنم.
حتا براش «زیبا» بیمعناست. اون فقط «هریه»، هری. به قدر و اندازه و طرزیه وجود و هر چیزش که کلمات براش نادرست و ناکافیان و اسمش تنها صفت درستشه. هری، هریه.
حتا براش «زیبا» بیمعناست. اون فقط «هریه»، هری. به قدر و اندازه و طرزیه وجود و هر چیزش که کلمات براش نادرست و ناکافیان و اسمش تنها صفت درستشه. هری، هریه.
کاش میتونستم با نایل وقت بگذرونم.
احساس میکنم یک روزِ عادی رو باهاش سپری کردن پُر از روشنیه و حسی داره شبیه به بودن در بین آسمون و ابرها. در هوایی آفتابی؛ اما نه آفتابی زننده، آفتابی خوشایند و راحت. شبیه حسوحال black and whiteش یا cross your mind یا since we're alone.
احساس میکنم یک روزِ عادی رو باهاش سپری کردن پُر از روشنیه و حسی داره شبیه به بودن در بین آسمون و ابرها. در هوایی آفتابی؛ اما نه آفتابی زننده، آفتابی خوشایند و راحت. شبیه حسوحال black and whiteش یا cross your mind یا since we're alone.