مرز باریک
270 subscribers
819 photos
130 videos
116 links
— چارلز بوکاوسکی. والت‌ ویتمن. جونی‌ میچل. صداقت. زرد. میدوری‌ کوبایاشی. تریسی‌ امین. ری‌ چارلز. ژان‌ میشل‌ باسکیت. کارول‌ کینگ. گُل‌های مینا. هاروکی‌ موراکامی. خانواده‌. گلفروش.

https://t.me/BluChtBot?start=67a1a003bbdcaf8d84
Download Telegram
این عکس داره وجودم رو زیر و رو می‌کنه. این عکس داره باعث می‌شه خودم رو متوجه نشم هیچ‌جوره.

و این عکسِ هری که واقعا ویرونش هستم رو برام تداعی می‌کنه حس و حال چهره‌ش:
Forwarded from مرز باریک
Forwarded from مرز باریک
چه‌طور یک عکس می‌تونه همچین تاثیری بر روت بذاره که حس کنی داره لایه‌های بودنتو زیر و رو می‌کنه، داره سلول‌های ساکنت رو به حرکت در میاره؟

چطور چیزی می‌تونه از چشم‌هات به درونت نفوذ کنه و همه‌ی حس‌هات رو بیدار کنه؟
مرز باریک
Photo
قربونتون برم من
من این‌قدر جما رو دوست دارم که چند روز یک بار پیجش رو نگاه می‌کنم، پادکست‌هاشو گوش می‌دم و تک‌تک استوری‌هاشو با حوصله چک‌ می‌کنم. از زیباترین آدم‌هاییه که می‌شناسم. زنده و روشنه. پُر از شور و شوق و الهامه. واقعا زنده‌س، شدیدا.

استایلز‌ها کلا موردعلاقه‌ی من هستن و همون چیزهایی که من در آدم‌ها به دنبالشون هستم رو در خودشون جا دادن: در جریان بودن، شور و شوق داشتن، زنده و واقعی بودن. و این‌ها الهام‌بخش‌ترینِ وجود هر انسانی‌اَن و جما و ان و هری یک جوری این‌ها رو دارن و نشونش می‌دن که باعث می‌شن همیشه به عنوان انسان تحسینشون کنم. این خانواده زیادی زیبا و الهام‌بخش هم‌دیگه‌ان.
خیلی کم پیش میاد این حرف رو بزنم، واااقعا کم، خیلی خیلی خیلی کم، اما «خوش به حال» تمام اون کسانی که از روزمرگی عادی هری خبردارن.

از رومزگی عادی هری، زنده‌بودن‌های هری خبردارن.
با
هری
من
همه
چیزم
همه
چیز
داره حرف می‌زنه اما چشم‌هاش... این‌قدر زیاده نمی‌تونم نگاهش کنم... چشم‌هاش اونقدر زیادن که باعث می‌شن چشم‌هام رو ازشون بدزدم. چشم‌هاش، آخ جانم.

چشم‌هات! جان من!
نمی‌خوام از این‌که چه‌قدر شیفته‌ی حرف زدن و چیدن کلماتش کنار هم و طرز و مدل بیانش هستم، حرف بزنم.

قلبِ من؛ سوالی رو که ازش پرسیده شد جواب داد و کلی توضیح داد و در نهایت راجع به حرفای خودش گفت: «این اصلا جواب بود؟ فقط کلمااات بود.»
دارم به تک‌تک کلماتش فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. به این‌که چه‌قدر فقط به حالش و لحظه‌ی الانش اهمیت می‌ده و نمی‌خواد برای آینده حرف قطعی‌‌ای بزنه فکر می‌کنم؛ به این‌که سمت چیزی که حس کنه الهامی درش براش وجود داره می‌ره؛ به این‌که واقعا فقط درونش رو دنبال می‌کنه؛ به این‌‌که چه‌قدر الان با خودش راحت‌تر شده و رها خودش رو ابراز می‌کنه و واقعیه؛ به این‌که چه‌قدر خجالتیه، چه‌قدر بچه‌س، چه‌قدر دست‌پاچه‌س، چه‌‌قدر با خودش درگیره، چه‌قدر به طرز هری‌‌گونه‌ای راه می‌ره، می‌شینه، حرف می‌زنه، گوش می‌ده، میکروفونو می‌اندازه، خودش رو مسخره می‌کنه، خودش رو دست می‌اندازه، ذوق‌زده می‌شه و خودش رو خجالت‌زده می‌کنه؛ به این‌که مهم نیست چه‌قدر جایگاهش بالا بره، اون خودش رو گم نمی‌کنه، اون از خودش و حس قلبی و الهام درونش دور نمی‌شه؛ و اتفاقا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شه و بیشتر دنبالش می‌کنه؛ به این‌که چه‌قدر هریه؛ چه‌قدر هری، هریه.

فکر می‌کنم و تمام وجودم روانه می‌شه. جانِ من.