من قربون صدای ظریف و بغلکردنیت برم. نمیتونم بیان کنم حالم با صدات و 'وسیعتر از من'ت رو. بیان نشدنیاَم. و همین نهایت درستی صدا و کلمات و موسیقی و تنظیم تو نیست؟
مطلقا جریان آهنگِ تواَم.
مطلقا جریان آهنگِ تواَم.
AND IT'S BIGGER THAN ME. I'VE WOKEN UP FROM MY SLEEP, IT'S BIGGER THAN ME, IT'S BIGGER THAN ME...
ALL OF THESE VOICES, ALL OF THESE CHOICES, I DON'T HEAR THEM ANYMORE, HEAR THEM ANYMORE.
ALL OF THESE VOICES, ALL OF THESE CHOICES, I DON'T HEAR THEM ANYMORE, HEAR THEM ANYMORE.
تمام چوبها رو در زمانی که هوا روشن بود برمیداشت و به اندازهی تاریک شدنِ هوا طول میکشید تا به اون آتش برسه و درون آتش هر تکه چوب رو بندازه. در نهایت وقتی کنار آتش بود تکه چوب کوچکی رو خارج ازش دید که بین اون شعلهها نمیسوخت، اون رو درون جیبش قرار داد و به تماشای آتش نشست.
من احساس میکنم اون تکه چوب کوچکی که درون جیبش قرار داد بخشی از اون تکه چوبهای بزرگ بود. لویی بهش نگاه کرد و بعد به شعله چشم دوخت و متوجه شد اون تکه چوبِ در دستش از کدوم تکه چوب بزرگتر جدا و کنده شده و بعد درون جیبش قرارش داد.
من احساس میکنم اون تکه چوب کوچکی که درون جیبش قرار داد بخشی از اون تکه چوبهای بزرگ بود. لویی بهش نگاه کرد و بعد به شعله چشم دوخت و متوجه شد اون تکه چوبِ در دستش از کدوم تکه چوب بزرگتر جدا و کنده شده و بعد درون جیبش قرارش داد.
این عکس داره وجودم رو زیر و رو میکنه. این عکس داره باعث میشه خودم رو متوجه نشم هیچجوره.
و این عکسِ هری که واقعا ویرونش هستم رو برام تداعی میکنه حس و حال چهرهش:
و این عکسِ هری که واقعا ویرونش هستم رو برام تداعی میکنه حس و حال چهرهش:
چهطور یک عکس میتونه همچین تاثیری بر روت بذاره که حس کنی داره لایههای بودنتو زیر و رو میکنه، داره سلولهای ساکنت رو به حرکت در میاره؟
چطور چیزی میتونه از چشمهات به درونت نفوذ کنه و همهی حسهات رو بیدار کنه؟
چطور چیزی میتونه از چشمهات به درونت نفوذ کنه و همهی حسهات رو بیدار کنه؟